تبليغاتX
نالالایی

نالالایی

 

 

 

به نام تو

و نا   رنج

 

 

 

 

 

 

 

 

با صدای گریه ی بچه از خواب بیدار شدم و زود از اتاق خواب بیرون رفتم . کوثر داشت بچه را در بغلش تکان تکان می داد . تا من را دید گفت : " آخ بیدار شدی ؟ ببخشید تو رو خدا . هر کار می کنم ساکت نمیشه که . نمی دونم چرا این دفه این جوری کولی بازی در میاره . " صدای جیغ و داد از منزل همسایه ی واحد کناری به گوشم می رسید . گفتم : " مگه قول ندادی ؟ "

_ چرا قول دادم .

_ پس چرا گرفتیش ؟

_ بابا نتونستم بگم نه .

_ یعنی چی ؟ نتونستم چیه ؟

_ خب نتونستم دیگه . خودتم بودی نمی تونستی .

_ می خواستی یه کلمه بگی شوهرم خوابه .

_ آخه اون موقع آروم بود . گریه نمی کرد که . یهو نمی دونم چش شد .

_ ببر بده ش به ننه ش بگو ساکتش کنه .

بچه را در بغلش جا به جا کرد و تندتر تکانش داد:

_ نمی بینی . خودشون سرشون گرمه .

بعد به بچه نگاه کرد و گفت : بذار سر مام گرم باشه . هان ؟ مگه نه ؟ چیه کوچولو تو چرا این جوری می کنی امروز .

گفتم : کوثر شوخی ندارم که . جدی دارم باهات صحبت می کنم . همین الآن ببرش بده به ...

صدای خرد شدن چیزی آمد و بلافاصله صدای گریه ی زن همسایه .

کوثر گفت : وای تا حالا این جوری دعوا نکرده بودن حامد .

صدای گریه ی بچه بلندتر شد . گفتم : به من که ربطی نداره .

_ خاک تو سرت کنن . مگه من گفتم برو جداشون کن ؟

_ به تو هم ربط نداره .

_ من خودم می دونم چی بهم ربط داره چی ربط نداره . لازم نیست تو بهم بگی .

_ شانس مارو می بینی تو رو خدا ؟ اینم همسایه س گیر ما اومده ؟

بچه چنان گریه کرد که انگار نفسش داشت بند می آمد . کوثر دست هایش را مثل گهواره به دو طرف تکان داد و گفت : " جان , جان "

_ من حوصله شو ندارم . ببر پسش بده .

_ خاک تو سرت کنن . تو حوصله ی چیو داری ؟ چطور خوب حوصله داری بشینی تا دو نصف شب فوتبال نگا کنی خبر مرگت .

_ چرا مزخرف میگی . میگم داره ونگ ونگ می کنه ببر بده ش به ننه ش سرم رفت .

بچه در دست های کوثر سرخ سرخ شد و صدای گریه اش یکهو قطع شد  . گفت :

_ وای  . ببین چش شد . وای خاک تو سرم . داره خفه میشه .

_ هی بهت می گم توله ی مردمو نگیر بیار خونه ...

_ خاک تو سرت کنن . صداتو بیار پایین آبرومو بردی ...

_ نترس بابا خودشون سرشون گرمه . صدای ما رو نمی شنون .

_ صداتو بیار پایین گفتم . ببین این چش شد . چرا صداش در نمیاد ؟ نمیره .

_ خب اون جوری که تو گرفته یش معلومه صداش در نمیاد . درست نگهش دار .

سر بچه را روی شانه اش گذاشت و صدای گریه ی بچه بلند شد .

داد زدم : اه

_ مرگ اه . چرا عربده می کشی ؟ سر صبحی از خواب پا شده صورتشو هنوز نشسته برای من عربده می کشه .

_ تو چی ؟ تو به من صبحونه دادی ؟ توله ی مردمو آوردی منو از خواب انداخته طلبکارم هستی .

_ خاک تو سرت اصلا لیاقت بچه ...

