تبليغاتX
غــــول بنــــفش

غــــول بنــــفش

 

 

 

 به نام تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      صبح روز تاسوعا، ننه براي نماز صبح بيدارم كرد. همان طور خواب آلود وضو گرفتم و چادر نمازم را سرم كردم و شروع كردم به نماز خواندن. هنوز ركعت اول بودم كه كوبه در به صدا درآمد. از خودم پرسيدم يعني اين موقع روز كيست كه آمده سراغ ما. نمازم را شكستم و با همان چادر نماز رفتم توي حياط و در را باز كردم .

      يك مرد چاق عينكي با ريش‌هاي پرپشت جلويم بود. سلام كردم و جواب شنيدم. با لبخند، نگاهم كرد. انگار منتظر بود از او بپرسم كيست. ناگهان در عمق نگاهش، خدا بيامرز بابا را ديدم. گفتم: «داداش غلام؟!» گفت: « سلام » وقتي صورتم را با ماچ‌هاي آبدارش خيس كرد، تمام تنم مور مور شد. نگار خانم و دو تا بچه‌هايشان هم بودند. مرضيه را شناختم . چون همسن خودم بود و دعواهاي بچگي‌هايمان را هنوز به ياد داشتم . داداش غلام به پسربچه اي كه در آغوش نگار خانم خواب بود اشاره كرد و گفت : « اينم پدرام . »

 

     و داداش غلام منتظر زن و بچه‌اش نماند و رفت توي خانه. من راه را نشانشان دادم. توي خانه، ننه داداش غلام را بغل كرده بود گريه مي‌كرد. صداي ننه توي صداي زمخت داداش درست شنيده نمي‌شد. «ننه جان! ... ننه جان!» بعد از آن همه سال خارج از كشور بودن داشت با لهجه ي مادري حرف مي زد . اشك توي چشم‌هاي خودم هم جمع شده بود. بعد نوبت نگار خانم و بچه‌ها شد كه بروند توي بغل ننه. پدرام با آن صورت سفيد و اخم‌هايش معلوم بود كه همه چيز را به زور تحمل مي‌كند. زود خودش را از بغل ننه بيرون كشيد. وقتي ننه و نگار خانم مشغول حرف زدن بودند، داداش خودش را به من نزديك كرد و با خنده پرسيد: «هنوزم شبه مي خونن؟ » يكهو يادم آمد كه امروز تاسوعاست. گفتم: « ها» خنديد و گفت: «خيلي خوب شد.»‌من متعجب بودم كه چرا اين سؤال را پرسيد .

 

      داداش و نگار خانم و بچه‌ها كه تازه از راه رسيده بودند، خوابيدند. من و ننه كارهايمان را انجام داديم. ننه گاو را دوشيد و براي مرغ‌ها دانه ريخت. حياط را آب و جارو كرد و براي صبحانه نيمرو درست كرد. من هم سفره را پهن كردم و نان‌ها را از ساروق درآوردم. تخته مشك و پياله‌هاي كمه را سر سفره گذاشتم .

 

      وقتي بيدارشان كردم، پدرام كوچولو زد زير گريه كه «اينجا كجاس؟ بريم خونمون.»‌تا نگار خانم پدرام را ساكت كند، داداش غلام بلند شد و توي حياط چند تا حركت عجيب و غريب انجام داد، گفت كه براي تمركز اعصاب است و توي ژاپن ياد گرفته. فهميدم ژاپن هم رفته. شروع كرد برايم از فرانسه و آلمان و آمريكا حرف زدن. اسم اين كشورها را مثل نقل و نبات مي‌گفت .

