
|
به نام تو ۲۴ آبان روز تولد بیژن نجدی گرامی باد . من این روز رو روز جهانی " داستان شاعرانه " نامیده م . این داستان به خاطر بیژن نجدی اسم داره : پاییز شدید از میان دانش آموزان کلاس ۲۰۳ سال سوم رشته تجربی دبیرستان شهدای مدرسه فیضیه منطقه چهارده تهران که در روز چهار شنبه چهارم آبان سال ۸۴ در ردیف کنار دیوار نشسته بودند ، این تنها هانی بود که آرزو نداشت در ردیف کنار پنجره نشسته باشد . وقتی آقای مصطفوی داشت راجع به پیوندهای رزونانسی حرف می زد و یک خط در میان از پنجره کلاس بیرون را نگاه می کرد و وقتی بچه های ردیف کنار دیوار از بچه های ردیف کنار پنجره می پرسیدند « چی شد ؟! » و جواب می شنیدند « هیچی ، هنوز هیچی ! » ، هانی داشت به این فکر می کرد که آیا دلش را دارد سقوط یک تخم مرغ را از پشت بام یک برج ۲۵ طبقه و پخش و پلا شدنش روی سنگفرش پیاده رو را ببیند . داشت فکر می کرد اگر در مسیر مدرسه حداقل به یکی از گنجشک هایی که روی شاخه درخت ها ( حتماً ) نشسته بودند نگاه می کرد ( مطمئناً ) این اتفاق هنوز نیفتاده ( هرگز ) نمی افتاد . ولی همین هانی که تا خرده های نان سفره ی صبحانه را توی حیاط نمی تکاند لباس به تن نمی کرد ، آن پنج شنبه هنگامی که بیدار شده بود با چشم های اعدامی ها ساعت 7:25 را دیده بود و صبحانه نخورده ، با دهان مومیایی ها زده بود بیرون . کرایه ی ماشین را هم که می خواست بدهد سرش را کمی خم کرد تا نفسش به صورت راننده نخورد و چند قدمی که تا مدرسه مانده بود را به این فکر می کرد که گنجشک های محله شان هم اگر صبحانه نخورند دهانشان بو می دهد ؟ شک نداشت که در بزرگ جلویی بسته است و باید دزدکی از در پشتی که برای رفت و آمد دبیرها و کارهای اداری بود وارد مدرسه شود اما وقتی دید در جلویی هنوز باز است بیش از این که خوشحال شود تعجب کرد که چطوری کسی که نمازش قضا شده این طوری خوش شانسی بیاورد ؟ آقا بایرام را دید که همان کنار ایستاده بود ، با دهان باز ، سرش را بالا گرفته بود ، چشم هایش را تنگ کرده بود و به جای دوری نگاه می کرد . اگر باران در حال باریدن بود دهانش پر از آب می شد . چیزی حول و حوش سه ثانیه طول کشید تا هانی بفهمد زلزله ای از یک گوشه ی آسمان دبیرستان را تکان داده ، خیلی ها را سرگرم کرده ، بعضی ها را متعجب ، اندکی را نگران و ( البته ) کلاس ها را به تعویق انداخته . نگاه ها همه به سمت برج ۲۵طبقه ای بود که همه ی روزهای پاییز آفتاب دبیرستان شهدای مدرسه فیضیه دو ساعت و نیم دیرتر از بقیه ی تهران از پشت بام آن طلوع می کرد . آن روز صبح این سایه ی دو خیابان و یک پارک و یک مدرسه ای ، یک دختر قد کشیده بود . در حیاط مدرسه وحید هانی را دید . آمد و گفت « پسر ببین چه فیلمیه ! دختره همه رو اسکل خودش کرده .» هانی اگرچه گفت « خیلی باحاله » ولی سرش را برگرداند . درخت اقاقیا همان گوشه ی همیشگی کنار حیاط ایستاده بود . سقوط برگ های قرمز اقاقیا آن روز برای هانی زیبا نبود . سر کلاس شیمی هم وقتی آقای مصطفوی ( کلاً ) قید پیوندهای رزونانسی را زده بود و به همراه بچه ها از پنجره به این فیلم مستند نگاه می کرد ، وحید زد روی شانه هانی و پرسید « اگه بپره پایین چی ازش باقی می مونه ؟ » هانی با این که خندید و گفت « پودر میشه !» ، توی دلش قسم خورد بعد از کلاس بیرون نرود و با همان دهان مومیایی ها آن قدر سرش را روی میز بگذارد تا بالاخره فریاد « وااای » بچه ها کشیده شود و بعد ... بعد ... بعدش را دیگر نمی دانست چه کار کند . آقای مصطفوی مثل بقیه دبیرها کلاس را نیم ساعت زودتر تمام کرد.هانی به حیاط نرفت و در تمام مدتی که سرش را روی میز گذاشته بود به خودش می گفت « خودکشی کار آدمای ضعیفه !» اما ( هیچ جوری ) نمی توانست بفهمد آدمی که شجاعتش را دارد با سرعت جرم بدنش ضربدر ۹.۸ ضربدر فاجعه منهای یک جیغ ممتد ، به آغوش مرگ بشتابد ، چطوری آدم ضعیفی حساب می شود . وقتی بچه ها به کلاس برگشتند وحید پرسید « نیومدی پایین؟» هانی توی دلش گفت « دست از سرم بردار » و دهانش گفت « چرا بابا ! همین الآن اومدم تو کلاس » آقای فرهود که وارد کلاس شد هنوز بیشتر از نصف بچه ها نیامده بودند . پنجره ی کنار میز استاد را بست و پرده اش را کشید، طوری که هانی با خودش گفت « روی مرده خاک ریخت و فاتحه ! » بقیه ی بچه ها که ( یکی یکی ) رسیدند با خودکارش زد روی میز « پنجره ها بسته ، پرده ها کشیده ، حواسا اینجا » اما میثم ایزدی حال کرده بود در تمام مدتی که فرهود انتم ، انتما می کند به اندازه ی سیگارهای توی کلاسورش بیرون را نگاه کند و به بروبچز آمار بدهد که « اُه اُه ، لنگاشو آویزون کرده » سروصداهای توی حیاط آن قدر زیاد شد که فرهود هم مجبور شد نیم ساعت زودتر کلاسش را تعطیل کند و برای هانی این یعنی هنوز یک ساعت و خرده ای مانده بود تا خورشید خسته ای که ( بالاخره ) خودش را ۲۵ طبقه بالا کشیده بود برسد وسط آسمان و صدای اذان از بلندگوی مدرسه بریزد توی حیاط . هانی توی راه پله ناظم را دید که با مدیر کلنجار می رفت « تعطیلش کنیم بابا !» پیش خودش حساب کرد بدون این که جایی را نگاه کند از وسط حیاط می رود به دستشویی ، وضو می گیرد و همان طوری با دهان مومیایی ها ، بی آن که به بوفه ی آقا بایرام ( حتی ) نگاه کند برمی گردد به نمازخانه و آن قدر صبر می کند که یا اذان را بگویند یا مدرسه را تعطیل کنند یا آن صدای « وااای » را بشنود یا اذان را . توی دستشویی عربده ی میثم ایزدی را شنید که « بپر بغل خودم » و خنده ی بچه ها را و بعد صدای آقای نظری ، مسئول امور تربیتی که از بلندگو پیچید توی حیاط « دانش آموزان عزیز دقت داشته باشید که انسان وقتی ایمان محکم نداشته باشه در برخورد با مشکلات زندگی چیز میشه ، خودشو می بازه و دست به همچین حرکاتی می زنه . البته افرادی هم هستن که با این حرکات فقط قصد جلب توجه دیگران رو دارن و این خانوم هم بعید نیس که به هر حال ... » میثم ایزدی لا به لای صدای آقای نظری داشت ماجرای خودسوزی دختر همسایه شان را که بهش تجاوز شده بود برای بروبچز تعریف می کرد که هانی عین کسی که زیر تگرگ باشد از وسط حیاط دوید به سمت نمازخانه . توی نمازخانه عزیزالله شرفی یک گوشه نشسته بود و زانوهایش را مثل دو تا خواهر کوچولوی نداشته که تازه تاتی کردن یادگرفته باشند بغل کرده بود و خودش را می خورد که چرا ، واقعا چرا جرأتش را ندارد از روی دیوار مدرسه بپرد و فرار کند . وقتی هانی را دید چنان وحشت کرد که می گفتی هانی دارد توی چشم هایش فیلم آن روز اهریمنی سه سالگی عزیزالله را می بیند . همان روزی که در حمام زیرزمین اجاره ای شان در محله ی پنج راه مشهد، پدرش به زحمت سرش را از طناب حلقه شده رد کرد و دور بار بلند صدا زد « عزیز ، عزیزم » و وقتی او آمد گفت « باباجان میای منو تاب بدی ؟ من می ترسم .» اما هانی بیشتر وحشت کرد چون از چشم های عزیزالله جلو جلو صدای « واای » بچه ها را شنیده می شد . این بود که بی هیچ کلامی برگشت به حیاط و بچه ها را دید که از در مدرسه که مثل دهان مرده وا مانده بود به بیرون هجوم می بردند . هانی همه ی جرئتش را جمع کرد و یک بار دیگر به برج 25 طبقه نگاه کرد و وقتی دختر را سرجایش دید از مدرسه زد بیرون . وقتی به خانه برگشت با همان دهان مومیایی ها نیمروی مادرش را نخورد و تا شب توی خیالش هزارتا بلا سر خودش و خانواده اش آورد که حاضر شود از 25 طبقه سقوط آزاد کند اما ( ) شدنی نبود . صبح فردا وقتی داشت خرده های نان سفره را در حیاط می پاشید با خودش گفت « اگه اسم دختره پرستو یا پروانه باشه خیالی نیس . حتی اگه اسمش کلاغ هم باشه خوبه . شبنم هم بد نیس ، قبل از رسیدن به زمین بخار میشه . اما اگه اسمش مثلا بهاره باشه چی ؟!» بعد از گنجشک ها پرسید : « اگه هنوز اون بالا باشه چی ؟! » « اگه نباشه چی ؟! » نمی خواست به مدرسه برود . ( اصلاً ) نمی خواست . پایان / پنجم پاییز 88 / خرم آباد از همه ی اون دویست دوست که لینکاشونو پاک کردم عذر می خوام . فعلا وبلاگمو همین طوری خلوت بیشتر می پسندم . + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 10:10 توسط مجید اسطیری |