صدای باز شدن در واحد کناری آمد و بعد مشت هایی که به در ما کوبیده شدند . کوثر گفت :

بیا فهمید دیگه . هی عربده بکش . هی عرعر کن .

_ خودشون صداشون به فلک می رسید . اصلا صدای ما رو نمی شنیدن .

انگشتش را می گیرد جلوی لبهایش واخم می کند . می رود و در را باز می کند . زن همسایه گفت  : " بدش به من . " کوثر گفت  :" چی شد ؟ " زن همسایه گفت  : " هیچی . " بچه را از بغل کوثر گرفت و رفت  .

 کوثر در را بست  و به آشپزخانه رفت . یکی از صندلی ها را از دور میز کنار کشید و رویش نشست  . به دستشویی رفتم و دست و رویم را شستم  . توی آینه بلند گفتم  : " این حتی حاضر نیست بهت بگه دستت درد نکنه . " چیزی نگفت . صورتم را با حوله خشک کردم و گفتم  :" بابا چیزی نیست که . یه کلمه می خوای بگی نمی تونم بچه تونو بگیرم . توی چشماشم اصلا نگا نکن تا سخت نباشه . اگه باز اومد بگو این دفعه چقدر اذیت کرد . ممکنه یه بلایی سرش بیاد ما نتونیم کاری کنیم . خودش یعنی اینا رو نمی فهمه ؟ " به آشپزخانه رفتم و کنارش نشستم  . سرش را پایین انداخته بود و به جایی روی میز نگاه می کرد  .  آفتاب از لای دوتا پرده ی پنجره افتاد  توی چشمانم . دستم را جلوی نور گرفتم و گفتم : " اصلا هر وقت اومد بگو خودم بیام بهش ... " نگاهم نمی کرد: " داره طلاق می گیره . "

_ ا ... کی گفت ؟

_ دیروز .

_ پس می رن آره ؟

از جایش بلند شد و رفت کنار پنجره . پرده را با دو انگشتش کنار زد و گفت  :

_ بچه که بودم یه دفعه تموم ادکلن های مامانمو توی لباسم خالی کردم . وقتی مامانم سر رسید هنوز یکی از ادکلونا مونده بود که به خودم نزده بودم .

_ از همون اول شر بوده ی .

_ آره . از همون اول .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده     توسط مجید اسطیری 

به نام تو

و نا  رنج ...

 

 

 

 

 

 

 

روزهای اول ساکن شدن آقا و خانم کمالی  در خانه ی جدید بود که آقا به خانم گفت : " من می رم این دوروبر یه عطر فروشی پیدا کنم . زود برمی گردم . " وقتی آقای کمالی این را گفت و رفت خانم کمالی دید که سردش شده و بعد با خودش فکر کرد که کاش با او رفته بود . رفت و روی تختش دراز کشید و احساس کرد که باید پتو را روی خودش بکشد . دید کولر روشن است اما نمی توانست از جایش بلند شود و کولر را خاموش کند . پتو را روی خودش کشید و تصمیم گرفت چیزی به شوهرش نگوید . بعد هم بدون این که تصمیم گرفته باشد سرش را برد زیر پتو و احساس کرد راحت تر است . خوابش برد .

ساعت چند بود که کسی زنگ در را زد ؟ فقط فهمید که چندین بار زنگ در به صدا در آمد یعنی بیشتر از آن چیزی که انتظارش را داشت ولی به جای این که عصبانی بشود ترسید و تا خودش را به در برساند به این فکر کرد که چرا به جای عصبانی شدن در این موقعیت باید بترسد ؟ ولی قبل از این که جواب را پیدا کند در را باز کرده بود . مردی پشت در ایستاده بود که عصبانی بود و وقتی چشمش به خانم کمالی افتاد گفت : " نه من وقتی میام که آقاتون باشه . من با زنا حرفی ندارم . " و رفت . 

