|
به نام تو و با توکل به تو آقای گنجشک سه روز پیش فهمید که آقای گنجشک است وقتی دکتر به جواب آزمایش ها نگاه کرد وقتی دکتر برایش پروپرانول نوشت دکتر گفت " شما چطور با این قلب سی و سه سال زندگی کرده اید ؟ " بعد آقای گنجشک خودش را روی شاخه ی چناری روبروی داروخانه دید و با خودش گفت " عجب ! " حالا سه روز است که آقای گنجشک ، گنجشک است فکر می کند " پروپرانول چه اسم عجیب مهمی است " صبح ها زودتر از خواب بیدار می شود ، کمتر صبحانه می خورد و در مسیر اداره سرش به هواست با خودش می گوید " عجب ! " و از خودش می پرسد " گنجشک ها چقدر عمر می کنند ؟ " + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 8:12 توسط مجید اسطیری |
به نام تو نبايد از خير آن چادر تكان دهنده بگذريم از آن روز به اين طرف يك عالمه پس لرزه ديده ايم كه موجي شده اند يك عالمه رود كه راهي نه ، باورمان نمي شود آن چادر به خاك نمي خورد ذوالفقار هم در غلاف غصه مي خورد ، نه خاك تاريخ هم براي فرداي اين قبيله آبديده مي شد از آن روز به اين طرف در دل مرداب ها آب از آب تكان نخورده اما آخرش يك نفر خواب ها را مي تكاند اگر از خير آن چادر تكان دهنده بگذريم موج ها از ما نمي گذرند + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 16:30 توسط مجید اسطیری |
|