به نام تو یا سریع الرضا
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 22:12 توسط مجید اسطیری |
به نام تو
تصمیم گرفته م چند تا از داستانام رو توی وبلاگ بذارم .منتظر نقد و نظر دوستای نویسنده م هستم . دوستای نویسنده ای که انگار با این وبلاگ قهرن . و البته نظرات دوستان شاعر هم به دیده ی منت می پذیرم اینم یه داستان که مثل بقیه ی داستانام اسم نداره
. حالا که یک سال از فارغ التحصیل شدن من می گذره ، حالا که یک ساله که من و تو دیگه هم اتاقی نیستیم ، حالا که یک سال از آخرین شنبه ی مزخرفی که با هم توی جلسه شعر دانشگاه نشستیم می گذره ، حالا که هر کس دیگه ای به جای من بود همه چیز رو فراموش کرده بود می خوام این حرفا رو بهت بزنم .حالا که سه ماه بیشتر تا کنکور ارشد نمونده و این خاطرات مثل یه مشت عنکبوت توی کاسه چشمام تار تنیده ن و نمیذارن خطوط کتابا رو ببینم . حتی اگه هیچ چیزی بهتر نشه من باید اینا رو بهت بگم .علی ، علی ، علی وای علی .دنیا اون چیزی که تو فکر می کنی نبود و نیست . و امشب به هیچ کجای دنیا کاری ندارم جز خودم . باید همین طوری بکوبم روی کیبورد تا انگشتام از نوشتن این حرفا پشیمون نشن :من اون کسی که تو فکر می کردی نبودم علی !!!از کجا برات شروع کنم ؟ مطمئنم که خیلی چیزا رو فراموش می کنم و بعدا حرص می خورم که چرا یادم نیومده تا بهت بگم . می دونم که نمی تونم ذهنمو منظم کنم .علی ای کاش ما هیچ وقت بهم نزدیک نمی شدیم . تو همون دانشجوی پزشکی عجیب و غریب باقی می موندی و منم همون جلال دانشجوی پرستاری مسئول کانون ادبی که فقط هفته ای یه بار می دیدمت. مثل اولین برخوردمون دور باقی می موندیم و توی اون صداقت خوشگل ارضا کننده فرومی رفتیم . اولین برخوردمون رو که یادته ؟ داشتی ته راهروی خوابگاه یه سوسک مرده رو با نوک دمپایی هل می دادی به سمت سطل آشغال . طوری این کارو می کردی که انگار سوسکه خوابه و تو نمی خوای بیدارش کنی . من شاید خنده م گرفت یا شاید خوشم اومد اما الآن نمی تونم با همون احساس به اون روز فکر کنم . یادته بهت گفتم منم از سوسک می ترسم ؟آوارگی روزای اول رو یادته ؟ یادته چطور بین اتاقای خوابگاه پاسگاریت می کردن ؟ وضعیتی که بین بچه های پزشکی سابقه نداشت . یادته وقتی توی سلف سرویس بهم گفتی می خوای بیای اتاق ما چی بهت گفتم ؟ لبخند منو یادته ؟ آغوش باز و صمیمانه این هم اتاقی همیشه دروغگو رو چی ؟اما اون شب وقتی با آقای رشیدی مسئول خوابگاه اومدید در اتاق ما هرچی در زدید کسی درو باز نکرد . معلومه ، چون من و مرتضی درو از داخل قفل کرده بودیم و دعا می کردیم زودتر برید . وقتی رفتید مرتضی گفت تو به این اسکل گفتی بیاد این جا ؟ من گفتم : نه .به همین راحتی دروغ گفتم و بعد برای این که عذاب وجدان نداشته باشم گفتم : ولی اگه بخواد بیاد من مانعش نمیشم . به هر حال جای یه نفر توی اتاق خالیه .مرتضی گفت : دیوونه جلوی این سیگار بکشی میذاره کف دست همین رشیدی می برنت کمیته انضباطی .همه انگار یه چیزی رو احساس می کردن که بهت نزدیک نمی شدن و من هیچ نمی دونم که تو اصلا متوجه این موضوع می شدی یا نه .تو هیچ وقت نفهمیدی که من روزای بعد هر جا تو رو دیدم راهم رو کج کردم که خودتو دعوت نکنی به اتاق ما . تا اون روز عصر که اومدم و دیدم مرتضی داره وسایلشو جمع می کنه که ببره طبقه سوم یه اتاق دیگه . اعصابش داغون بود و گفت : رشیدی گفته هیچ راهی نداره و این پسره باید بیاد اتاق شما . گفتم : حالا شاید بچه خوبی بود . گفت : این خودت و این بچه ی خوب اسکل ! حالا جرئت می کنی سیگار بکش .و شبش تو با دو تا چمدون وسایل و یه لبخند گنده اومدی و گفتی : سلام آقا جلال ، پس آقا مرتضی کجاس ؟ گفتم : این طبقه یه کم سرو صدا زیاده رفت طبقه سوم . و تو با همون لبخند گنده باور کردی . آخ که چقدر دوس داشتم همونجا یه مشت بزنم توی دهنت که لبخند زدن یادت بره ، ولی چه کار کردم ؟ کمکت کردم تا وسایلت رو از توی چمدون در بیاری و کتابات رو بچینی توی کمدت . فکر نکنم تو یادت باشه ولی دقیقا سه بار بهم گفتی مواظب باشم و دفعه سوم اون قدر اعصابم خورد شد که از اتاق رفتم بیرون . دو دقیقه بعدش برگشتم و به جدیت ماموری که برگ جریمه رو بده دست راننده بهت گفتم : من سیگار می کشم ، زیاد هم می کشم . وقتی هم سیگار می کشم در اتاق قفله و کسی درو باز نمی کنه . اگه مشکلی داری می تونی بری . یادمه که چند ثانیه بهم زل زدی و گفتی : من اتفاقا از بوی سیگار خوشم میاد . فقط اگه میشه بعضی وقتا پنجره رو باز کنم .اون شب بین وسایلت اون قوطی های قرص رو دیدم ولی قبل از این که بخوام اسمشونو ببینم ، تو قایمشون کردی .چکار کنم علی با این دل لعنتی . اگه مرتضی بود خوب می دونست چطور بهت ضدحال بزنه ، اما از من برنمی اومد . همون چند باری هم که فامیلیت رو مسخره کردم و مجبورت کردم به جای من ظرفا رو بشوری و چای صبحانه رو درست کنی ، چیزی نفهمیدی . لعنتی اصلا دوزاریت نمی افتاد که مثلا من دارم بهت ضد حال می زنم . دوس دارم اینو بدونی که بارها وقتی توی اتاق نبودی اس ام اس هات رو خوندم اما یه بار به خودم گفتم : یعنی من دارم این کارو می کنم ؟ و دیگه این کارو نکردم . اگه مرتضی از اتاق نرفته بود احتمالا مجبور بودی به جرم ترم اولی بودن هر شب ظرف بشوری و چای درست کنی. اما من نمی تونستم ازت سوءاستفاده کنم .به هر حال زیاد طول نکشید تا منم به خودم بگم عجب غلطی کردم .از ترم قبل وحید و چند تا از دخترای جلسه شعر از من قول گرفته بودن که همون اول ترم باز کانون رو راه بندازم . هم دوست داشتم این کارو بکنم هم دیگه حوصله شو نداشتم هوای پاییز اون شهر غریب که می خورد بهم یه رخوت عجیبی زیر لباسم راه می رفت و از توی آستینام و یخه ی لباسم بیرون می زد و ... آآآآه ، آه . تو چه می فهمی علی ؟! بذار راستشو بهت بگم . جلسه ی شعر هم وقتی حال میده که مثل بقیه لم بدی روی صندلیا به دخترا نگاه کنی ، بلوتوث بازی کنی ، سعی کنی توی شعرای مزخرف بگردی دنبال یه چیز جالب و آخرشم بگی با این شعر ارتباط برقرار نکردم . آره ! نه این که مثل من مجبور باشی بشینی پشت یه میز که همه حرکاتت زیر نظر باشه و راجع به اراجیف دیگران صغری کبری ببافی که مثلا نقد ! این طوری بود که من همون پیاده روی های بی هدف توی عصرای ساکت پاییزی توی خیابونایی که اسمشونو نمی دونستم و توی کوچه های خلوت اون شهر غریبه رو ترجیح میدادم . ولی بازم خر شدم و افتادم دنبال کارای اداری و نامه نگاری ها و بالاخره جلسه شعر رو راه انداختم .با همه ی اینا بازم اون جلسه های نقد شعر قابل تحمل بودن تا این که تو اومدی . با همون لبخند گنده ای که تا دیدمش افسوس خوردم که چرا اون مشت رو نکوبیدم توی دهنت . با همون لبخندی که برای تو یعنی ادب ، ولی منو یاد لبخند محو خرسای تنبل آویزون از درختای جنگلای آمازون مینداخت . جدی میگم ! بعد از اون بود که دیگه نمی تونستم جلسه شعر رو تحمل کنم . وقتی سرخ و سفید می شدی و سعی می کردی راجع به شعرها حرف بزنی من حرص می خوردم و خودم رو نفرین می کردم . وحید هم اومد و گفت : جلال این بچه سوسوله رشته ش چیه؟ گفتم : پزشکی ! گفت : پزشکی ! پس چرا این قدر شوته ؟ راهش نده به جلسه . گفتم : چطوری راهش ندم ؟ گفت : نمی دونم یه چیزی بهش بگو که نیاد . یه جوریه . ادا اطوارش مثل دختراس . چطوری باهاش هم اتاقی شدی ؟ گفتم : به تو ربطی نداره . تو اتاق مشکلی نداریم . زد زیر خنده و گفت : نه بابا ؟! پس با همدیگه مشکلی ندارید ؟! و رفت .