وقتی آقای کمالی آمد همسرش حرفی از آن مرد نزد و از سرمایی که احساس کرده بود هم همین طور . اما آقا گفت : " نتونستم عطر فروشی پیدا کنم . عجیب نیست ؟ " ولی نگفت که چقدر مغازه ی موبایل فروشی دیده است . خانم گفت :" هوا سرد نیست ؟ " و آقای کمالی فقط به دریچه ی کولر نگاه کرد که انگار چیزی از آن بیرون نمی آمد و از خودش پرسید ", چی ازش میاد بیرون ؟ "  خودش هم سردش بود . گفت : " فردا عطر فروشی پیدا می کنم . مگه نه ؟ " و دستان زنش را در دست گرفت . زن گفت : " معلومه . " و لبخند زد و مرد فکر کرد لبخند زدن زنش چقدر گرمش می کند .

توی تخت بودند که مرد از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت . زن گفت :" نه " مرد فقط نگاهش کرد و چیزی نگفت حتی نپرسید " چرا ؟ " و ضبط صوت را از اتاق پذیرایی به اتاق خواب آورد و کاستی را داخل آن گذاشت که از اول تا آخر فقط یک آهنگ بارها رویش ضبط شده بود . زن گفت : " شاید ... " ولی مرد کنارش دراز کشید و زن چشمانش را بست .

صبح که آقای کمالی رفت اداره زنش از جایش بلند شد و از خانه زد بیرون . از خودش پرسید" ینی دیشب از کدوم طرف رفته ؟ " و چون احساس کرد شوهرش به سمت بالای خیابان نرفته , او به سمت بالای خیابان رفت . زیاد از خانه دور نشده بود که احساس کرد خانه جدیدشان به مرکز شهر نزدیک تر است چون برج های شهر را نزدیک تر می دید . سرش را پایین انداخت و خواست دیگر به برج ها نگاه نکند . توی چند تا خیابان قدم زد و چند تا مغازه ی  موبایل فروشی دید و بعد چند تا دیگر و دید هرچه دورتر می شود تعداد مغازه های موبایل فروشی بیشتر می شود  . وقتی دید دارد به برج ها نزدیک می شود تصمیم گرفت در خیابان دیگری قدم بزند . اما آن جا هم پر از مغازه ی موبایل فروشی بود . به آدم هایی که در پیاده رو از روبرو می آمدند نگاه کرد و با خودش گفت : این شبیه زیدانه . این شبیه عمو پورنگه . این شبیه ا... شبیه هدیه تهرانیه ... اما وقتی خودش از کنار خودش رد شد شد دیگر سرش را پایین انداخت و در صورت هیچ کس نگاه نکرد . سرش که درد گرفت  تردید نکرد که باید به خانه برگردد .

وقتی به خانه برگشت روی در خانه شان یادداشتی دید که بسیار خوش خط نوشته شده بود و با چسب به در چسبانده شده بود : " به آقاتون بگید نمی تونه از دست ما فرار کنه ."

آقای کمالی آن شب خیلی دیر به خانه آمد . وقتی زنش در را برایش باز کرد نفس نفس زنان وارد خانه شد و به در تکیه داد . خانم دوید و برایش یک لیوان آب آورد و به دستش داد . آقا آب را به صورتش پاشید و گفت : " فاجعه س هیچ جا عطر فروشی پیدا نمیشه ." خانم گفت :" میریم به محله ی قبلیمون . همون مغازه ای که همیشه ازش عطر می خریدی . " آقای کمالی به دریچه ی کولر نگاه می کرد و با خودش گفت" هیچ موجودی توی دنیا این همه دهن نداره . " دوست داشت زنش از او بخواهد که کولر را خاموش کند اما از این خواهش می ترسید .

وقتی آن شب مرد از کنار زن برخاست زن گفت : " ما یه همسایه داریم که ... " اما مرد رفته بود و کاست را آورده بود .

