تبليغاتX
غــــول بنــــفش

غــــول بنــــفش

 

 

 

به نام تو

و نا   رنج

 

 

 

 

 

 

 

 

با صدای گریه ی بچه از خواب بیدار شدم و زود از اتاق خواب بیرون رفتم . کوثر داشت بچه را در بغلش تکان تکان می داد . تا من را دید گفت : " آخ بیدار شدی ؟ ببخشید تو رو خدا . هر کار می کنم ساکت نمیشه که . نمی دونم چرا این دفه این جوری کولی بازی در میاره . " صدای جیغ و داد از منزل همسایه ی واحد کناری به گوشم می رسید . گفتم : " مگه قول ندادی ؟ "

_ چرا قول دادم .

_ پس چرا گرفتیش ؟

_ بابا نتونستم بگم نه .

_ یعنی چی ؟ نتونستم چیه ؟

_ خب نتونستم دیگه . خودتم بودی نمی تونستی .

_ می خواستی یه کلمه بگی شوهرم خوابه .

_ آخه اون موقع آروم بود . گریه نمی کرد که . یهو نمی دونم چش شد .

_ ببر بده ش به ننه ش بگو ساکتش کنه .

بچه را در بغلش جا به جا کرد و تندتر تکانش داد:

_ نمی بینی . خودشون سرشون گرمه .

بعد به بچه نگاه کرد و گفت : بذار سر مام گرم باشه . هان ؟ مگه نه ؟ چیه کوچولو تو چرا این جوری می کنی امروز .

گفتم : کوثر شوخی ندارم که . جدی دارم باهات صحبت می کنم . همین الآن ببرش بده به ...

صدای خرد شدن چیزی آمد و بلافاصله صدای گریه ی زن همسایه .

کوثر گفت : وای تا حالا این جوری دعوا نکرده بودن حامد .

صدای گریه ی بچه بلندتر شد . گفتم : به من که ربطی نداره .

_ خاک تو سرت کنن . مگه من گفتم برو جداشون کن ؟

_ به تو هم ربط نداره .

_ من خودم می دونم چی بهم ربط داره چی ربط نداره . لازم نیست تو بهم بگی .

_ شانس مارو می بینی تو رو خدا ؟ اینم همسایه س گیر ما اومده ؟

بچه چنان گریه کرد که انگار نفسش داشت بند می آمد . کوثر دست هایش را مثل گهواره به دو طرف تکان داد و گفت : " جان , جان "

_ من حوصله شو ندارم . ببر پسش بده .

_ خاک تو سرت کنن . تو حوصله ی چیو داری ؟ چطور خوب حوصله داری بشینی تا دو نصف شب فوتبال نگا کنی خبر مرگت .

_ چرا مزخرف میگی . میگم داره ونگ ونگ می کنه ببر بده ش به ننه ش سرم رفت .

بچه در دست های کوثر سرخ سرخ شد و صدای گریه اش یکهو قطع شد  . گفت :

_ وای  . ببین چش شد . وای خاک تو سرم . داره خفه میشه .

_ هی بهت می گم توله ی مردمو نگیر بیار خونه ...

_ خاک تو سرت کنن . صداتو بیار پایین آبرومو بردی ...

_ نترس بابا خودشون سرشون گرمه . صدای ما رو نمی شنون .

_ صداتو بیار پایین گفتم . ببین این چش شد . چرا صداش در نمیاد ؟ نمیره .

_ خب اون جوری که تو گرفته یش معلومه صداش در نمیاد . درست نگهش دار .

سر بچه را روی شانه اش گذاشت و صدای گریه ی بچه بلند شد .

داد زدم : اه

_ مرگ اه . چرا عربده می کشی ؟ سر صبحی از خواب پا شده صورتشو هنوز نشسته برای من عربده می کشه .

_ تو چی ؟ تو به من صبحونه دادی ؟ توله ی مردمو آوردی منو از خواب انداخته طلبکارم هستی .

_ خاک تو سرت اصلا لیاقت بچه ...

صدای باز شدن در واحد کناری آمد و بعد مشت هایی که به در ما کوبیده شدند . کوثر گفت :

بیا فهمید دیگه . هی عربده بکش . هی عرعر کن .