این رو حتما خوب یادته که از اولین بار که اومدی جلسه شعر شروع کردی منو استاد صدا کردن . خب اولش خنده م می گرفت ، بعد خوشم اومد و وقتی جلوی بچه ها استاد صدام کردی و اونا خندیدن این کلمه مث میخ رفت تو مخم . گفتم :دیگه حق نداری منو استاد صدا کنی . گفتی : آخه شما واقعا در حد یه استاد اطلاعات داری درباره ی شعر و من واقعا خیلی از شما در زمینه ی شعر چیز یاد گرفتم . گفتم : علی این اراجیف رو بریز دور . دیگه جلوی دیگران بهم نگو استاد . گفتی : پس هر وقت خودمون بودیم شما استادی . باشه استاد ؟ و باز همون لبخند خرسای تنبل آمازون رو تحویلم دادی .حتی می تونم قسم بخورم که همه ی اینا هم قابل تحمل بود تا اون شبی که رضا قاسمی اومد به اتاقمون . هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم چرا یه دانشجوی کاردانی بهداشت شیش ترمه که یه پاش توی باشگاه بدنسازی خوابگاه بود و پای دیگه ش توی کمیته انضباطی باید به اتاق ما بیاد . خوب یادمه که چه سلام و علیک گرمی با تو کرد . اون طوری که یه معلم مدرسه با یه شاگرد خجالتی . معلمی که می خواد به شاگردش بگه عزیزم خجالت نکش و حرفتو بزن . لپ های سرخ تو رو دیدم و رضا رو که کنار تو روی تختت نشست و دستشو گذاشت روی پای تو . آروم با تو حرف می زد : چه خبرا دکتر ؟ خوش می گذره ؟ نمیای طرف ما ؟ به اتاق ما هم سر بزن . گفتم : رضا ترم آخری دیگه ؟ گفت : آره . و باز سرشو چرخوند طرف تو و آروم شروع کرد به حرف زدن . گفتم :چند ترم شد ؟ دیدم اصلا حواسش به من نیست . گفتم : علی پاشو چای بذار . رضا گفت : نه نمی خواد . اومدم علی جون رو ببینم و حالشو بپرسم . دیدم ولت نمی کنه ، ولی نمی دونستم چیکار کنم . داد زدم : علی مگه نگفتم پا شو چای بذار . رضا زل زد به من و بعد پاشد و دم در گفت : خلاصه امری بود ما در خدمتیم دکتر .خون توی مویرگای مغزم متوقف شده بود . یادم نرفته که چطور آب دهنتو قورت دادی و با این که هنوز ساعت 9 شب بود رفتی زیر پتوت .فردا صبحش رو فراموش نکرده م که توی سرویس دانشگاه در حالی که خیلی از صندلیا خالی بود رضا همکلاسی تو رو از کنارت بلند کرد تا پیش تو بشینه و تا خود دانشگاه زیر گوشت پچ پچ کنه . من دو تا صندلی عقب تر نشسته بودم و تموم گلبولای قرمز توی تموم مویرگای مغزم توی صفای طویل و پیچاپیچ پشت سر هم متوقف شده بودن و داشتن تو رو نگاه می کردن . وقتی جلوی دانشگاه پیاده شدیم مرتضی زد رو شونه م و گفت : جلال این هم اتاقی جدیدت خیلی بین بچه ها محبوبه ! از اون روز بود که انگار همه یه جور دیگه به من نگاه می کردن . نفرین تو دامن منو هم گرفته بود لعنتی . ترم آخر به نصفه هاش رسیده بود ولی جون نمی کند که زودتر تموم بشه .اون شبا زیاد سیگار می کشیدم اما تو دیگه پا نمیشدی که پنجره ی اتاق رو باز کنی . خب فکر می کنی وقتی چند ساعت خم می شدی روی جزوه ت من از اون چشمای مات تو نمی فهمیدم که توی عالم دیگه ای هستی و داری توی فکرای خودت غرق میشی ؟ اعتراف می کنم که خیلی جدی به این فکر افتادم که اتاقمو عوض کنم و هرجور شده نذارم بیای جلسه شعر . حتی تا دم در اتاق رشیدی هم رفتم . اما نمی تونستم . اسمشو بذاریم وجدان ؟ اسمشو بذاریم احساسات ؟ رشیدی اومد بیرون و گفت : کارم داشتی ؟ گفتم : من می خوام اتاقمو عوض کنم . دستشو گذاشت روی شونه م و آروم گفت : مگه ترم اولی هستی که وسط ترم اومدی میگی می خوام اتاقمو عوض کنم ؟ حالا چی شده مگه ؟ هی ، چرا ماتت برده ؟دستمو جلوی صورتش تکون تکون دادمو و همه ی حدسایی که روی صفحه ذهنش نقش بسته بود رو پاک کردم و گفتم : هیچی ! و دویدم به طرف اتاق . دیدی ؟ اینم یکی دیگه .دفعه ی بعدی که رضا قاسمی اومد به اتاقمون و دستشو گذاشت روی پای تو دیگه نمی تونستم تحمل کنم . داشت با گوشیش فیلم هم جنس بازی دو تا از دخترای دانشگاه رو بهت نشون می داد که یه هفته قبل اخراج شده بودن . زدم بیرون و وقتی برگشتم دیدم تو باز زیر پتو قایم شده ی .خوب یادمه که اون موقع بیشتر از اون قرصا می خوردی و روزی چار کلمه هم با من حرف نمی زدی . من همه ش فکر می کردم هر جور شده باید راجع به رضا باهات حرف بزنم اما نمی تونستم . اصلا نمی دونستم چی می خوام بهت بگم . دو سه بار نشستم و سراغ دخترای کلاستونو ازت گرفتم . گفتم کدومشون با حال تره ؟ کدومشون پا میده ؟ اما نه ! انگار نه انگار ! لعنت به تو که اصلا نمی شد از مرداب خودت بیرونت کشید . خودمو می خوردم و توی برزخ بودم که از اتاق برم یا بمونم . تا این که اون شب سرتو از زیر پتو درآوردی و گفتی : جلال ؟ . خب آماده بودم که همه چیز رو بشنوم . اما گفتی : هیچی . و باز سرتو بردی زیر پتو .یکی دو روز بعدش از رفتار احمقانه ای که تو توی سرویس انجام دادی شاخ درآوردم .همه صندلیا پر بود . تو نشسته بودی . من و چند نفر دیگه ایستاده بودیم . رضا اومد . تو رو دید . اومد طرفت . تو باز سرخ شدی . بعد کاری کردی که باورم نشد . جلوی اون همه آدم پا شدی و به رضا تعارف کردی که بشینه . من احساس کردم دارم یخ می زنم . رضا دستشو گذاشت روی شونه ت و با خنده مجبورت کرد که بشینی . همه ی اینا مثل یه فیلم ، صحنه به صحنه توی ذهنم مونده . من از کف پاهام شروع کردم به یخ زدن و توی مسیر خوابگاه هر بار که به رضا نگاه کردی و هر بار که بچه های دیگه زیرزیرکی خندیدن یخ از بدن من بیشتر بالا اومد و وقتی اتوبوس جلوی خوابگاه نگه داشت آخرین نفری بودم که پیاده شدم چون جلد یخی من اجازه نمی داد تکون بخورم .آخرای ترم بود و من فقط به فکر فارغ التحصیل شدن و فرار از اون خوابگاه شوم بودم . خب ، این یکی رو حتما تو هم مثل من دقیق و جزء به جزء یادته . توی دستشویی بودم . یهو دیدم تو داری می کوبی به در و صدام می زنی . گفتم یه بلایی سرت اومده . خودمو شسته و نشسته پریدم بیرون . دو تا دستتو گذاشتی روی شونه های من و گفتی : جلال من عاشق شدم ! گفتم : عاشق شدی ؟! گفتی : آره . گفتم : خب طرف کیه ؟ گفتی : رضا قاسمی . این جا رو دیگه خوب یادم نیس . تو بگو چکار کردم . خندیدم ؟ گریه کردم ؟ توی چشمام چی دیدی ؟ تنفر رو دیدی ؟ ترس رو دیدی ؟ اون شب هرچی خواستی باهام حرف بزنی بهت گفتم : ساکت شو، نمی خوام صداتو بشنوم . و همون طور که من سیگار می کشیدم تو رفتی زیر پتوت و گریه کردی .دیگه واقعا جنگ اعصاب بود . دیگه تحمل کردنی نبود . اما بذار این قسمت آخر رو هم برات بگم که بدونی از این هم بدتر شد . امشب باید اعتراف کنم . گرچه می دونم چیزی بهتر نمیشه و این عنکبوتای لعنتی تا ابد توی کاسه چشمام لونه کرده ن .یه فاجعه توی اتاق ما بود . جاذبه ی یه فاجعه که هر وقت تو از حموم بر می گشتی صورت منو می چرخوند به طرف تو تا سینه و بازوهای سفیدت رو ببینم . من سیگارمو روشن می کردم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم . اون صورت منو می چرخوند تا قوس باسن و ران های سفید تو رو ببینم .بله ! اینا چیزاییه که باید امشب بهت بگم . گفتنش داره حالمو بهم می زنه و نمی تونم ادامه بدم . تو حق داری که تعجب کنی یا بترسی یا هر چی . به خودت مربوط میشه .حالا می تونی بفهمی چرا بعضی شبا بی دلیل توی نمازخونه می خوابیدم . چون اون فاجعه مدام توی اتاق ما قدم می زد .تا آخر ترم این فاجعه رخ نداد و همه چیز تموم شد . دو هفته مونده به آخر ترم رضا رو اخراج کردن . تو موندی و قوطی قرص هات و آینده ای که من نمی خوام ازش چیزی بدونم و گذشته ای که دوس دارم همه ی لحظاتش رو فراموش کنم .کاش این ای میل رو هیچ وقت نخونی .
هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز خودم مجبور بشم این پیام رو توی وبلاگم بذارم که : از همه ی دوستانی که بنده رو به وبلاگشون دعوت می کنن و من نمیام عذرخواهی می کنم . این ترم واقعا دسترسیم به اینترنت خیلی سخت شده .ولی انشاالله جبران می کنم .