صبح خانم کمالی با صدای زنگ های ممتد از خواب بیدار شد اما در را باز نکرد و یکراست به طرف میز توالت رفت و یکی از اسپری هایش را برداشت . پنجره ی اتاق خواب را باز کرد و به کوچه اسپری زد . همسایه از پشت در داد کشید : " من با زنا حرفی ندارم . به شوهرت بگو بالاخره گیرش میارم . بگو ضبط صوتش رو توی سرش خورد می کنم . بگو ... "

خانم کمالی چشم هایش را بسته بود تا برج های آن سر شهر را نبیند اما با صدایی که از کوچه شنید مجبور شد چشم هایش را باز کند و خوب نگاه کند . پیرمردی با چرخ دستی اش از کوچه رد می شد که داد می زد : " موبایل , گوشی موبایل بدم , بدو بدو که تموم شد . بدو موبایل تازه ." خانم کمالی انگشتش را بیشتر روی اسپری فشار داد و به سمت پیرمرد نشانه رفت اما پیرمرد هنوز داد می زد .

تا شب که آقای کمالی برگردد خانم مشغول اسپری زدن به شهر بود . آقا وقتی برگشت  کتش را روی دوشش انداخته بود و گفت : " دستت درد نکنه . خیلی بهم کمک کردی که به شهر اسپری زدی  اما ... بازم هیچی   کاش باد بیاد . " و به دریچه ی کولر نگاه کرد و فکر کرد " همه ی چشماتو یه روز کور می کنم . " وقتی داشت لباس هایش را در می آورد یک گوشی موبایل از جیب شلوارش بیرون افتاد و خانم کمالی جیغ کشید . آقای کمالی زود آن را از روی زمین برداشت و از پنجره ی نیمه باز اتاق خواب به کوچه پرت کرد . همسرش نشست روی کاناپه و زد زیر گریه . آقا کنارش نشست و گفت :" باور کن دست خودم نبود . مطمئنم دست خودم نبود . خیلی گرسنه م بود . توی شهر همش از اینا می فروشن . من خیلی گرسنه م بود . ببینم نمی خوای مزه ش رو امتحان کنی ؟ "خانم خودش را عقب کشید و گفت : " دهنت بوی گند موبایل میده . باهام حرف نزن . " و از روی کاناپه بلند شد و اشک هایش را پاک کرد . اسپریش را برداشت و باز به کوچه اسپری زد . صدای دست فروش هایی که در کوچه داد می زدند : " موبایل بدم , موبایل ... " باعث نشد که صدای گوینده ی اخبار  که از اتاق پذیرایی می آمد را نشنود : "... پلیس کماکان به دنبال کشف محل مخفی شدن این فرد می باشد . در اثر این حادثه امروز چهار نفر از همشهریان جان باختند . جان باختگان اعلام کرده اند این بو از سمت شرق شهر به آن ها هجوم آورده است . پلیس اطمینان می دهد طی چند ساعت آینده محل این خرابکار را کشف خواهد کرد ... " آقای کمالی صدای تلویزیون را کم کرد و به اتاق خواب رفت اما همسرش به او گفت دور بایستد و به او نزدیک نشود .  

زن با اسپری کوچه را خوشبو می کرد و مرد فقط توانست نوارش را روشن کند , سر جایش بنشیند و به زن نگاه کند . ساعت دو و ده دقیقه بود که مرد گفت : " می خوای کولرو خاموش کنم ؟ "

فردا صبح آقای کمالی وقتی که دید صبحانه ای برای خوردن ندارد یکی از موبایل هایی که در جیبش پنهان کرده بود را در یک تکه نان پیچید , خورد و به اداره رفت . خانم کمالی هم وقتی که از اسپری زدن به کوچه خیلی خسته شد به کوچه رفت و از یک دست فروش یک موبایل خرید و به خانه برگشت . آن را در یک تکه نان پیچید ولی آن قدر بدنش به لرزش افتاد که نتوانست آن را بخورد و از پنجره لقمه اش را بیرون پرتاب کرد . قسم خورد که دیگر این کار را نکند و دیگر به هیچ موبایلی نگاه هم نکند اما از خودش می ترسید . کولر با لحن قاطعی مشغول پراکنده کردن "هیچی " در فضای خانه بود . کسی در زد . زن می خواست داد بزند : " با شوهرم طرفی "

 

 

 

 

+ نوشته شده     توسط مجید اسطیری 

 

به نام تو  
 و نا رنج ...
 

