|
سلام بي بي . حالت خوبه ؟ روبه راهي ؟ چه خبرا ؟ چه خبر از اون طرفا ؟ ما ؟ ما هم بد نيستيم . هي مي گذرونيم . زير سايه ي شماييم . خبر خوب این که مامان چند تا خونه ي جديد پيدا كرده كه به خاطر همين خيلي خوشحاله . ميگه اگه تا آخر زمستون بتونه يكي دوتا آپارتمان ديگه هم پيدا كنه شايد بتونه اون سفره ي ابالفضلي كه نذر كرده بودو بندازه . می دونی بی بی مامان میگه می خواد بره محله های بالاتر . میگه مردم آپارتمانای این محله ها پول به نظافت نمیدن . ولی خب اگه بخواد بره سراغ محله های بالاتر اون وقت راهش دور میشه . باید مثلا با اتوبوس بره و برگرده . کلی وقتش تلف میشه . ولی چیکار میشه کرد ؟ هان بی بی ؟ زندگیه دیگه . دیروز دیدم مامان سر سفره پاشو دراز کرد . ازش پرسیدم " پات درد می کنه ؟ " گفت " نه بابا پام خواب رفته . تو غذاتو بخور " ولی بی بی من می دونم که چند وقته پادرد داره . از بس از پله های آپارتمانای مردم بالا پائین رفته پادرد گرفته . فکر کنم محمود هم فهمیده . از محمود برات بگم . دو سه هفته پيش همه ش غر مي زد مي گفت ديگه نمي خوام برم مدرسه . مي گفت نمي خوام مامان كار كنه . يه روز صبح گفت ديگه نمي رم مدرسه . پاشد از خونه رفت بيرون . عصر اومد خونه گفت " توي يه خياطي كار پيدا كرده م . " مامان باهاش دعوا كرد گفت " اگه درستو ول كني عاقت مي كنم . " محمود گفت " عيب نداره عاقم كن . " فرداش كه باز محمود پا شد رفت بيرون مامان كه ديد كيف و كتابشو برنداشته چادرشو سرش كرد رفت مدرسه به آقاي خدادادي قضيه رو گفت . بعدش آقاي خدادادي اون شب اومد خونه مون با محمود حرف بزنه . با هم رفتن توي اتاق كوچيكه نشستن دو ساعت حرف زدن . ولي همه ش صداي آقاي خدادادي مي اومد . وقتي اومدن بيرون محمود چشاش سرخ بود . هي آب دماغشو مي كشيد بالا . آقاي خدادادي دستشو گذاشته بود روي شونه ي محمود و همچين خوشحال بود . به مامان گفت " اين آقا محمود بهترين دانش آموز مدرسه ي ماس . ما به اين راحتي از دستش نمي ديم . افتخار اين منطقه س . افتخار كشوره و..." از اين حرفا . بعدشم گفت " من باهاش صحبت كرده م صبحا كه مدرسه شو مياد . عصرا و شبا رو برنامه ريزي مي كنيم براش دانش آموزايي كه تو هر درسي ضعيفن رو مي فرستيم خدمتش كه توي همين اتاق تدريس خصوصي بكنه با حق الزحمه ي مكفي . خوبه آقا محمود ؟ " محمودم همين جوري سرشو انداخته بود پايين و مي گفت چشم آقا . از اون روز ديگه محمود داره عصرا و شبا تدريس خصوصي مي كنه . بي بي بعضي وقتا دلم خيلي برات تنگ ميشه . اندازه ی آقاجون . اندازه ی آقاجون که نه ولی ... خب چرا اندازه ی آقاجون دلم برای تو هم تنگ میشه . دلم برا همون روزایی که می خواستم برای آقاجون گریه کنم و نمی خواستم مامان بفهمه و میومدم پیشت تنگ شده . واسه ي عصرايي كه چاي دم مي كردي و با هم حرف مي زديم . واسه ي وقتايي كه برات فروغ مي خوندم . يادته بي بي ؟ يادته مي گفتي " حرفاش چقد قشنگه مثل لالايي مي مونه " ؟ بعد كه من مي گفتم " اينا حرفاش نيس اينا شعراشه " تو مي گفتي " نمي دونم هرچي هس قشنگه بازم برام بخون ." بي بي براي بچه هاي مدرسه ميگم ولي باور نمي كنن كه . به همین ملیحه ی خر گفتم " به خدا من هرچی برای بی بی فروغ می خوندم می گفت بازم برام بخون . " می دونی چی گفت ؟ گفت " برو بابا . مامان من هر وقت کتاب داستان دست من می بینه سرم جیغ می کشه . حالا تو میگی اون پیرزنه شعرای فروغو حالیش می شده ؟ " باورشون نمیشه دیگه . چیکار میشه کرد . حالیشون نمیشه . دلم برات تنگ شده بي بي . براي قوري گل سرخت . واسه ي صداي چاي كه مي ريخت توي استكان . بي بي دلم خيلي برات تنگ شده . بی بی دلم خیلی برات تنگ شده . خیلی خیلی . چقد بهت گفتم . نفت كه مي ريزي توي سوراخ مورچه ها حواست جمع باشه خودت نفتي نشي نفت نريزه روي موكت . چيه ؟ اصلا دوس دارم گريه كنم بي بي . مثل وقتايي كه دلم برا بابا تنگ مي شد . نمي تونستم تو خونه گريه كنم . مي اومدم پيش تو مي شستيم با هم گريه مي كرديم . دستمال كاغذي نداري ؟ آب دماغم راه افتاده . عيب نداره . بيا با آستينم پاكش كردم . كاش من اون موقع نبودم . كاش اون موقع مدرسه بودم صداي جيغ زدنتو نمي شنيدم . هنوز صداي جيغات توي گوشمه . تا حالا چند دفعه خواب دیدم میام از تو آتیش بکشمت بیرون خودمم می سوزم . یهو از خواب می پرم . ببين آستينم ديگه خيس خالي شد . راستي يه خبر خوب بي بي . ميگن زمستون سال بعد ديگه گاز مياد . خيلي خوبه مگه نه ؟ ديگه محمود مجبور نميشه كپسولاي گازو تا سر كوچه ببره . خب من ديگه بايد برم بي بي . اگه دير كنم مامان مي فهمه . دوس نداره ديگه بهت فكر كنم اما خودش هر پنج شنبه برات خرما خيرات مي كنه . تازه قراره سنگت رو هم عوض کنه . میگه درسته که بی بی کس و کاری نداشت ولی ما رو که داشت . ولی عوض کردن سنگت برای بعد از سفره ی ابالفضله . مامان میگه اوضاع بهتر میشه . خب كاري نداري بي بي جون ؟ خدافظ .
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 22:13 توسط مجید اسطیری |
به نام تو سلام پنجم و ششم اردی بهشت مهمون خلیل رشنوی عزیز و جشنواره ی داستان کوتاه کوتاه اس ام اسی بودم . اگرچه برگزیده نشدم ولی خیلی بهم خوش گذشت چون خیلی از چهره های ادبیات داستانی کشور رو اونجا دیدم . خیلیاشونو فقط اینترنتی می شناختم و اونجا به هم معرفی شدیم . خیلیاشون رو هم همون جا کشف کردم . خلاصه کلی ادرس وبلاگ ردوبدل کردیم و این حرفا . این آخر فقط باید یه خسته نباشید به خلیل رشنوی بگم که این شرایط رو برای ما فراهم کرد . خیلی زحمت کشید و من اون لحظاتی که توی مراسم اختتامیه پشت تریبون با بغض گفت " احساس می کنم دارم با یه دوست خداحافظی می کنم " رو فراموش نمی کنم .
از حاشیه های مراسم برای من سر زدن به گتوند و مزار قیصر کبیر شعر ایران بود . بدون این که قصدی در کار باشه عصر پنجشنبه رفتیم سر مزارش . زن ها دور مزار نشسته بودن و به شیوه ی محلی عزاداری می کردن . اون طرف تر یه پیرمرد نشسته بود زیر سایه ی یه درخت . ازش پرسیدم : " حاج آقا شما نسبتی با مرحوم امین پور دارید ؟" گفت : " من پدرشم " خلاصه با هم چند کلامی درد دل کردیم و دست آخر با هم عکس گرفتیم .
خلاصه این که خیلی خوش گذشت .
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 9:28 توسط مجید اسطیری |
به نام تو ننویس بر پیشانی ام ننگ خیانت را بردار از دوش من این بار امانت را دارم شبیه بید می رقصم به ساز باد دیگر مخواه از من ببینی استقامت را گفتم به قدر خستگی در گور می خوابم دیدم مقدر کرده ای روز قیامت را گفتم تبر را گردن بت ها می اندازم از چشم من می بینی اما این جنایت را صادق ترین کذاب شهرم شاعرم از من باور نخواهی کرد آیات هدایت را * اونی که بار امانت می بره نباید به راحتی خسته بشه نباید خستگیاشو در کنه نکنه رو به کسی بسته بشه مثه رودا میره سمت دریاها اونی که جنس خودش از آهنه نمی خواد چیزی رو ثابت بکنه با حروف میخی حرفی بزنه بیدمجنونه که بارش عشقه چیزی که این جا کسی نمی خره اونی که بار خدا رو دوششه از همه درختا افتاده تره موجه که خستگیاش یه دریائه اما قولشو رعایت کرده اگه دست از سر صخره برداره تو امانتش خیانت کرده + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 11:21 توسط مجید اسطیری |
|