|
به نام تو خدا را چه ديده اي ؟ ديروز با خودكاري كه جوهر شعر نداشت دريچه هايي بر دفترت گشودي كه نگو فردا انگشتانت بر سر آن حرف ها مي لرزند " چو بيد بر سر ايمان خويش " شايد چشم هايت را بسته تا رنگي را ببيني كه در جعبه ي مدادرنگي نيست شايد چشم هايت را بسته تا با سرانگشت هايت نگاهش كني شايد چشم هايت را باز كند تا مورچه اي را در اين نما ببيني شايد چشم هايت را باز كند تا از ركوع برخيزي اما به كدام سجده خواهي رفت ؟ هر خط نقطه اي ست كه بر اين راه مي رود مثل همين مورچه كه از نماي آخر آمده و روي سجاده ي تو روي دفتر تو راه مي رود + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 11:29 توسط مجید اسطیری |
|