|
به نام تو و نا رنج با صدای گریه ی بچه از خواب بیدار شدم و زود از اتاق خواب بیرون رفتم . کوثر داشت بچه را در بغلش تکان تکان می داد . تا من را دید گفت : " آخ بیدار شدی ؟ ببخشید تو رو خدا . هر کار می کنم ساکت نمیشه که . نمی دونم چرا این دفه این جوری کولی بازی در میاره . " صدای جیغ و داد از منزل همسایه ی واحد کناری به گوشم می رسید . گفتم : " مگه قول ندادی ؟ " _ چرا قول دادم . _ پس چرا گرفتیش ؟ _ بابا نتونستم بگم نه . _ یعنی چی ؟ نتونستم چیه ؟ _ خب نتونستم دیگه . خودتم بودی نمی تونستی . _ می خواستی یه کلمه بگی شوهرم خوابه . _ آخه اون موقع آروم بود . گریه نمی کرد که . یهو نمی دونم چش شد . _ ببر بده ش به ننه ش بگو ساکتش کنه . بچه را در بغلش جا به جا کرد و تندتر تکانش داد: _ نمی بینی . خودشون سرشون گرمه . بعد به بچه نگاه کرد و گفت : بذار سر مام گرم باشه . هان ؟ مگه نه ؟ چیه کوچولو تو چرا این جوری می کنی امروز . گفتم : کوثر شوخی ندارم که . جدی دارم باهات صحبت می کنم . همین الآن ببرش بده به ... صدای خرد شدن چیزی آمد و بلافاصله صدای گریه ی زن همسایه . کوثر گفت : وای تا حالا این جوری دعوا نکرده بودن حامد . صدای گریه ی بچه بلندتر شد . گفتم : به من که ربطی نداره . _ خاک تو سرت کنن . مگه من گفتم برو جداشون کن ؟ _ به تو هم ربط نداره . _ من خودم می دونم چی بهم ربط داره چی ربط نداره . لازم نیست تو بهم بگی . _ شانس مارو می بینی تو رو خدا ؟ اینم همسایه س گیر ما اومده ؟ بچه چنان گریه کرد که انگار نفسش داشت بند می آمد . کوثر دست هایش را مثل گهواره به دو طرف تکان داد و گفت : " جان , جان " _ من حوصله شو ندارم . ببر پسش بده . _ خاک تو سرت کنن . تو حوصله ی چیو داری ؟ چطور خوب حوصله داری بشینی تا دو نصف شب فوتبال نگا کنی خبر مرگت . _ چرا مزخرف میگی . میگم داره ونگ ونگ می کنه ببر بده ش به ننه ش سرم رفت . بچه در دست های کوثر سرخ سرخ شد و صدای گریه اش یکهو قطع شد . گفت : _ وای . ببین چش شد . وای خاک تو سرم . داره خفه میشه . _ هی بهت می گم توله ی مردمو نگیر بیار خونه ... _ خاک تو سرت کنن . صداتو بیار پایین آبرومو بردی ... _ نترس بابا خودشون سرشون گرمه . صدای ما رو نمی شنون . _ صداتو بیار پایین گفتم . ببین این چش شد . چرا صداش در نمیاد ؟ نمیره . _ خب اون جوری که تو گرفته یش معلومه صداش در نمیاد . درست نگهش دار . سر بچه را روی شانه اش گذاشت و صدای گریه ی بچه بلند شد . داد زدم : اه _ مرگ اه . چرا عربده می کشی ؟ سر صبحی از خواب پا شده صورتشو هنوز نشسته برای من عربده می کشه . _ تو چی ؟ تو به من صبحونه دادی ؟ توله ی مردمو آوردی منو از خواب انداخته طلبکارم هستی . _ خاک تو سرت اصلا لیاقت بچه ... صدای باز شدن در واحد کناری آمد و بعد مشت هایی که به در ما کوبیده شدند . کوثر گفت : بیا فهمید دیگه . هی عربده بکش . هی عرعر کن . _ خودشون صداشون به فلک می رسید . اصلا صدای ما رو نمی شنیدن . انگشتش را می گیرد جلوی لبهایش واخم می کند . می رود و در را باز می کند . زن همسایه گفت : " بدش به من . " کوثر گفت :" چی شد ؟ " زن همسایه گفت : " هیچی . " بچه را از بغل کوثر گرفت و رفت . کوثر در را بست و به آشپزخانه رفت . یکی از صندلی ها را از دور میز کنار کشید و رویش نشست . به دستشویی رفتم و دست و رویم را شستم . توی آینه بلند گفتم : " این حتی حاضر نیست بهت بگه دستت درد نکنه . " چیزی نگفت . صورتم را با حوله خشک کردم و گفتم :" بابا چیزی نیست که . یه کلمه می خوای بگی نمی تونم بچه تونو بگیرم . توی چشماشم اصلا نگا نکن تا سخت نباشه . اگه باز اومد بگو این دفعه چقدر اذیت کرد . ممکنه یه بلایی سرش بیاد ما نتونیم کاری کنیم . خودش یعنی اینا رو نمی فهمه ؟ " به آشپزخانه رفتم و کنارش نشستم . سرش را پایین انداخته بود و به جایی روی میز نگاه می کرد . آفتاب از لای دوتا پرده ی پنجره افتاد توی چشمانم . دستم را جلوی نور گرفتم و گفتم : " اصلا هر وقت اومد بگو خودم بیام بهش ... " نگاهم نمی کرد: " داره طلاق می گیره . " _ ا ... کی گفت ؟ _ دیروز . _ پس می رن آره ؟ از جایش بلند شد و رفت کنار پنجره . پرده را با دو انگشتش کنار زد و گفت : _ بچه که بودم یه دفعه تموم ادکلن های مامانمو توی لباسم خالی کردم . وقتی مامانم سر رسید هنوز یکی از ادکلونا مونده بود که به خودم نزده بودم . _ از همون اول شر بوده ی . _ آره . از همون اول . + نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 18:13 توسط مجید اسطیری
به نام تو و نا رنج ... روزهای اول ساکن شدن آقا و خانم کمالی در خانه ی جدید بود که آقا به خانم گفت : " من می رم این دوروبر یه عطر فروشی پیدا کنم . زود برمی گردم . " وقتی آقای کمالی این را گفت و رفت خانم کمالی دید که سردش شده و بعد با خودش فکر کرد که کاش با او رفته بود . رفت و روی تختش دراز کشید و احساس کرد که باید پتو را روی خودش بکشد . دید کولر روشن است اما نمی توانست از جایش بلند شود و کولر را خاموش کند . پتو را روی خودش کشید و تصمیم گرفت چیزی به شوهرش نگوید . بعد هم بدون این که تصمیم گرفته باشد سرش را برد زیر پتو و احساس کرد راحت تر است . خوابش برد . ساعت چند بود که کسی زنگ در را زد ؟ فقط فهمید که چندین بار زنگ در به صدا در آمد یعنی بیشتر از آن چیزی که انتظارش را داشت ولی به جای این که عصبانی بشود ترسید و تا خودش را به در برساند به این فکر کرد که چرا به جای عصبانی شدن در این موقعیت باید بترسد ؟ ولی قبل از این که جواب را پیدا کند در را باز کرده بود . مردی پشت در ایستاده بود که عصبانی بود و وقتی چشمش به خانم کمالی افتاد گفت : " نه من وقتی میام که آقاتون باشه . من با زنا حرفی ندارم . " و رفت . وقتی آقای کمالی آمد همسرش حرفی از آن مرد نزد و از سرمایی که احساس کرده بود هم همین طور . اما آقا گفت : " نتونستم عطر فروشی پیدا کنم . عجیب نیست ؟ " ولی نگفت که چقدر مغازه ی موبایل فروشی دیده است . خانم گفت :" هوا سرد نیست ؟ " و آقای کمالی فقط به دریچه ی کولر نگاه کرد که انگار چیزی از آن بیرون نمی آمد و از خودش پرسید ", چی ازش میاد بیرون ؟ " خودش هم سردش بود . گفت : " فردا عطر فروشی پیدا می کنم . مگه نه ؟ " و دستان زنش را در دست گرفت . زن گفت : " معلومه . " و لبخند زد و مرد فکر کرد لبخند زدن زنش چقدر گرمش می کند . توی تخت بودند که مرد از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت . زن گفت :" نه " مرد فقط نگاهش کرد و چیزی نگفت حتی نپرسید " چرا ؟ " و ضبط صوت را از اتاق پذیرایی به اتاق خواب آورد و کاستی را داخل آن گذاشت که از اول تا آخر فقط یک آهنگ بارها رویش ضبط شده بود . زن گفت : " شاید ... " ولی مرد کنارش دراز کشید و زن چشمانش را بست . صبح که آقای کمالی رفت اداره زنش از جایش بلند شد و از خانه زد بیرون . از خودش پرسید" ینی دیشب از کدوم طرف رفته ؟ " و چون احساس کرد شوهرش به سمت بالای خیابان نرفته , او به سمت بالای خیابان رفت . زیاد از خانه دور نشده بود که احساس کرد خانه جدیدشان به مرکز شهر نزدیک تر است چون برج های شهر را نزدیک تر می دید . سرش را پایین انداخت و خواست دیگر به برج ها نگاه نکند . توی چند تا خیابان قدم زد و چند تا مغازه ی موبایل فروشی دید و بعد چند تا دیگر و دید هرچه دورتر می شود تعداد مغازه های موبایل فروشی بیشتر می شود . وقتی دید دارد به برج ها نزدیک می شود تصمیم گرفت در خیابان دیگری قدم بزند . اما آن جا هم پر از مغازه ی موبایل فروشی بود . به آدم هایی که در پیاده رو از روبرو می آمدند نگاه کرد و با خودش گفت : این شبیه زیدانه . این شبیه عمو پورنگه . این شبیه ا... شبیه هدیه تهرانیه ... اما وقتی خودش از کنار خودش رد شد شد دیگر سرش را پایین انداخت و در صورت هیچ کس نگاه نکرد . سرش که درد گرفت تردید نکرد که باید به خانه برگردد . وقتی به خانه برگشت روی در خانه شان یادداشتی دید که بسیار خوش خط نوشته شده بود و با چسب به در چسبانده شده بود : " به آقاتون بگید نمی تونه از دست ما فرار کنه ." آقای کمالی آن شب خیلی دیر به خانه آمد . وقتی زنش در را برایش باز کرد نفس نفس زنان وارد خانه شد و به در تکیه داد . خانم دوید و برایش یک لیوان آب آورد و به دستش داد . آقا آب را به صورتش پاشید و گفت : " فاجعه س هیچ جا عطر فروشی پیدا نمیشه ." خانم گفت :" میریم به محله ی قبلیمون . همون مغازه ای که همیشه ازش عطر می خریدی . " آقای کمالی به دریچه ی کولر نگاه می کرد و با خودش گفت" هیچ موجودی توی دنیا این همه دهن نداره . " دوست داشت زنش از او بخواهد که کولر را خاموش کند اما از این خواهش می ترسید . وقتی آن شب مرد از کنار زن برخاست زن گفت : " ما یه همسایه داریم که ... " اما مرد رفته بود و کاست را آورده بود . صبح خانم کمالی با صدای زنگ های ممتد از خواب بیدار شد اما در را باز نکرد و یکراست به طرف میز توالت رفت و یکی از اسپری هایش را برداشت . پنجره ی اتاق خواب را باز کرد و به کوچه اسپری زد . همسایه از پشت در داد کشید : " من با زنا حرفی ندارم . به شوهرت بگو بالاخره گیرش میارم . بگو ضبط صوتش رو توی سرش خورد می کنم . بگو ... " خانم کمالی چشم هایش را