 


 

سمنان , شام را خوردیم و سوار اتوبوس شدیم . مهتابی های داخل اتوبوس خاموش شدند و فقط چراغ های قرمز کم نور روشن ماندند . یکی دو ساعتی خیلی ها با بغل دستی شان حرف می زدند . من گوشی های هدفون را در گوش هایم گذاشته بودم و صدای موزیک را تا ته زیاد کرده بودم اما باز هم صدای موتور اتوبوس را می شنیدم . می دانستم بغل دستی ام وزوز هدفون را می شنود اما انگار او نمی خواست بخوابد . زانوهایش را به پشتی صندلی جلو تکیه داده بود و یکی دو بار که نگاهش کردم دیدم بیدار است . پرده را کنار زدم و به بیرون نگاه کردم . ماه کاملا گرد نبود . آن جلو شعاع های تاریک روشن نور چراغ اتوبوس روی آسفالت جاده افتاده بود . باز به ماه نگاه کردم و سعی کردم قسمت تاریکش را در ذهنم مجسم کنم که صدایی آمد و نوری با سرعت از کنار اتوبوس رد شد . اتوبوس تکانی خورد و صدای بوقی که دور می شد به گوش رسید . بغل دستی ام گردنش را کج کرد و جلو را نگاه کرد . من هم از روی صندلی جلو سرک کشیدم و راننده را دیدم که لیوان چای را به طرف دهانش می برد . به بغل دستی ام نگاه کردم و چشممان در چشم هم افتاد . چیزی گفت و به راننده اشاره کرد . صدای موزیک را کم کردم و پرسیدم :" جان ؟" روی صندلی اش جا به جا شد و گفت :" برای گوشت ضرر داره این قد با صدای بلند گوش میدیا. " خندیدم :" نه , من عادت دارم ." گفت :" باشه , کم کم رو اعصابت اثر میذاره . بگم بهت ." سرم را تکان دادم و باز لبخند زدم . تا دستم را به طرف واکمن بردم گفت : ما از مشهد میریم بجنورد . "

_ بجنورد ؟

_ آره , آشخانه . اسمشو نشنیدی نه ؟

سرم را تکان دادم که " نه "

_ توی تهران به هر کی گفتم اسمشو نشنیده بود . بعضیا اصلا نمی دونستن بجنورد کجائه . فکر می کردن ما لریم .

دیدم دیگر سر حرفش را باز کرده , نوار را خاموش کردم .

_ جوونای آشخانه همه برای کار میان تهران . بعضیا میرن مشهد اما بیشترشون میان تهران . میان کارگری . ما هم سه ماه پیش اومدیم . من و این رفیقم .

به دو صندلی ردیف کناری اشاره کرد . دو تا جوان آن جا نشسته بودند . آن که کنار شیشه نشسته بود , پرده را با دو انگشت کنار نگه داشته بود و داشت بیرون را نگاه می کرد . آن یکی هم خواب بود و سرش روی شانه اش خم شده بود . گفت : من و اون یکی که کنار شیشه س سه ماه پیش اومدیم تهران . اسمش هادیه . این یکی که خوابه غلامه . این غلام سه  سال بود تهران بود . خیلیا وقتی می اومدن تهران می اومدن پیشش تا کار براشون پیدا کنه . خیلی زرنگه . ما هم که اومدیم تهران یه راس اومدیم پیش خودش . به ما اخم و تخم کرد . گفت برید دیگه کار سراغ ندارم هر کی اومده پیشم برش گردوندم . این هادی داشت برمی گشت . گفتم کجامی خوای برگردی ؟ هرچی پوله توی همین تهران ریخته . رفتم التماس غلامو کردم گفتم من نصف کارای خودتم انجام میدم . قبول نمی کرد که . اما وقتی فهمید اون دختره که می خواسته دختر عموی هادیه نگهمون داشت و آوردمون پیش خودش . توی رودهن توی یه رستوران کنار جاده کار می کرد. صندوق دار بود . اعتماد صاب رستوران رو جلد کرده بود . صاب رستوران که نه . یه آقا جعفر بود که رستورانو اداره می کرد . خیلی آدم گندی بود . همش به ما کارگرا فحش می داد . ما جون می کندیم . ظرف می شستیم , سیب زمینی پوست می کندیم , میز دستمال می کشیدیم , تی می کشیدیم , خلاصه جون می کندیم دیگه . صاب رستورانه هم یه خرپولی بود که نگو . تو همون رودهن دو تا رستوران دیگه هم داشت .  هفته ای یه بار می اومد به رستوراناش سر می زد و پولا رو از توی گاو صندوقا پارو می کرد و می رفت . هر وقت هم حال می کرد با کارگراش حساب کتاب می کرد . خوب پول می داد انصافا اما هر وقت حال می کرد ... "