 

      سرصبحانه از ننه پرسيد: «ننه، تو ميري شبه تماشا كني؟» ننه گفت: «نه ننه جان! حوصله ندارم.» بعد از من پريسد: «امسال كي حضرت عبدا... مي خونه؟» . گفتم : « نمي دونم . »  

 

      صداي طبل و دهل كه از بيرون بلند شد، داداش غلام با عجله لباس‌هايش را پوشيد و از خانه زد بيرون. خيلي خوشم مي آمد كه هنوز مثل قديم ها بود  اما ديگر اين دغدغه‌ي بيش از حدش باعث تعجبم مي‌شد .

 

      من و مرضيه و نگار خانم هر كار كرديم ننه حاضر نشد با ما به ديدن شبه بيايد. مي‌گفت ياد خدابيامرز بابا مي‌افتد كه حبيب‌بن مظاهر مي‌خوانده، قلبش درد مي‌گيرد. بدون ننه رفتيم. توي كوچه از مرضيه پرسيدم: «حالا چطور شد كه محرم اومدين؟». مرضيه گفت: « آخه بابام گير داد كه دلم براي تعزيه‌هايي داهاتمون تنگ شده بايد بريم داهات.» بيشتر از اين چيزي از او نپرسيدم تا رسيديم به ميدان قلعه كه پر از آدم شده بود. رفتيم آنجا كه زن‌ها بودند. داشتند حضرت علي‌اكبر مي‌خواندند. از دور داداش غلام را مي‌ديدم كه داشت با همدوره‌اي‌هايش روبوسي مي‌كرد .

 

      ... شبه حضرت علي‌اكبر را خواندند و نوبت به حضرت عباس رسيد و بعدش هم شبه حضرت علي‌اصغر كه مثل هر سال با گريه‌ي شديد زن‌ها همراه بود. از دور داداش غلام را مي‌پاييدم. سرش پايين بود و از آن فاصله من فقط تكان‌هاي شانه‌اش را مي‌ديدم و دستمال سفيدي كه با آن اشك‌هايش را پاك مي‌كرد .

 

      يك ساعتي گذشته بود و داشتند حضرت عبدا... مي‌خواندند كه مرضيه خنديد و به مادرش گفت: «حالا اگه زور بابا به بقيه نرسه چي؟». نگار خانم گفت: «هوم، چي خيال كردي؟! بابات چهار مدل ورزش رزمي بلده.»‌ نگار گفت : « حالا جدي جدي بلده ؟ ما كه تا حالا چيزي نديده يم . اين كارايي كه صبحا انجام ميده كه نميشه ورزش . منم بلدم خودمو كج و كوله كنم .» من كه منظورشان را نمي‌فهميدم گفتم: « يعني چي؟ مگه مي خواد دعوا كنه؟» مرضيه گفت: «نخير، بابام مي‌خواد وقتي همه مي‌ريزن سر عبدالله كه لباسشو پاره كنن، بره يه تيكه از لباسش رو بكنه براي تبرك. واقعا مسخره‌اس. خدا مي‌دونه تو اون لحظه چقدر خنده‌دار مي شه . »

 

      توي اون ظهر داغ، تمام تنم يخ كرد. مي‌خواستم بگويم كه ديگر مثل قديم از آن خبرها نيست. مردم فرق كرده‌اند. مثل خود شبه خوانها، قديمي‌ها همه رفته‌اند. ديگر هيچ كس سر پيراهن عبدا... دعوا نمي‌كند. ديگر پيراهن عبدا... را به تنش پاره پاره نمي‌كنند كه يك سال براي تبرك نگه دارند تا سال بعد .  

 

      حواسم كه جمع شد ديدم عبدا... روي زمين افتاده، دير شده بود، چشم‌هايم را بستم و آرزو كردم آن چيزي كه فكر مي‌كردم اتفاق نيفتد ولي افتاد .