_ خودشون صداشون به فلک می رسید . اصلا صدای ما رو نمی شنیدن .

انگشتش را می گیرد جلوی لبهایش واخم می کند . می رود و در را باز می کند . زن همسایه گفت  : " بدش به من . " کوثر گفت  :" چی شد ؟ " زن همسایه گفت  : " هیچی . " بچه را از بغل کوثر گرفت و رفت  .

 کوثر در را بست  و به آشپزخانه رفت . یکی از صندلی ها را از دور میز کنار کشید و رویش نشست  . به دستشویی رفتم و دست و رویم را شستم  . توی آینه بلند گفتم  : " این حتی حاضر نیست بهت بگه دستت درد نکنه . " چیزی نگفت . صورتم را با حوله خشک کردم و گفتم  :" بابا چیزی نیست که . یه کلمه می خوای بگی نمی تونم بچه تونو بگیرم . توی چشماشم اصلا نگا نکن تا سخت نباشه . اگه باز اومد بگو این دفعه چقدر اذیت کرد . ممکنه یه بلایی سرش بیاد ما نتونیم کاری کنیم . خودش یعنی اینا رو نمی فهمه ؟ " به آشپزخانه رفتم و کنارش نشستم  . سرش را پایین انداخته بود و به جایی روی میز نگاه می کرد  .  آفتاب از لای دوتا پرده ی پنجره افتاد  توی چشمانم . دستم را جلوی نور گرفتم و گفتم : " اصلا هر وقت اومد بگو خودم بیام بهش ... " نگاهم نمی کرد: " داره طلاق می گیره . "

_ ا ... کی گفت ؟

_ دیروز .

_ پس می رن آره ؟

از جایش بلند شد و رفت کنار پنجره . پرده را با دو انگشتش کنار زد و گفت  :

_ بچه که بودم یه دفعه تموم ادکلن های مامانمو توی لباسم خالی کردم . وقتی مامانم سر رسید هنوز یکی از ادکلونا مونده بود که به خودم نزده بودم .

_ از همون اول شر بوده ی .

_ آره . از همون اول .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 18:13 توسط مجید اسطیری


به نام تو

و نا  رنج ...

 

 

 

 

 

 

 

روزهای اول ساکن شدن آقا و خانم کمالی  در خانه ی جدید بود که آقا به خانم گفت : " من می رم این دوروبر یه عطر فروشی پیدا کنم . زود برمی گردم . " وقتی آقای کمالی این را گفت و رفت خانم کمالی دید که سردش شده و بعد با خودش فکر کرد که کاش با او رفته بود . رفت و روی تختش دراز کشید و احساس کرد که باید پتو را روی خودش بکشد . دید کولر روشن است اما نمی توانست از جایش بلند شود و کولر را خاموش کند . پتو را روی خودش کشید و تصمیم گرفت چیزی به شوهرش نگوید . بعد هم بدون این که تصمیم گرفته باشد سرش را برد زیر پتو و احساس کرد راحت تر است . خوابش برد .

ساعت چند بود که کسی زنگ در را زد ؟ فقط فهمید که چندین بار زنگ در به صدا در آمد یعنی بیشتر از آن چیزی که انتظارش را داشت ولی به جای این که عصبانی بشود ترسید و تا خودش را به در برساند به این فکر کرد که چرا به جای عصبانی شدن در این موقعیت باید بترسد ؟ ولی قبل از این که جواب را پیدا کند در را باز کرده بود . مردی پشت در ایستاده بود که عصبانی بود و وقتی چشمش به خانم کمالی افتاد گفت : " نه من وقتی میام که آقاتون باشه . من با زنا حرفی ندارم . " و رفت . 

وقتی آقای کمالی آمد همسرش حرفی از آن مرد نزد و از سرمایی که احساس کرده بود هم همین طور . اما آقا گفت : " نتونستم عطر فروشی پیدا کنم . عجیب نیست ؟ " ولی نگفت که چقدر مغازه ی موبایل فروشی دیده است . خانم گفت :" هوا سرد نیست ؟ " و آقای کمالی فقط به دریچه ی کولر نگاه کرد که انگار چیزی از آن بیرون نمی آمد و از خودش پرسید ", چی ازش میاد بیرون ؟ "  خودش هم سردش بود . گفت : " فردا عطر فروشی پیدا می کنم . مگه نه ؟ " و دستان زنش را در دست گرفت . زن گفت : " معلومه . " و لبخند زد و مرد فکر کرد لبخند زدن زنش چقدر گرمش می کند .