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 15:32 توسط مجید اسطیری |
به نام تو این داستانو پارسال نوشتم و این فقط دومین باریه که توی اینترنت قرار می گیره . خیلی بازخورد کمی برام داشته و حتی یک بار هم توی هیچ محفلی خونده نشده . به همین خاطر این لینک رو این جا میذارم و بدونید که نظرتون خیلی برام مهمه. حتما سر بزنید و نظر بدید . دیدن این و این و این هم قبل از خوندن داستان می تونه جالب باشه . + نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 12:44 توسط مجید اسطیری |
به نام تو یکی از روزای ماه رمضان پارسال یه دفعه زد به سرم که بروبچز شاعر رو یه شب برای افطار دعوت کنم و یه شب شعر هم توی خونه برگزار کنم . خب این کار انجام شد و خوش گذشت . اینم عکسش : چون خاطره ی خوبی بود تصمیم گرفتم امسال هم افطاری و شب شعر خونگی رو داشته باشم . این کار هم انجام شد و بازم خوش گذشت . اینم عکسش : اما بچه هایی که دعوت بودن و نیومدن بدونن که از دستشون ناراحتم . دارم سعی می کنم ببخشمشون ولی قول نمیدم ! از همه ی دوستانی که اومدن و توی عکس می بینیدشون هم ممنونم . مخصوصا آقای شکارسری که پارسال هم دعوت بود و روح الله محمدی که بعد از دو سال تونستم ببینمش . اینم شعر تازه ای که من امشب برای بچه ها خوندم . هرچند واقعا مطمئن نیستم که کار کامل و تموم شده ای باشه : تقدیم به مروه شربینی ( شهیده ی حجاب ) یعنی هجده مرد پیدا نمی شد که هر یک ارزش یک زخم داشته باشد یعنی هجده زخم پیدا نمی شد که هر یک سینه ی یک مرد را سراغ داشته باشد و این گونه است که تو باید زخم های بی گرده را به گردن بگیری و این گونه است که من ناگزیرم گریز بزنم از همین سلاخ خانه ی تاریخی به سرزمین تاریخی سلاخی و نام تو را در تاریخ زخم بنویسم + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 1:11 توسط مجید اسطیری |
به نام تو چه خوب شد كه شاعر شدم وگرنه درخت كجا بود زيبايي كجا وگرنه باد براي كه مي وزيد ؟ باران براي كه مي باريد ؟ اگر من شاعر نمي شدم جهان جاي جالبي نبود و كسي دلتنگي هاي آن اژدهاي شهربازي را نمي ديد من آمدم كه قدم بزنم و در كنار جاده لاك پشتي را كه روي لاكش افتاده بود ، برگردانم و اگر روي لاكش نيفتاده بود او را روي لاكش برگردانم و اگر لاك پشتي نبود لاك پشتي بيافرينم و اگر جاده اي نبود جاده اي و اگر يادم بود اين ها را در يك شعر بنويسم + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 22:28 توسط مجید اسطیری |
به نام تو یکی از اشتباهات من احمق اینه که اکثر شعرامو وقتی میذارم تو وبلاگ که دیگه از نظر خودم دارن بیات میشن . الآن که می خوام این شعرو بنویسم دیگه مثل روزای اول سروده شدن دوستش ندارم . امیدوارم برای شما این طوری نباشه . چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری ؟ بادی که آن دانه را آورد بر مزار هیچ عاشقی نگذشته بود تا آن دانه درختی شود هیچ عاشقی از آن مسیر عبور نکرد هیچ عاشقی نامی را بر تنه ی آن درخت حک نکرد آن که اره برقی به دست داشت هیچ ترانه ی عاشقانه ای را زمزمه نکرده بود راننده ی کامیون الوارها عاشق نبود در کارگاه چوب بری کسی عاشق نبود آن که این پیانو را می ساخت عاشق نبود حالا تو چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری ؟ هیچ کس با این آهنگ ها گریه نمی کند مرداد ماه تولد منه و من به شدت ازش متنفرم . به شدت . امیدوارم این مرداد لعنتی به خیر بگذره . + نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 0:28 توسط مجید اسطیری |
به نام تو و دوری
لیلا مفاهیم عظیم بشری را نمی فهمید
خودم با دست های خودم بتم را شکستم و گفتم : " این جا خانه ی خداست فقط "
حالا در این اتاق زیر شیروانی یک رادیوی قدیمی هست که هر حرفی بزند حق دارد شب ها می نشینم و می بینم مثل " الله " در ترانه های عربی تنها هستم
در این اتاق زیر شیروانی یک آکاردئون قدیمی هست که هنوز به درد همآغوشی می خورد شب ها می نشینم و می بینم مثل کلیدهای سیاه در دو ماژور تنها هستم
در این اتاق زیر شیروانی ... در این اتاق زیر شیروانی روزهای صدر اسلام می گذرند و تازه مسلمانی که دلش برای بتش تنگ شده با خودش می گوید : " لیلا مفاهیم عظیم بشری را نمی فهمید لیلا مفاهیم عظیم بشری بود "
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 16:12 توسط مجید اسطیری
به نام تو هیچ کس به اندازه ی من منتظر انتخابات نیست و این را فقط دختری درک می کند که کیلومترها از من دور است او می داند من چقدر دوست دارم در پیاده روهایی قدم بزنم که با عکس کاندیداها فرش شده اند و به او فکر کنم در شب هایی که تنه خوردن یک اتفاق معمولی است و کسی از من عذرخواهی نمی کند و لازم نیست من از کسی عذرخواهی کنم او می داند چقدر می چسبد که آدم از کنار ستاد انتخاباتی یک کاندیدا بگذرد و برای انتخاب یک هدیه ی کوچک با خودش کلنجار برود او می داند چطور می شود صدای بلندگوهای تبلیغاتی را نشنید و قصد توهین به هیچ کس را هم نداشت او کنتراست را به خوبی درک می کند او می داند حرف زدن راجع به انتخابات چقدر خوشگل است وقتی ما پیش هم باشیم آن وقت می توانیم یک عالمه جمله ی عاشقانه با " انتخابات " بسازیم + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 17:28 توسط مجید اسطیری |
به نام تو
این شعری ست در ستایش دماغ عزیز من یک دماغ خیلی فداکار که همیشه مسیر آینده را به من نشان می دهد و به چهره ی من جدیت و حماقت و از این جور چیزها می بخشد
با همین دماغ بود که تابستان چند سال پیش که خیلی عاشق بودم و خدا همه جا بود خدا را می شکافتم و به پیش می رفتم
تابستان همین چند سال پیش بود که برای پنهان کردن دماغم عینک دودی می زدم
حالا می خواهم به وسیله ی این شعر از دماغم قدردانی و عذرخواهی کنم
دماغ عزیزم خیلی دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 9:42 توسط مجید اسطیری |
به نام تو به همت دوست عزیزم علی اسداللهی سال ۸۸ رو با یه خبر خوب شروع می کنیم : سایت ادبی هشتاد شروع به کار کرد . مطمئنم روزای خوبی در انتظار این سایت هست و می تونه به اصلی ترین پایگاه اینترنتی نشر و نقد آثار شاعران و نویسندگان جوان کشور تبدیل بشه . همه ی دوستانم رو به این خونه ی جدید و دلباز دعوت می کنم . + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 4:9 توسط مجید اسطیری |
به نام تو برای روزهایی که دلخوش ماندن بودم می روم تا تو را با طعم دلتنگی هم چشیده باشم در گستره ای از فراموشی به ذهن بادهای ولگرد سپرده ام تو را و خودم را به بادبانی که هنوز آبستن توست به شوری که گرفته ام از دامن تو دریا _ دوره ام کرده است !_ محمدجواد سلطانی مجموعه شعر « زمین اگر نچرخد » رو دوست دارم . و در بین سی و سه شعر زیبای این مجموعه شعر بالا رو واقعا می پسندم . شاید جاذبه ی این شعر برای من در این باشه که با کشف آغاز میشه . یه کشف ظریف در دیدگاه شاعرانه که البته در زبان هم به خوبی پیاده شده . این کشف در سه سطر ابتدای شعر بیان میشه . ما ناگهان خودمون رو در سکانس تاثیرگذار یه فیلم عاشقانه می بینیم : سفر و جدایی ! اما شاعر نمی خواد همون نگاه همیشگی رو به موضوع جدایی داشته باشه . اینجاست که سطر سوم شکل می گیره و کشف اتفاق می افته : تا تو را با طعم دلتنگی هم چشیده باشم . نه تنها از اون سکانس آشنا و تکراری آشنایی زدایی میشه ، بلکه معناهای ضمنی زیادی با همین سطر سوم به ذهن مخاطب هجوم میارن : این صرفا چشیدن مزه ی دیگه ای از یه رابطه س . جهان بینی شاعر نشون میده که تو در این شعر می تونه ابعاد زیادی داشته باشه . این رابطه ی عاشقانه می تونه طعم های زیادی داشته باشه که در این شعر ما قراره طعم دلتنگی رو بچشیم . می بینیم که از معنای عام و کلیشه ای معشوق هم آشنایی زدایی میشه . این نکاتی که گفتم حتی بدون در نظر گرفتن سطر اول هم توی شعر جواب میدن . یعنی اگه بخونیم : می روم / تا تو را با طعم دلتنگی هم چشیده باشم اما رابطه ی این دو سطر با سطر اول هم باز دریچه های جدیدی رو برای ما باز می کنه : موضوع زمان به چالش کشیده میشه . راوی داره میره . چرا ؟ برای روزایی که دلخوش موندن بوده . یعنی آینده به کمک گذشته میاد . من تعبیرم اینه که آینده به غنای گذشته کمک می کنه . یا بگم آینده به گذشته ارزش میده . جهان بینی شاعر داره میگه آینده طعم خاطرات گذشته رو تغییر میده . یا یه همچین چیزی ! من خداییش این سه سطر آغاز شعر رو خیلی دوست دارم ، اما حالا که حرف زدیم باید تا آخر شعر حرف بزنیم ! در سطرهای بعدی کار ما وارد فضای عینی تری میشیم . مختصات این فضا از طریق کلماتی مثل بادبان ، دریا ، شور، باد و گستره مشخص میشه . اما این کلمات خیلی راحت در سطرها و در کنار کلمات دیگه قرار گرفته ن . یعنی شما در حین خوندن سطرها خیلی ناخودآگاه وارد فضای یه سفر دریایی میشید بدون این که احساس کنید دستای شاعر داره شما رو به این سمت هل میده . در بین کلمات جواد سلطانی هر لحظه یه اتفاق شاعرانه می افته و هیچ کلمه ای بیکار نیست . حالا من می تونم تاویل خودم رو بگم . می تونم بگم این ترکیب « بادهای ولگرد » چقدر عمق داره و چقدر با آدم حرف می زنه . می تونم بگم که این بادبانی که هنوز آبستن معشوقه نمی تونه کشتی شاعر رو جای دوری ببره ( که در سطرهای بعد می بینیم نمی بره و این شور از جایی نمیاد جز دامن همون معشوق ) . اما خب این ها رو هر مخاطب تیزهوشی می دونه . من دیگه خودمو خسته نمی کنم و سر شما رو هم درد نمیارم . درمورد پایان بندی کار هم باید بگم در نگاه اول ( مخصوصا که در نگاه اول دو تا خط تیره ی دو طرف سطر پایانی خیلی به چشم میاد ) واقعا فکر کردم این فقط یه پایان بندی غافلگیر کننده س که چندان ارتباطی با فضای کار نداره . اما خب معلومه که این طور نیست . این که دریا راوی رو دوره کرده باشه کاملا با فضای کار مطابقت داره . نمی دونم چرا جمله به صورت معترضه بیان شده . میشه گفت واقعا پایان بندی کار هم قوی و قانع کننده س . البته این امضای جواد سلطانی در پایان همه ی کاراش هست . تقریبا همه ی سی و سه شعر مجموعه « زمین اگر نچرخد » پایان بندی محکمی ( هم از لحاظ تصویر و هم از لحاظ لحن ) دارن . و تقریبا سطر آخر همه ی شعرها با علامت تعجب به پایان می رسه ! جواد سلطانی عزیز رو من دیر کشف کردم . یعنی مثل اکثر رفاقتهای دیگه م این ترس مزخرف که نمی دونی « آیا یه نفر دیگه رو به دنیای خودت راه بدی یا نه ؟ » و یا این که نمی دونی « یه نفر دیگه حاضر هست تو رو به دنیای خودش راه بده یا نه ؟ » باعث شد که دیرتر کشفش کنم . بعدشم که از شانس ما زد و جواد رفت کانادا . امیدوارم هر جاهستی شاعر باشی جواد جان . کاش یکی بشی مثل عباس صفاری که چقدر کاراشو دوست دارم . این شعر عباس صفاری رو تقدیم می کنم به جواد گل . به امید روزی که برگرده ایران و در ابتدای خیابانی نو بنیاد بایسته . تا تهران نگاه پهناورش رو روی چمدان باد کرده ی جواد زوم کنه . و من اون روز برم پیشش ، چمدون خودم رو کنار چمدون جواد بذارم و از جان سختی خاطره در این دیار مثالی براش بیارم . به امید اون روز . رجعت مرد در ابتدای خیابانی نوبنیاد ایستاده است هوا هم راست ایستاده است و تهران نگاه پهناورش را بر چمدان باد کرده ی او زوم می کند . انگار آمده است نقشی فراموش شده را با شباهتی از دست رفته در نورها و دکورهای نامناسب و تماشاگرانی نامنتظر بیازماید . حالا ترسی زیباتر از بی فردایی پروانه ها زیر پوستش می گردد و حس می کند شهامت گریستن در خیابان اوج حادثه ای تکرار ناشدنی است . چمدانم را کنار چمدانش می گذارم سیگارش را روشن می کنم و از جان سختی ی خاطره در این دیار برایش مثالی می آورم می گوید شاید لازم نباشد حرفی بزند از عینک آفتابی شقیقه های رنگ کرده و سایه ی آب رفته اش خودشان می فهمند روئین تن نشده است . + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 9:59 توسط مجید اسطیری |
به نام تو حتی اگه دور باشی صبح سرد پنجم اسفند . حیاط بزرگ پادگان . مراسم صبحگاه . سربازهایی که نوک بینی شان سرخ شده و به حالت خبردار رو به پرچم ایستاده اند . سرود ملی تمام شده و پرچم حالا آن بالاست . نگاه فرمانده به کجاست ؟ چرا همین طور به حالت احترام نظامی ایستاده و دستش را پایین نمی اندازد ؟ یک گل نرگس از کنار میله ی پرچم روئیده است .
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 0:0 توسط مجید اسطیری
به نام تو " دلتنگی های اژدهای شهربازی " چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 0:50 توسط مجید اسطیری |
به نام تو آقای گنجشک سه روز پیش فهمید که آقای گنجشک است وقتی دکتر به جواب آزمایش ها نگاه کرد وقتی دکتر برایش پروپرانولول نوشت دکتر گفت " شما چطور با این قلب سی و سه سال زندگی کرده اید ؟ " بعد آقای گنجشک خودش را روی شاخه ی چناری روبروی داروخانه دید و با خودش گفت " عجب ! " حالا سه روز است که آقای گنجشک ، گنجشک است فکر می کند " پروپرانولول چه اسم عجیب مهمی است " صبح ها زودتر از خواب بیدار می شود ، کمتر صبحانه می خورد و در مسیر اداره سرش به هواست با خودش می گوید " عجب ! " و از خودش می پرسد " گنجشک ها چقدر عمر می کنند ؟ " + نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 19:33 توسط مجید اسطیری |
به نام تو می توانستی بچه گربه ی ترسان و لرزانی باشی روی تیرک برق زیر باران که عملیات نجاتش به طور مستقیم پخش می شود و هیچ کس نمی داند چطور رفته آن بالا می توانستی توپ خوش خط و خالی باشی در مستطیل سبز که بیست و دو نفر لگد نثارش می کنند و چشم میلیون ها انسان نگرانش است می توانستی به جای من باشی که فقط هستم اما هیچ کس نمی تواند به جای تو باشد کودک غزه لگد می خوری و عملیات نجاتی در کار نیست + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 13:19 توسط مجید اسطیری |
به نام تو این مرد هنوز به درد می خورد این مرد می تواند آن مرد باشد که در باران آمد این مرد می تواند در باران برود برود برود تا جایی که تو نقطه ای را ببینی و از خودت بپرسی: " می رود یا می آید ؟! " ببین این مرد می تواند آن مرد باشد + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 12:35 توسط مجید اسطیری |
به نام تو چه جهان کهنه ای داریم فکرش را بکن در یک شهر در یک پیراهن با یک آهنگ دو بار عاشق شوی هیچ یادت هست از این آهنگ ، این جمله از این جمله ، فقط همین چند نت را دوست داشتی هیچ یادت هست از این شهر ، این خیابان از این خیابان ، این کوچه از این کوچه ، فقط همین خانه را دوست داشتی نه ، دیگر نمی توانی به خاطر چند نت به خاطر یک خانه یک زن جهانی را دوست داشته باشی + نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 4:39 توسط مجید اسطیری |
به نام تو برگشتم به خیابان هایی که نرفته بودم برگشتم به بیرجند مثلا به خرم آباد مثلا که مرا نمی شناختند اما انگار این آینه هنوز مرا می شناسد می خواهم برگردم به پاییزی که در راه است با یک شامپوی نرم کننده ی خوب مثلا و چند تا آهنگ از ساتریانی مثلا امیدوارم که این آینه مرا به یاد نیاورد به زهدان مادرم که نه ولی یک روز بالاخره راه به یک جای دور می برم آیا راه ها را گمراه ها نساخته اند ؟ من هر روز زمین را و هر سال خورشید را دور می زنم اما این آینه هنوز به من مشکوک است + نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 6:39 توسط مجید اسطیری |
به نام تو این پست رو پارسال همین موقع ها نوشته بودم . چون دوسش دارم یه بار دیگه با یه ذره بازنویسی می نویسمش : صداهایی هستن که همه می شنون و همه می دونن زیبان . مثل صدای جیرجیرکا که شب رو خط کشی می کنن , مثل صدای پر شدن استکان از چای ، مثل صدای اذون صبح بالای سر شهر خواب آلود، مثل صدای قطره های بارون که روی چتر ضرب می گیرن ، مثل صدای نفس کشیدن یه نوزاد توی خواب صداهایی هستن که همه می شنون ولی همه نمی دونن زیبان . مثل سمفونی سکوتی از جنس همهمه که نیمه شبا از اتوبانای دوردست شهر به گوش می رسه , مثل صدای تشویقای تماشاچیای فوتبال توی استادیوم ، مثل صدای تیلیک تیلیک کلیدهای کیبورد صدایی هست که همه می شنون ولی همه نمی دونن دارن می شنون . این صدا تو کله ی همه مون هست . یه آهنگ با یه نت که تا زنده ایم توي مغزمون پخش میشه . از جنس صدای یخچال یا صدای ویز مخصوص تلویزیونه . نشون میده که الکترونا دارن تو مخت می دوئن این ور اون ور . برای شنیدنش باید خیلی سکوت کنی . این صدا بهت ثابت می کنه که هیچ جا سکوتی وجود نداره . بهت ثابت می کنه که زنده ای . بهت ثابت می کنه که خاموش نشده ی , حتی اگه خودت دکمه ی خاموش خودتو زده باشی . بهت ثابت می کنه که " تنها صداست که می ماند " . واین اصلا بد نیست . ثابت کردن رو میگم . * " جیرجیرک ها شب را خط کشی می کنند " تعبیریه از محمد سوری و این هم کامنت جالبی که پسر داییم ، امیرحسین استیری برام گذاشته بود : صدا نوعی از امواج مکانیکیه که برای انتشار به ماده و محیط کشسان مادی نیاز داره. به همین دلیل هر صدایی که از اول خلقت تا حالا تولید شده توی همین محیط جو باقی مونده . دروغ ، غیبت ، تهمت ، خیانت، زیراب زنی (غیبت مدرن) ، سخن چینی و . . . همه به خاطر این که صدا خارج از اتمسفر نمیتونه سیر کنه تا قیام قیامت از بین نمیره و اینجاست که به معنای دو جمله یقین یدا می کنم: یکی این که تنها صداست که می ماند و دوم این که بی خودی نگفتن گناه ذنبه ؛ یعنی دم شماست! + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 12:48 توسط مجید اسطیری |
به نام تو که از تو دورم به آسمان ها راه نمی یابد ، مگر آن که دو بار متولد شود . مسیح (ع) گاهی خرس قطبی ام بیدار می شود و دلم می خواهد بخوابم تا مرداد بعد وقتی بیدار بشوم ببینم همه چیز فراموش شده و زخم هایم دارد خوب می شود زخم هایم یادگاری جنگ هایی با جوجه تیغی ام هستند جوجه تیغی ترسو جوجه تیغی به هر حال جوجه است گاهی که خرس قطبی ام بیدار می شود همان مرداد بعد است و وقت خوابیدن نیست