با خودم گفتم  " حتی از من نمی پرسه کجا میرم , چرا میرم , بچه ی کجام , چی گوش میدم ..." یادم آمد هنوز گوشی های هدفون توی گوش هایم هستند و درشان آوردم .

_ ... ولی عجب حالی می داد جون تو . یه چیزایی می اومدن اوووه , توپ . آدم اصلا حواسش پرت می شد . اصلا به عمرم این قیافه ها رو ندیده بودم . لعنتیا .خدام چی ساخته ها . هه هه هه . از این مانتو چسبونا برشون می کردن وااای . از اینا زیاد می اومدن . آخرشم همینا کار دستمون دادن . می دونی قضیه چی بود ؟ یه روز اون اولاش آقا جعفر گفت شهرام و همکلاسیاش می خوان ناهار بیان این جا . شهرام پسر صاب رستورانه بود . گفت حواستون جمع باشه خراب کاری نکنید . به من گفت سرت با کونت بازی نکنه مثل بچه ی آدم کار کن . ما تا اون موقع پسره رو ندیده بودیم . فرداش دیدیم دو تا زانتیا و یه سمند وایسادن جلوی رستوران . یه تیریپایی که نگو . خودش بود و پنج تا پسر و هفت تا دختر . تا اومدن تو شهرامه گفت درو ببندید دیگه کسی نیاد . ما هم درو بستیم . عجب حالی می کردنا . بهترین جوجه و شیشلیک و برگ رو گذاشتیم جلوشون . غذاشونو که خوردن یهو دیدیم بطرای عرقو رو کردن . هادی همین جوری کار می کرد و زیرلب فحش می داد . دو تا از دختراشون داشت گریه شون می گرفت . می گفتن تو رو خدا نخورید ما رو می ندازید ته دره . اما پسرا همه خوردن . یکی از دختراهم خورد . بعدش پسره گفت حالا وقت مزه س چیپس بیارید . غلام و هادی براشون چیپس بردن . اون دختره گفت من پیاز و جعفری می خوام . هادی برگشت گفت حالا چه فرقی می کنه ؟ یهو شهرامه قاط زد . گفت ببند دهنتو هرچی می خواد براش بیار . هادی نبرد . غلام براش برد و خلاصه خوردن و رفتن ... "

با خودم گفتم " الآن پا میشم میرم از جلو یه لیوان آب می خورم شاید دست از حرف زدن برداره . الآن پا میشم . الآن . همین الآن ... " اما هنوز روی صندلی ام نشسته بودم و او داشت می گفت :