توی تخت بودند که مرد از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت . زن گفت :" نه " مرد فقط نگاهش کرد و چیزی نگفت حتی نپرسید " چرا ؟ " و ضبط صوت را از اتاق پذیرایی به اتاق خواب آورد و کاستی را داخل آن گذاشت که از اول تا آخر فقط یک آهنگ بارها رویش ضبط شده بود . زن گفت : " شاید ... " ولی مرد کنارش دراز کشید و زن چشمانش را بست .

صبح که آقای کمالی رفت اداره زنش از جایش بلند شد و از خانه زد بیرون . از خودش پرسید" ینی دیشب از کدوم طرف رفته ؟ " و چون احساس کرد شوهرش به سمت بالای خیابان نرفته , او به سمت بالای خیابان رفت . زیاد از خانه دور نشده بود که احساس کرد خانه جدیدشان به مرکز شهر نزدیک تر است چون برج های شهر را نزدیک تر می دید . سرش را پایین انداخت و خواست دیگر به برج ها نگاه نکند . توی چند تا خیابان قدم زد و چند تا مغازه ی  موبایل فروشی دید و بعد چند تا دیگر و دید هرچه دورتر می شود تعداد مغازه های موبایل فروشی بیشتر می شود  . وقتی دید دارد به برج ها نزدیک می شود تصمیم گرفت در خیابان دیگری قدم بزند . اما آن جا هم پر از مغازه ی موبایل فروشی بود . به آدم هایی که در پیاده رو از روبرو می آمدند نگاه کرد و با خودش گفت : این شبیه زیدانه . این شبیه عمو پورنگه . این شبیه ا... شبیه هدیه تهرانیه ... اما وقتی خودش از کنار خودش رد شد شد دیگر سرش را پایین انداخت و در صورت هیچ کس نگاه نکرد . سرش که درد گرفت  تردید نکرد که باید به خانه برگردد .

وقتی به خانه برگشت روی در خانه شان یادداشتی دید که بسیار خوش خط نوشته شده بود و با چسب به در چسبانده شده بود : " به آقاتون بگید نمی تونه از دست ما فرار کنه ."

آقای کمالی آن شب خیلی دیر به خانه آمد . وقتی زنش در را برایش باز کرد نفس نفس زنان وارد خانه شد و به در تکیه داد . خانم دوید و برایش یک لیوان آب آورد و به دستش داد . آقا آب را به صورتش پاشید و گفت : " فاجعه س هیچ جا عطر فروشی پیدا نمیشه ." خانم گفت :" میریم به محله ی قبلیمون . همون مغازه ای که همیشه ازش عطر می خریدی . " آقای کمالی به دریچه ی کولر نگاه می کرد و با خودش گفت" هیچ موجودی توی دنیا این همه دهن نداره . " دوست داشت زنش از او بخواهد که کولر را خاموش کند اما از این خواهش می ترسید .

وقتی آن شب مرد از کنار زن برخاست زن گفت : " ما یه همسایه داریم که ... " اما مرد رفته بود و کاست را آورده بود .

صبح خانم کمالی با صدای زنگ های ممتد از خواب بیدار شد اما در را باز نکرد و یکراست به طرف میز توالت رفت و یکی از اسپری هایش را برداشت . پنجره ی اتاق خواب را باز کرد و به کوچه اسپری زد . همسایه از پشت در داد کشید : " من با زنا حرفی ندارم . به شوهرت بگو بالاخره گیرش میارم . بگو ضبط صوتش رو توی سرش خورد می کنم . بگو ... "

خانم کمالی چشم هایش را بسته بود تا برج های آن سر شهر را نبیند اما با صدایی که از کوچه شنید مجبور شد چشم هایش را باز کند و خوب نگاه کند . پیرمردی با چرخ دستی اش از کوچه رد می شد که داد می زد : " موبایل , گوشی موبایل بدم , بدو بدو که تموم شد . بدو موبایل تازه ." خانم کمالی انگشتش را بیشتر روی اسپری فشار داد و به سمت پیرمرد نشانه رفت اما پیرمرد هنوز داد می زد .