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 3:14 توسط مجید اسطیری |
به نام تو تقدیم به تنهاترین مرد دنیا مردی گمشده در سیاهچاله ی خودش : محمدرضا دستجردی دیوارهای اتاقمان را با پانصد کارت تلفن خالی رنگ زدیم از آن شب سمفونی گریه ها و خنده ها شروع شد از این طرف خط یه نفر می گفت : بازم تویی ؟ از اون طرف : دلمون خیلی برات تنگ شده از این طرف : خاله نرگس هنوز بستریه ؟ از اون طرف : تا سه ماه دیگه خبری از پول نیس از این طرف : فقط می خواستم جزوه ی آناتومی شو قرض بگیرم از اون طرف : نگران گربه هات نباش از این طرف : لازم نیس این همه آدم خوبی باشی از اون طرف : من که می دونم دور از ما بیشتر بهت خوش می گذره از این طرف : یه بیرجند ، غمگینم از اون طرف : ... از این طرف : ... از اون طرف : خدا خوبه و همین کافیه از این طرف : ما توی یه ابَرروایت گم شده یم از اون طرف : حالت خوبه ؟ ما به سمفونی گریه ها و خنده ها گوش می دادیم تو بودی که آسمان ابری اتاقمان را به ما گوشزد کردی + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 23:13 توسط مجید اسطیری |
به نام تو زین آتش نهفته که در سینه ی من است سیگارت را روشن کن و داستان زهرمار از بنده که به لطف مصطفی میرزایی در کلاغ درج شده است . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 0:29 توسط مجید اسطیری |
به نام تو که هستی من در رویای هیچ کس نیستم در رویای من هیچ کس است رویای هیچ کس در من نیست رویای من در هیچ کس است هیچ کس در رویای من نیست در رویای هیچ کس من هستم هیچ کس هست هیچ کس نیست من هستم من نیستم خبر چاپ شدن اولین مجموعه شعر مجید سعدآبادی رو هم در شلاق های ادبی بخونید . اینم یکی از شعراش که من ازش خوشم اومد و نمی دونم چرا ازش خوشم اومد ! نمی دونم مجید این شعرو تا به حال کجاش قایم کرده بود که هیچ جا ازش نشنیدم ! سالی چند بار ترجیح می دهم میلیونر باشم آن قدر که هرکسی سرش را توی جیبم ببرد به قیمت گردنبندش . . . یعنی تمام سال ریسک کرده جز چند روز که من میلیونرم سالی چند روز ترجیح می دهم همان سازدهنی زن کنار خیابان باشم مردم فهمیده لبخند بزنند و من خوشبختی شان را گاز بگیرم اما بیشتر مواقع دوست دارم بمیرم این طوری هرکس زودتر به کار خودش می رسد . + نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 7:58 توسط مجید اسطیری |
به نام تو و با توکل به تو آقای گنجشک سه روز پیش فهمید که آقای گنجشک است وقتی دکتر به جواب آزمایش ها نگاه کرد وقتی دکتر برایش پروپرانول نوشت دکتر گفت " شما چطور با این قلب سی و سه سال زندگی کرده اید ؟ " بعد آقای گنجشک خودش را روی شاخه ی چناری روبروی داروخانه دید و با خودش گفت " عجب ! " حالا سه روز است که آقای گنجشک ، گنجشک است فکر می کند " پروپرانول چه اسم عجیب مهمی است " صبح ها زودتر از خواب بیدار می شود ، کمتر صبحانه می خورد و در مسیر اداره سرش به هواست با خودش می گوید " عجب ! " و از خودش می پرسد " گنجشک ها چقدر عمر می کنند ؟ " + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 8:12 توسط مجید اسطیری |
به نام تو نبايد از خير آن چادر تكان دهنده بگذريم از آن روز به اين طرف يك عالمه پس لرزه ديده ايم كه موجي شده اند يك عالمه رود كه راهي نه ، باورمان نمي شود آن چادر به خاك نمي خورد ذوالفقار هم در غلاف غصه مي خورد ، نه خاك تاريخ هم براي فرداي اين قبيله آبديده مي شد از آن روز به اين طرف در دل مرداب ها آب از آب تكان نخورده اما آخرش يك نفر خواب ها را مي تكاند اگر از خير آن چادر تكان دهنده بگذريم موج ها از ما نمي گذرند + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 16:30 توسط مجید اسطیری |
سلام بي بي . حالت خوبه ؟ روبه راهي ؟ چه خبرا ؟ چه خبر از اون طرفا ؟ ما ؟ ما هم بد نيستيم . هي مي گذرونيم . زير سايه ي شماييم . خبر خوب این که مامان چند تا خونه ي جديد پيدا كرده كه به خاطر همين خيلي خوشحاله . ميگه اگه تا آخر زمستون بتونه يكي دوتا آپارتمان ديگه هم پيدا كنه شايد بتونه اون سفره ي ابالفضلي كه نذر كرده بودو بندازه . می دونی بی بی مامان میگه می خواد بره محله های بالاتر . میگه مردم آپارتمانای این محله ها پول به نظافت نمیدن . ولی خب اگه بخواد بره سراغ محله های بالاتر اون وقت راهش دور میشه . باید مثلا با اتوبوس بره و برگرده . کلی وقتش تلف میشه . ولی چیکار میشه کرد ؟ هان بی بی ؟ زندگیه دیگه . دیروز دیدم مامان سر سفره پاشو دراز کرد . ازش پرسیدم " پات درد می کنه ؟ " گفت " نه بابا پام خواب رفته . تو غذاتو بخور " ولی بی بی من می دونم که چند وقته پادرد داره . از بس از پله های آپارتمانای مردم بالا پائین رفته پادرد گرفته . فکر کنم محمود هم فهمیده . از محمود برات بگم . دو سه هفته پيش همه ش غر مي زد مي گفت ديگه نمي خوام برم مدرسه . مي گفت نمي خوام مامان كار كنه . يه روز صبح گفت ديگه نمي رم مدرسه . پاشد از خونه رفت بيرون . عصر اومد خونه گفت " توي يه خياطي كار پيدا كرده م . " مامان باهاش دعوا كرد گفت " اگه درستو ول كني عاقت مي كنم . " محمود گفت " عيب نداره عاقم كن . " فرداش كه باز محمود پا شد رفت بيرون مامان كه ديد كيف و كتابشو برنداشته چادرشو سرش كرد رفت مدرسه به آقاي خدادادي قضيه رو گفت . بعدش آقاي خدادادي اون شب اومد خونه مون با محمود حرف بزنه . با هم رفتن توي اتاق كوچيكه نشستن دو ساعت حرف زدن . ولي همه ش صداي آقاي خدادادي مي اومد . وقتي اومدن بيرون محمود چشاش سرخ بود . هي آب دماغشو مي كشيد بالا . آقاي خدادادي دستشو گذاشته بود روي شونه ي محمود و همچين خوشحال بود . به مامان گفت " اين آقا محمود بهترين دانش آموز مدرسه ي ماس . ما به اين راحتي از دستش نمي ديم . افتخار اين منطقه س . افتخار كشوره و..." از اين حرفا . بعدشم گفت " من باهاش صحبت كرده م صبحا كه مدرسه شو مياد . عصرا و شبا رو برنامه ريزي مي كنيم براش دانش آموزايي كه تو هر درسي ضعيفن رو مي فرستيم خدمتش كه توي همين اتاق تدريس خصوصي بكنه با حق الزحمه ي مكفي . خوبه آقا محمود ؟ " محمودم همين جوري سرشو انداخته بود پايين و مي گفت چشم آقا . از اون روز ديگه محمود داره عصرا و شبا تدريس خصوصي مي كنه . بي بي بعضي وقتا دلم خيلي برات تنگ ميشه . اندازه ی آقاجون . اندازه ی آقاجون که نه ولی ... خب چرا اندازه ی آقاجون دلم برای تو هم تنگ میشه . دلم برا همون روزایی که می خواستم برای آقاجون گریه کنم و نمی خواستم مامان بفهمه و میومدم پیشت تنگ شده . واسه ي عصرايي كه چاي دم مي كردي و با هم حرف مي زديم . واسه ي وقتايي كه برات فروغ مي خوندم . يادته بي بي ؟ يادته مي گفتي " حرفاش چقد قشنگه مثل لالايي مي مونه " ؟ بعد كه من مي گفتم " اينا حرفاش نيس اينا شعراشه " تو مي گفتي " نمي دونم هرچي هس قشنگه بازم برام بخون ." بي بي براي بچه هاي مدرسه ميگم ولي باور نمي كنن كه . به همین ملیحه ی خر گفتم " به خدا من هرچی برای بی بی فروغ می خوندم می گفت بازم برام بخون . " می دونی چی گفت ؟ گفت " برو بابا . مامان من هر وقت کتاب داستان دست من می بینه سرم جیغ می کشه . حالا تو میگی اون پیرزنه شعرای فروغو حالیش می شده ؟ " باورشون نمیشه دیگه . چیکار میشه کرد . حالیشون نمیشه . دلم برات تنگ شده بي بي . براي قوري گل سرخت . واسه ي صداي چاي كه مي ريخت توي استكان . بي بي دلم خيلي برات تنگ شده . بی بی دلم خیلی برات تنگ شده . خیلی خیلی . چقد بهت گفتم . نفت كه مي ريزي توي سوراخ مورچه ها حواست جمع باشه خودت نفتي نشي نفت نريزه روي موكت . چيه ؟ اصلا دوس دارم گريه كنم بي بي . مثل وقتايي كه دلم برا بابا تنگ مي شد . نمي تونستم تو خونه گريه كنم . مي اومدم پيش تو مي شستيم با هم گريه مي كرديم . دستمال كاغذي نداري ؟ آب دماغم راه افتاده . عيب نداره . بيا با آستينم پاكش كردم . كاش من اون موقع نبودم . كاش اون موقع مدرسه بودم صداي جيغ زدنتو نمي شنيدم . هنوز صداي جيغات توي گوشمه . تا حالا چند دفعه خواب دیدم میام از تو آتیش بکشمت بیرون خودمم می سوزم . یهو از خواب می پرم . ببين آستينم ديگه خيس خالي شد . راستي يه خبر خوب بي بي . ميگن زمستون سال بعد ديگه گاز مياد . خيلي خوبه مگه نه ؟ ديگه محمود مجبور نميشه كپسولاي گازو تا سر كوچه ببره . خب من ديگه بايد برم بي بي . اگه دير كنم مامان مي فهمه . دوس نداره ديگه بهت فكر كنم اما خودش هر پنج شنبه برات خرما خيرات مي كنه . تازه قراره سنگت رو هم عوض کنه . میگه درسته که بی بی کس و کاری نداشت ولی ما رو که داشت . ولی عوض کردن سنگت برای بعد از سفره ی ابالفضله . مامان میگه اوضاع بهتر میشه . خب كاري نداري بي بي جون ؟ خدافظ .
