|
به نام تو طرح اصلی این داستان مال چند سال پیشه . همون داستانیه که چند پست قبل در ایام محرم نوشته بودم که می خواستم بازنویسیش کنم و فرصت نکرده بودم و حالا به بهانه ی اربعین امام حسین میذارمش اینجا . الآن یه دستی به سر و روش کشیده م اما هنوز اون چیزی که می خواستم نشده و خلاصه شدیدا به نقد شما نیاز داره . + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 5:7 توسط مجید اسطیری |
به نام تو من واقعا شرمنده م که این قدر دیر دارم این مطلب رو می نویسم . شرمنده ی خودم و خدای خودم و پدر خودم . پدر من یه پاسدار بازنشسته س که از زمان انقلاب و جنگ تا حالا یه قدم هم از ارزش هاش عقب نشینی نکرده . این مطلب صرفا یه ادای دین شخصی یه پسر به پدرش نیس ، بلکه بیشتر برای روشن کردن یه سری مسائل از طرف یه شاهد عینی برای کساییه که چشم و گوش بسته بعضی از شایعه های پشت سر خانواده ی بزرگ سپاه پاسداران پذیرفتن . گوشاتونو نگیرید . این صدا رو از تلویزیون جمهوری اسلامی نمی شنوید . این صدا رو از سیاهچاله ی من می شنوید . به کسی قول نوشتن این متن رو نداده م و قرار نیس از کسی جایزه بگیرم . فقط دیگه تحمل توهین و تخطئه رو ندارم و می خوام به عنوان کسی که توی یه خونواده ی سپاهی بزرگ شده سه تا تهمت رو افشا کنم : + نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 1:30 توسط مجید اسطیری |
به نام تو و خاطرات دوران دانشجوییم بعد از ۵ سال تموم شد و حالا من مثلا شده م کارشناس پرستاری . بخوره توی سرم . دوس دارم مثل اون شخصیت بی خیال و دیلاق نمایشنامه ی باغ آلبالو اثر چخوف ، همیشه در حال تحصیل باشم و همیشه بهم بگن دانشجو . نه به خاطر این که خیلی به علم علاقه دارم . چون با این دوره حال می کنم . توی این مدت که شهرستان بودم -جز یک بار - هیچ وقت از این که شهرستان درس می خونم احساس پشیمونی نکردم . فوق العاده با زندگی خوابگاهی حال کردم و حالا حسابی حالم گرفته س که این دوره تموم شده . همین خاطره ها برام مونده : + نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388 2:52 توسط مجید اسطیری |
به نام تو من به جز در گفت و گوی حضوری و آن هم تحت شرایط خاصی هیچ وقت لازم ندیده ام کار نویسندگان معاصر را ارزیابی کنم . درباره ی نویسندگانی هم که کارشان به درد نمی خورد یا آن هایی که بی هیچ نقدی ستایش می شوند ـ که این هم کار بیخودی است ـ شاید گاهی لازم دیده ام ریشخندکنان کارشان را رد کنم . اما دلیلی نمی بینم از نویسندگانی که کارشان با بی اعتنایی یا بدفهمی روبروست حمایت نکنم ... تی . اس . الیوت نگاهی به مجموعه شعر " کشیدن گاری شاهانه " از ابوالقاسم تقوایی نگاهی به مجموعه داستان " گام محال " از سروش امامی راد + نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388 9:53 توسط مجید اسطیری |
به نام تو پدرش مثل پدر خیلی ها رفت و دیگر برنگشت ولی از آن روزی که یاد گرفت تاتی کند و لب های کوچولویش را غنچه کند و بچسباند به گونه ی مادرش عکس پیرمرد را روی دیوار نشانش دادند و گفتند : بابا ! اما یک روز این بابا هم گذاشت و رفت . بعد از آن هر وقت تلویزیون آن روحانی عینکی را نشان می داد او می دوید و صفحه تلویزیون را می بوسید و می گفت : بابا ! دیروز که اخبار نیمروز چهره ی شکسته ی آن روحانی عینکی را نشان داد دوباره صفحه ی شیشه ای را بوسید و گفت : بابا ! + نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 11:16 توسط مجید اسطیری |
به نام تو سیب را باید از نزدیک ببینی درخت را از دور کوه را از خیلی دور وقتی روبروی اش می ایستی کمی دور شو کمی نزدیک ببین اگر سیبی در میان نبود می توانستی دوستش باشی فردا روبروی « فرزند آدم » می ایستی و سراغ سیبی را می گیری که در میان نیست + نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388 14:16 توسط مجید اسطیری |
به نام تو چرا توی این سرما روی نیمکت نمناک این آلاچیق نشسته ام ؟ چرا مونا روبروی من نیست ؟ چرا باید دستم را روی این میز چوبی سرد بکشم ؟ چرا گریه نکنم ؟ چرا سرم را توی یقه ی پالتویم فرو ببرم ؟ چرا گریه کنم ؟ + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388 0:31 توسط مجید اسطیری |
به نام تو
یه داستان داشتم که به درد ایام عزاداری محرم می خورد . محرم دو سال پیش گذاشتمش این جا اما الآن دیگه با اون شکل اصلا نمی پسندمش . باید بازنویسیش می کردم و البته بازنویسیش احتیاج به مقدماتی داشت که فراهم نشدن . حیف شد .
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388 20:47 توسط مجید اسطیری |
|