تا شب که آقای کمالی برگردد خانم مشغول اسپری زدن به شهر بود . آقا وقتی برگشت  کتش را روی دوشش انداخته بود و گفت : " دستت درد نکنه . خیلی بهم کمک کردی که به شهر اسپری زدی  اما ... بازم هیچی   کاش باد بیاد . " و به دریچه ی کولر نگاه کرد و فکر کرد " همه ی چشماتو یه روز کور می کنم . " وقتی داشت لباس هایش را در می آورد یک گوشی موبایل از جیب شلوارش بیرون افتاد و خانم کمالی جیغ کشید . آقای کمالی زود آن را از روی زمین برداشت و از پنجره ی نیمه باز اتاق خواب به کوچه پرت کرد . همسرش نشست روی کاناپه و زد زیر گریه . آقا کنارش نشست و گفت :" باور کن دست خودم نبود . مطمئنم دست خودم نبود . خیلی گرسنه م بود . توی شهر همش از اینا می فروشن . من خیلی گرسنه م بود . ببینم نمی خوای مزه ش رو امتحان کنی ؟ "خانم خودش را عقب کشید و گفت : " دهنت بوی گند موبایل میده . باهام حرف نزن . " و از روی کاناپه بلند شد و اشک هایش را پاک کرد . اسپریش را برداشت و باز به کوچه اسپری زد . صدای دست فروش هایی که در کوچه داد می زدند : " موبایل بدم , موبایل ... " باعث نشد که صدای گوینده ی اخبار  که از اتاق پذیرایی می آمد را نشنود : "... پلیس کماکان به دنبال کشف محل مخفی شدن این فرد می باشد . در اثر این حادثه امروز چهار نفر از همشهریان جان باختند . جان باختگان اعلام کرده اند این بو از سمت شرق شهر به آن ها هجوم آورده است . پلیس اطمینان می دهد طی چند ساعت آینده محل این خرابکار را کشف خواهد کرد ... " آقای کمالی صدای تلویزیون را کم کرد و به اتاق خواب رفت اما همسرش به او گفت دور بایستد و به او نزدیک نشود .  

زن با اسپری کوچه را خوشبو می کرد و مرد فقط توانست نوارش را روشن کند , سر جایش بنشیند و به زن نگاه کند . ساعت دو و ده دقیقه بود که مرد گفت : " می خوای کولرو خاموش کنم ؟ "

فردا صبح آقای کمالی وقتی که دید صبحانه ای برای خوردن ندارد یکی از موبایل هایی که در جیبش پنهان کرده بود را در یک تکه نان پیچید , خورد و به اداره رفت . خانم کمالی هم وقتی که از اسپری زدن به کوچه خیلی خسته شد به کوچه رفت و از یک دست فروش یک موبایل خرید و به خانه برگشت . آن را در یک تکه نان پیچید ولی آن قدر بدنش به لرزش افتاد که نتوانست آن را بخورد و از پنجره لقمه اش را بیرون پرتاب کرد . قسم خورد که دیگر این کار را نکند و دیگر به هیچ موبایلی نگاه هم نکند اما از خودش می ترسید . کولر با لحن قاطعی مشغول پراکنده کردن "هیچی " در فضای خانه بود . کسی در زد . زن می خواست داد بزند : " با شوهرم طرفی "

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385 0:25 توسط مجید اسطیری


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


داستان های من

در پاتوق ادبی
در سه شنبستان
در هشتاد
در آدم برفی ها
در پیاده رو
در زاگرس استوری
در آدم برفی ها
در ماندگار
در دیگران
در کاف استوری
در کشف لحظه
در آدم برفی ها
در دیگران
در مرور
در کلاغ
در ماه مگ
در جن و پری
در کانون ادبیات
در ماندگار
در مرور
در کلاغ
در مانیفست
در ماه مگ
در لوح
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

88/08/01 - 88/08/30

88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
79/06/01 - 79/06/31


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
سپید
غزل
داستانک
ترانه
رباعی

نویسندگان

مجید اسطیری
مجید اسطیری