" تا این که سه چار روز پیش باز دوباره آقا جعفر گفت شهرام گفته می خواد با رفیقاش بیاد . گفت گفته برای شاممون هم الویه درست کنید می بریم همون جا می خوریم . هادی داشت دیوونه می شد . می گفت پسره ی کون نشور به من فحش داده . من براشون غذا نمی برم . اینا عرق می خورن اون دنیا مام باید جواب پس بدیم . بهش گفتم بد بخت پرتت می کنه بیرون  . به باباش می گه اخراجت کنه . می گفت میرم یه جای دیگه کار پیدا می کنم . تهران پره کاره . اما خودشم می دونست نمی تونه . آخر سری می دونی گفت چی کار می کنم ؟ گفت توی غذاشون می شاشم . می خواست بشاشه توی الویه ها . گفت عمرا نمی فهمن چی زهرمار می کنن . بهش گفتم بی خیال . ولی گوش نکرد . زیاد بهش گیر ندادم گفتم بذار دلش خنک شه . خودمم از این بچه سوسولا بدم می اومد . خلاصه شبش که سیب زمینی آب پزا و تخم مرغ آب پزا و مرغا رو کوبیدیم هادی قابلمه ی الویه ها رو برداشت برد . وقتی برگشت گفت یه استکان شاش توش ریختم . کلی خندیدیم . می گفت مواد لازم برای تهیه ی الویه : مرغ , سیب زمینی آب پز , تخم مرغ آب پز , سس مایونز , شاش به میزان لازم . هه هه هه  . خلاصه . فرداش که اومدن باز همون ماشینا بودن ولی دختراشون بیشتر بودن . باز شهرامه گفت درو ببندید . چند تا از دختراشون روسریاشونو همون جا برداشتن . شهرامخه گفت چه عجله ایه ؟ الآن صدوده از جاده رد شه ببینه رستوران بابامو تخته می کنه . اما دخترا گوش نکردن . غذا رو که خوردن . من و هادی داشتیم میزو جمع می کردیم که شهرامه هادی رو دید . از سری قبل یادش بود . گفت تو برو از صندوق عقب بطرای عرقو بیار . سرش داد کشید گفت همین الآن برو نمی خواد ظرفارو جمع کنی . هادی گفت سوئیچو بده . گفت این دزدگیر کنترل از راه دور داره احمق جون . هادی که رفت سر ماشین , زد درا قفل شد . همه زدن زیر خنده . برگشت نگاشون کرد . زد درا باز شد , تا هادی اومد درو باز کنه باز درو قفل کرد . باز همه خندیدن . دخترا گفتن اذیتش نکن گناه داره . یهو دیدیم هادی اومد چسبید به یقه ی شهرامه پخشش کرد روی میز , همه ی ظرفایی که جمع کرده بودیم روی میز تا ببریم ریخت زمین خورد شد . تا اومد بزنش رفیقاش گرفتنش . می خواستن بزننش که منم پریدم وسط . جفتمونو زدن و از رستوران پرت کردن بیرون . شب رفتیم خونه ی یکی از همشهریا خوابیدیم .فرداش دیدیم غلام هم اومد گفت اخراجش کردن حقوق اون ماه هم بهش ندادن . توپش پر بود ولی همش سر من غر می زد . هــــــــــــی , دیگه گفتیم فعلا برگردیم شهر خودمون تا ببینیم بعدا چه خاکی تو سرمون می ریزیم . اما می دونی کجاش زور داشت ؟ "

زد به پایم :" حواست هست ؟ میگم می دونی کجاش زور داشت ؟ " گفتم :" کجاش ؟ " و به این امید که منظورم را بفهمد , گوشی های هدفون را توی گوش هایم گذاشتم . گفت :

_ میگه توی غذاشون نشاشیده .

_ توی غذاشون ؟

_ آره .

_ کی ؟!!

_ هادی دیگه !!!

_ هادی ؟!!!

_ آره .

_ ... آهان .

لبخند زدم و نوار را روشن کردم . اتوبوس سرعتش را کم کرد و ایستاد . چراغ های داخل روشن شدند و کسی از آن جلو داد زد : " نماز " بغل دستی ام از جایش بلند شد و به جوان کنار شیشه چیزهایی به زبان خودشان گفت که باز نفهمیدم . وقتی داشت می رفت گفت : پوف ... 
 
 
 
 
 
 

                                                              

+ نوشته شده     توسط مجید اسطیری