 

      چشم‌هايم را باز كردم و داداش غلام را ديدم كه يكه و تنها مثل تير از وسط جمعيت رفت به طرف عبدا...، فاصله‌ي كمي نبود و او هم با آن شكم ديگر نمي‌توانست مثل قديم‌ها تر و فرز بدود اما احتياجي هم نبود، چون هيچ رقيبي نداشت. مردم اول همان طور در سكوت نگاه كردند. بعدش بعضي‌ها زدند زير خنده. صداي خنده همين طور زيادتر مي‌شد تا اينكه داداش غلام صداي خنده‌ها را شنيد و تازه ملتفت شد كه قضيه از چه قرار است. گام‌هايش كند شد و دست آخر وسط ميدان ايستاد. عبدا... شبه بلند شده بود و هاج و واج نگاه مي‌كرد. دوباره چشمهايم را بستم و پلكهايم را محكم روي هم فشار دادم. ميان صداي خنده‌ها، صداي مرضيه را شنيدم كه از مادرش پرسيد:« پس چرا اينجوري شد؟ »

 

      داداش غلام همان طور با دهان باز وسط ميدان مانده بود و مردم هم مي‌خنديدند. خوب كه نگاه كردم، ديدم بيشتر جوان‌ها هستند كه مي‌خندند و بچه‌ها .  آنها كه از سالهاي قبل چيزي نمي‌دانستند .

 

      توي دلم خودم را لعنت مي‌كردم كه چرا زودتر قضيه را به داداش نگفته بودم. صداي همهمه‌اي مرا به خودم آورد .

 

      از ميان مردها، آنجا كه داداش غلام ايستاده بود پيش همدوره‌اي‌هايش، چند نفري شروع كردند به دويدن، مي دويدند به سمت عبدا... شبه . رسيدند به داداش غلام و از او كه همانطور مانده بود هم گذشتند و رفتند به طرف عبدا...  . بيچاره عبدا... شبه با دهان باز نگاهشان مي‌كرد و حتي روحش هم خبر نداشت كه قرار است چه بلايي سرش بيايد. داداش غلام چند ثانيه‌اي مردد ماند و باز شروع كرد به دويدن. از ميان جمعيت چند نفر ديگر هم دويدند و بعدش چند نفر ديگر و يكهو ديدم همين طور آدم است كه از توي جمعيت مردها جدا مي‌شود و مي‌دود به طرف عبدا... .

 

      جوان‌ها و كوچكترها سر در نمي‌آوردند. عبدا... بيچاره پا گذاشت به فرار اما آخر سر او را گرفتند و ريختند سرش. وسط ميدان مثل آن سال‌ها گرد و غبار بلند شد و ديگر اثري از عبدا... ديده نمي‌شد. وقتي با زحمت فراوان خودش را از زير دست و پا بيرون كشيد از دماغش خون مي‌آمد و با دست، شلوارش را نگه داشته بود .

 

      پيرها همه به ياد قديم افتاده بودند و گريه مي‌كردند. من هم به ياد خدا بيامرز بابا افتادم  و نگريه ام گرفت . عبدا... شبه آن روز بدجوري خرد و خمير شد و بردندش بهداري قلعه .

 اما كداميك از نوجوان هاي قلعه حاضر بودند عبدا... باشند ؟  فرداي آن روز عاشورا بود و بايد آخرين شبه خوانده مي‌شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شبه : تعزيه در گويش خراساني، شبيه خواني

قلعه : روستا در گويش خراساني

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 19:28 توسط مجید اسطیری |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

در پاتوق ادبی
در سه شنبستان
در هشتاد
در آدم برفی ها
در پیاده رو
در زاگرس استوری
در آدم برفی ها
در ماندگار
در دیگران
در کاف استوری
در کشف لحظه
در آدم برفی ها
در دیگران
در مرور
در کلاغ
در ماه مگ
در جن و پری
در کانون ادبیات
در ماندگار
در مرور
در کلاغ
در مانیفست
در ماه مگ
در لوح
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

88/08/01 - 88/08/30

88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
79/06/01 - 79/06/31


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
سپید
غزل
داستانک
ترانه
رباعی

نویسندگان

مجید اسطیری
مجید اسطیری