بسته بود تا برج های آن سر شهر را نبیند اما با صدایی که از کوچه شنید مجبور شد چشم هایش را باز کند و خوب نگاه کند . پیرمردی با چرخ دستی اش از کوچه رد می شد که داد می زد : " موبایل , گوشی موبایل بدم , بدو بدو که تموم شد . بدو موبایل تازه ." خانم کمالی انگشتش را بیشتر روی اسپری فشار داد و به سمت پیرمرد نشانه رفت اما پیرمرد هنوز داد می زد . تا شب که آقای کمالی برگردد خانم مشغول اسپری زدن به شهر بود . آقا وقتی برگشت کتش را روی دوشش انداخته بود و گفت : " دستت درد نکنه . خیلی بهم کمک کردی که به شهر اسپری زدی اما ... بازم هیچی کاش باد بیاد . " و به دریچه ی کولر نگاه کرد و فکر کرد " همه ی چشماتو یه روز کور می کنم . " وقتی داشت لباس هایش را در می آورد یک گوشی موبایل از جیب شلوارش بیرون افتاد و خانم کمالی جیغ کشید . آقای کمالی زود آن را از روی زمین برداشت و از پنجره ی نیمه باز اتاق خواب به کوچه پرت کرد . همسرش نشست روی کاناپه و زد زیر گریه . آقا کنارش نشست و گفت :" باور کن دست خودم نبود . مطمئنم دست خودم نبود . خیلی گرسنه م بود . توی شهر همش از اینا می فروشن . من خیلی گرسنه م بود . ببینم نمی خوای مزه ش رو امتحان کنی ؟ "خانم خودش را عقب کشید و گفت : " دهنت بوی گند موبایل میده . باهام حرف نزن . " و از روی کاناپه بلند شد و اشک هایش را پاک کرد . اسپریش را برداشت و باز به کوچه اسپری زد . صدای دست فروش هایی که در کوچه داد می زدند : " موبایل بدم , موبایل ... " باعث نشد که صدای گوینده ی اخبار که از اتاق پذیرایی می آمد را نشنود : "... پلیس کماکان به دنبال کشف محل مخفی شدن این فرد می باشد . در اثر این حادثه امروز چهار نفر از همشهریان جان باختند . جان باختگان اعلام کرده اند این بو از سمت شرق شهر به آن ها هجوم آورده است . پلیس اطمینان می دهد طی چند ساعت آینده محل این خرابکار را کشف خواهد کرد ... " آقای کمالی صدای تلویزیون را کم کرد و به اتاق خواب رفت اما همسرش به او گفت دور بایستد و به او نزدیک نشود . زن با اسپری کوچه را خوشبو می کرد و مرد فقط توانست نوارش را روشن کند , سر جایش بنشیند و به زن نگاه کند . ساعت دو و ده دقیقه بود که مرد گفت : " می خوای کولرو خاموش کنم ؟ " فردا صبح آقای کمالی وقتی که دید صبحانه ای برای خوردن ندارد یکی از موبایل هایی که در جیبش پنهان کرده بود را در یک تکه نان پیچید , خورد و به اداره رفت . خانم کمالی هم وقتی که از اسپری زدن به کوچه خیلی خسته شد به کوچه رفت و از یک دست فروش یک موبایل خرید و به خانه برگشت . آن را در یک تکه نان پیچید ولی آن قدر بدنش به لرزش افتاد که نتوانست آن را بخورد و از پنجره لقمه اش را بیرون پرتاب کرد . قسم خورد که دیگر این کار را نکند و دیگر به هیچ موبایلی نگاه هم نکند اما از خودش می ترسید . کولر با لحن قاطعی مشغول پراکنده کردن "هیچی " در فضای خانه بود . کسی در زد . زن می خواست داد بزند : " با شوهرم طرفی " + نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385 0:25 توسط مجید اسطیری
|