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 22:13 توسط مجید اسطیری |
به نام تو سلام پنجم و ششم اردی بهشت مهمون خلیل رشنوی عزیز و جشنواره ی داستان کوتاه کوتاه اس ام اسی بودم . اگرچه برگزیده نشدم ولی خیلی بهم خوش گذشت چون خیلی از چهره های ادبیات داستانی کشور رو اونجا دیدم . خیلیاشونو فقط اینترنتی می شناختم و اونجا به هم معرفی شدیم . خیلیاشون رو هم همون جا کشف کردم . خلاصه کلی ادرس وبلاگ ردوبدل کردیم و این حرفا . این آخر فقط باید یه خسته نباشید به خلیل رشنوی بگم که این شرایط رو برای ما فراهم کرد . خیلی زحمت کشید و من اون لحظاتی که توی مراسم اختتامیه پشت تریبون با بغض گفت " احساس می کنم دارم با یه دوست خداحافظی می کنم " رو فراموش نمی کنم .
از حاشیه های مراسم برای من سر زدن به گتوند و مزار قیصر کبیر شعر ایران بود . بدون این که قصدی در کار باشه عصر پنجشنبه رفتیم سر مزارش . زن ها دور مزار نشسته بودن و به شیوه ی محلی عزاداری می کردن . اون طرف تر یه پیرمرد نشسته بود زیر سایه ی یه درخت . ازش پرسیدم : " حاج آقا شما نسبتی با مرحوم امین پور دارید ؟" گفت : " من پدرشم " خلاصه با هم چند کلامی درد دل کردیم و دست آخر با هم عکس گرفتیم .
خلاصه این که خیلی خوش گذشت .
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 9:28 توسط مجید اسطیری |
به نام تو ننویس بر پیشانی ام ننگ خیانت را بردار از دوش من این بار امانت را دارم شبیه بید می رقصم به ساز باد دیگر مخواه از من ببینی استقامت را گفتم به قدر خستگی در گور می خوابم دیدم مقدر کرده ای روز قیامت را گفتم تبر را گردن بت ها می اندازم از چشم من می بینی اما این جنایت را صادق ترین کذاب شهرم شاعرم از من باور نخواهی کرد آیات هدایت را * اونی که بار امانت می بره نباید به راحتی خسته بشه نباید خستگیاشو در کنه نکنه رو به کسی بسته بشه مثه رودا میره سمت دریاها اونی که جنس خودش از آهنه نمی خواد چیزی رو ثابت بکنه با حروف میخی حرفی بزنه بیدمجنونه که بارش عشقه چیزی که این جا کسی نمی خره اونی که بار خدا رو دوششه از همه درختا افتاده تره موجه که خستگیاش یه دریائه اما قولشو رعایت کرده اگه دست از سر صخره برداره تو امانتش خیانت کرده + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 11:21 توسط مجید اسطیری |
به نام تو با چشم های خسته و بیزار از دنیا تنها نه ما , دل می بری انگار از دنیا یوسف هم از چشم تو افتاده ست ، مثل سیب پیداست بیزاری از این بازار , از دنیا تو چشمهایت چشمه های از خدا لبریز ما چشمهامان از تهی سرشار , از دنیا ما راز چشمان تو را هرگز نمی فهمیم اصلا خودت این پرده را بردار از دنیا نه , آسمان در دوربین ها جا نخواهد شد شرمنده است این شعر بی مقدار از دنیا + نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 5:26 توسط مجید اسطیری |
به نام تو خدا را چه ديده اي ؟ ديروز با خودكاري كه جوهر شعر نداشت دريچه هايي بر دفترت گشودي كه نگو فردا انگشتانت بر سر آن حرف ها مي لرزند " چو بيد بر سر ايمان خويش " شايد چشم هايت را بسته تا رنگي را ببيني كه در جعبه ي مدادرنگي نيست شايد چشم هايت را بسته تا با سرانگشت هايت نگاهش كني شايد چشم هايت را باز كند تا مورچه اي را در اين نما ببيني شايد چشم هايت را باز كند تا از ركوع برخيزي اما به كدام سجده خواهي رفت ؟ هر خط نقطه اي ست كه بر اين راه مي رود مثل همين مورچه كه از نماي آخر آمده و روي سجاده ي تو روي دفتر تو راه مي رود + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 11:29 توسط مجید اسطیری |
به نام تو " دلتنگی های اژدهای شهربازی " چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم + نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 4:29 توسط مجید اسطیری |
صبح روز تاسوعا، ننه براي نماز صبح بيدارم كرد. همان طور خواب آلود وضو گرفتم و چادر نمازم را سرم كردم و شروع كردم به نماز خواندن. هنوز ركعت اول بودم كه كوبه در به صدا درآمد. از خودم پرسيدم يعني اين موقع روز كيست كه آمده سراغ ما. نمازم را شكستم و با همان چادر نماز رفتم توي حياط و در را باز كردم . يك مرد چاق عينكي با ريشهاي پرپشت جلويم بود. سلام كردم و جواب شنيدم. با لبخند، نگاهم كرد. انگار منتظر بود از او بپرسم كيست. ناگهان در عمق نگاهش، خدا بيامرز بابا را ديدم. گفتم: «داداش غلام؟!» گفت: « سلام » وقتي صورتم را با ماچهاي آبدارش خيس كرد، تمام تنم مور مور شد. نگار خانم و دو تا بچههايشان هم بودند. مرضيه را شناختم . چون همسن خودم بود و دعواهاي بچگيهايمان را هنوز به ياد داشتم . داداش غلام به پسربچه اي كه در آغوش نگار خانم خواب بود اشاره كرد و گفت : « اينم پدرام . » و داداش غلام منتظر زن و بچهاش نماند و رفت توي خانه. من راه را نشانشان دادم. توي خانه، ننه داداش غلام را بغل كرده بود گريه ميكرد. صداي ننه توي صداي زمخت داداش درست شنيده نميشد. «ننه جان! ... ننه جان!» بعد از آن همه سال خارج از كشور بودن داشت با لهجه ي مادري حرف مي زد . اشك توي چشمهاي خودم هم جمع شده بود. بعد نوبت نگار خانم و بچهها شد كه بروند توي بغل ننه. پدرام با آن صورت سفيد و اخمهايش معلوم بود كه همه چيز را به زور تحمل ميكند. زود خودش را از بغل ننه بيرون كشيد. وقتي ننه و نگار خانم مشغول حرف زدن بودند، داداش خودش را به من نزديك كرد و با خنده پرسيد: «هنوزم شبه مي خونن؟ » يكهو يادم آمد كه امروز تاسوعاست. گفتم: « ها» خنديد و گفت: «خيلي خوب شد.»من متعجب بودم كه چرا اين سؤال را پرسيد . داداش و نگار خانم و بچهها كه تازه از راه رسيده بودند، خوابيدند. من و ننه كارهايمان را انجام داديم. ننه گاو را دوشيد و براي مرغها دانه ريخت. حياط را آب و جارو كرد و براي صبحانه نيمرو درست كرد. من هم سفره را پهن كردم و نانها را از ساروق درآوردم. تخته مشك و پيالههاي كمه را سر سفره گذاشتم . وقتي بيدارشان كردم، پدرام كوچولو زد زير گريه كه «اينجا كجاس؟ بريم خونمون.»تا نگار خانم پدرام را ساكت كند، داداش غلام بلند شد و توي حياط چند تا حركت عجيب و غريب انجام داد، گفت كه براي تمركز اعصاب است و توي ژاپن ياد گرفته. فهميدم ژاپن هم رفته. شروع كرد برايم از فرانسه و آلمان و آمريكا حرف زدن. اسم اين كشورها را مثل نقل و نبات ميگفت . سرصبحانه از ننه پرسيد: «ننه، تو ميري شبه تماشا كني؟» ننه گفت: «نه ننه جان! حوصله ندارم.» بعد از من پريسد: «امسال كي حضرت عبدا... مي خونه؟» . گفتم : « نمي دونم . » صداي طبل و دهل كه از بيرون بلند شد، داداش غلام با عجله لباسهايش را پوشيد و از خانه زد بيرون. خيلي خوشم مي آمد كه هنوز مثل قديم ها بود اما ديگر اين دغدغهي بيش از حدش باعث تعجبم ميشد . من و مرضيه و نگار خانم هر كار كرديم ننه حاضر نشد با ما به ديدن شبه بيايد. ميگفت ياد خدابيامرز بابا ميافتد كه حبيببن مظاهر ميخوانده، قلبش درد ميگيرد. بدون ننه رفتيم. توي كوچه از مرضيه پرسيدم: «حالا چطور شد كه محرم اومدين؟». مرضيه گفت: « آخه بابام گير داد كه دلم براي تعزيههايي داهاتمون تنگ شده بايد بريم داهات.» بيشتر از اين چيزي از او نپرسيدم تا رسيديم به ميدان قلعه كه پر از آدم شده بود. رفتيم آنجا كه زنها بودند. داشتند حضرت علياكبر ميخواندند. از دور داداش غلام را ميديدم كه داشت با همدورهايهايش روبوسي ميكرد . ... شبه حضرت علياكبر را خواندند و نوبت به حضرت عباس رسيد و بعدش هم شبه حضرت علياصغر كه مثل هر سال با گريهي شديد زنها همراه بود. از دور داداش غلام را ميپاييدم. سرش پايين بود و از آن فاصله من فقط تكانهاي شانهاش را ميديدم و دستمال سفيدي كه با آن اشكهايش را پاك ميكرد . يك ساعتي گذشته بود و داشتند حضرت عبدا... ميخواندند كه مرضيه خنديد و به مادرش گفت: «حالا اگه زور بابا به بقيه نرسه چي؟». نگار خانم گفت: «هوم، چي خيال كردي؟! بابات چهار مدل ورزش رزمي بلده.» نگار گفت : « حالا جدي جدي بلده ؟ ما كه تا حالا چيزي نديده يم . اين كارايي كه صبحا انجام ميده كه نميشه ورزش . منم بلدم خودمو كج و كوله كنم .» من كه منظورشان را نميفهميدم گفتم: « يعني چي؟ مگه مي خواد دعوا كنه؟» مرضيه گفت: «نخير، بابام ميخواد وقتي همه ميريزن سر عبدالله كه لباسشو پاره كنن، بره يه تيكه از لباسش رو بكنه براي تبرك. واقعا مسخرهاس. خدا ميدونه تو اون لحظه چقدر خندهدار مي شه . » توي اون ظهر داغ، تمام تنم يخ كرد. ميخواستم بگويم كه ديگر مثل قديم از آن خبرها نيست. مردم فرق كردهاند. مثل خود شبه خوانها، قديميها همه رفتهاند. ديگر هيچ كس سر پيراهن عبدا... دعوا نميكند. ديگر پيراهن عبدا... را به تنش پاره پاره نميكنند كه يك سال براي تبرك نگه دارند تا سال بعد . حواسم كه جمع شد ديدم عبدا... روي زمين افتاده، دير شده بود، چشمهايم را بستم و آرزو كردم آن چيزي كه فكر ميكردم اتفاق نيفتد ولي افتاد . چشمهايم را باز كردم و داداش غلام را ديدم كه يكه و تنها مثل تير از وسط جمعيت رفت به طرف عبدا...، فاصلهي كمي نبود و او هم با آن شكم ديگر نميتوانست مثل قديمها تر و فرز بدود اما احتياجي هم نبود، چون هيچ رقيبي نداشت. مردم اول همان طور در سكوت نگاه كردند. بعدش بعضيها زدند زير خنده. صداي خنده همين طور زيادتر ميشد تا اينكه داداش غلام صداي خندهها را شنيد و تازه ملتفت شد كه قضيه از چه قرار است. گامهايش كند شد و دست آخر وسط ميدان ايستاد. عبدا... شبه بلند شده بود و هاج و واج نگاه ميكرد. دوباره چشمهايم را بستم و پلكهايم را محكم روي هم فشار دادم. ميان صداي خندهها، صداي مرضيه را شنيدم كه از مادرش پرسيد:« پس چرا اينجوري شد؟ » داداش غلام همان طور با دهان باز وسط ميدان مانده بود و مردم هم ميخنديدند. خوب كه نگاه كردم، ديدم بيشتر جوانها هستند كه ميخندند و بچهها . آنها كه از سالهاي قبل چيزي نميدانستند . توي دلم خودم را لعنت ميكردم كه چرا زودتر قضيه را به داداش نگفته بودم. صداي همهمهاي مرا به خودم آورد . از ميان مردها، آنجا كه داداش غلام ايستاده بود پيش همدورهايهايش، چند نفري شروع كردند به دويدن، مي دويدند به سمت عبدا... شبه . رسيدند به داداش غلام و از او كه همانطور مانده بود هم گذشتند و رفتند به طرف عبدا... . بيچاره عبدا... شبه با دهان باز نگاهشان ميكرد و حتي روحش هم خبر نداشت كه قرار است چه بلايي سرش بيايد. داداش غلام چند ثانيهاي مردد ماند و باز شروع كرد به دويدن. از ميان جمعيت چند نفر ديگر هم دويدند و بعدش چند نفر ديگر و يكهو ديدم همين طور آدم است كه از توي جمعيت مردها جدا ميشود و ميدود به طرف عبدا... . جوانها و كوچكترها سر در نميآوردند. عبدا... بيچاره پا گذاشت به فرار اما آخر سر او را گرفتند و ريختند سرش. وسط ميدان مثل آن سالها گرد و غبار بلند شد و ديگر اثري از عبدا... ديده نميشد. وقتي با زحمت فراوان خودش را از زير دست و پا بيرون كشيد از دماغش خون ميآمد و با دست، شلوارش را نگه داشته بود . پيرها همه به ياد قديم افتاده بودند و گريه ميكردند. من هم به ياد خدا بيامرز بابا افتادم و نگريه ام گرفت . عبدا... شبه آن روز بدجوري خرد و خمير شد و بردندش بهداري قلعه . اما كداميك از نوجوان هاي قلعه حاضر بودند عبدا... باشند ؟ فرداي آن روز عاشورا بود و بايد آخرين شبه خوانده ميشد. شبه : تعزيه در گويش خراساني، شبيه خواني قلعه : روستا در گويش خراساني + نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 19:28 توسط مجید اسطیری |
به نام تو امیرعلی گفت : " وای بابا چه حالی داد . خیلی باحال بود . " ولی کوثر گفت : " خیلی وحشتناک بود . قلبم داشت وایمیستاد . دیگه منو از این بازیا سوار نکنی ها . " صدای بلندگوی پارک به گوش رسید : " پسربچه ای شش ساله با تی شرت قرمز رنگ گم شده است . لطفا در صورت مشاهده ی وی ... " کوثر گفت : " ببین ساعت دوازده شبه ولی چقدر شلوغه . مردم نمی خوان برن خونه هاشون . " گفتم : " مثل خودمون دیگه . یه روز که تعطیل باشه همه می خوان تا خرخره حال کنن . ما چرا بیخود داریم راه می ریم ؟ بیا این جا بشینیم . " روی یکی از نیمکت ها نشستیم . امیرعلی مدام این طرف و آن طرف می رفت و بازی های مختلف را نشان می داد و می گفت : " بابا تو رو خدا این یکی رو سوار شیم . بابا من این یکی رو خیلی دوس دارم " کوثر گفت :" امیر انقدر بدو بدو نکن بیا بشین این جا . " امیرعلی درگوشی به مادرش گفت : " ووی مامانی جیش دارم . " کوثر گفت : " ای بابا یه دقه ما اومدیم بشینیم ها . " گفتم : " مگه وقتی داشتیم می اومدیم بهت نگفتم برو دسشویی ؟ " امیرعلی پایش را به زمین کوبید : " اَه , خب چه می دونم بابا . " کوثر همان جا نشست و من امیرعلی را به توالت بردم . پشت در هر دستشویی یکی دو نفر ایستاده بودند . ما هم پشت در یکی از دستشویی ها ایستادیم تا نوبتمان بشود . امیرعلی گفت " بابایی همینجا وایسا . نری ها ." گفتم : " باشه " و کمربندش را برایش باز کردم . صدای بلندگوی پارک به گوش رسید : " پسربچه ای به نام سامان هشت ساله ... " وقتی که وارد دستشویی شد ، بیرون آمدم و چند قدم آن طرف تر بین درخت ها یکی از دو تا سیگاری که در جیب پیراهنم بود را با سیگار یک نفر دیگر روشن کردم . یکی دو تا پک بیشتر نزده بودم که دیدم امیرعلی از توالت بیرون آمده و دارد دور و برش را نگاه می کند . داشت با زیپش کلنجار می رفت . رفتم پشت درختی و پک دیگری به سیگار زدم . امیرعلی باز به دوروبرش نگاه کرد و بعد راه افتاد به طرف جایی که مادرش نشسته بود . آخرین پک را زدم و سیگار را زیر پا له کردم ، بعد طوری که امیرعلی مرا نبیند دنبالش راه افتادم . به جای اولمان که رسید دیدم هنوز دارد دوروبرش را نگاه می کند . به نیمکت که نگاه کردم دیدم کوثر سرجایش نیست . امیرعلی اطراف نیمکت می چرخید و به همه ی زن های چادری که از نزدیکش رد می شدند نگاه می کرد . از همان جا پشت درخت یک چشمم مواظب امیرعلی بود و یک چشمم دنبال کوثر می گشت که معلوم نبود کجا رفته بود . دستم را به طرف جیب پیراهنم بردم که کسی دستم را گرفت . کوثر بود . گفت : " این جا چیکار می کنی ؟ " گفتم : " خودت این جا چیکار می کنی ؟ " به طرف نیمکت نگاه کرد : " اوا چرا بچه رو ول کردی ؟ " دستش را گرفتم که به طرف امیرعلی نرود : " بذار یه دقه فکر کنه گممون کرده . می خوام ببینم چیکار می کنه . " سعی کرد دستش را از دستم بیرون بکشد : " ولم کن ببینم . بچه رو ول کردی وسط پارک به این شلوغی که چی ؟ معنی نداره . الآن بچه م زهره ترک میشه . بابا ولم کن . " دستش را محکم تر گرفتم : " نترس بابا . چیزیش نمیشه که خودمون از دور مواظبشیم . " کوثر زل زد به چشم هایم و گفت : " آخه مگه مرض داریم بچه ی خودمونو آزار بدیم ؟ یه چیزیت میشه ها . " گفتم : " نمیذاری بگم که . باباجان توی یه کتاب روانشناسی خوندم یه همچین کاری رو یه دفعه با بچه تون بکنید تا ارزیابیش بکنید . حالیت که نمیشه . " امیرعلی از روی نیمکت بلند شد و رفت . ما یواشکی از بین زیراندازهایی که مردم برای خودشان پهن کرده بودند دنبالش راه افتادیم . کوثر لبش را گاز گرفت : "وای ببین راه افتاده داره میره . الآن بچه م گم و گور میشه ." من دستش را سفت گرفته بودم که به طرف امیرعلی نرود و همین طور زیر گوشش زمزمه می کردم : " ببین من که مرض ندارم . اگه الآن بزنه زیر گریه معلومه چندان خلاق نیست ولی اگه همین جوری دنبالمون بگرده معلومه اعتماد به نفسش خوبه , خلاقه . بعدا اگه براش مشکلی پیش بیاد خودش چیز می کنه دیگه , مشکلشو حل می کنه . اصلا این بچه هایی که همه ش داره از بلندگو اعلام می کنن گم شده همه شون بچه هایی هستن که خلاقه , اعتماد به نفسشون ... " دستش را به زور از دستم بیرون کشید : " بسه دیگه نمی خواد برام سخنرانی کنی . تو اون کتابای روانشناسی ننوشتن آدم عاقل سیگار نمی کشه ؟ خاک تو گورت کنن . دهنش بوی گند سیگار میده برا من سخنرانی می کنه . بچه رو بردی جیش کنه خودت سو استفاده کردی ؟ بی شعور " گفتم : " درست حرف بزن . این چه وضع حرف زدنه ؟ " صدایش را بالا برد : " چیه ؟ می خوای نازتم بکنم که سرمو شیره می مالی . میگی بچه رو می برم دستشویی خودت میری سیگارتو بکشی . " یکی دو نفر داشتند نگاهمان می کردند . دندان هایم را روی هم فشار دادم : " ساکت میشی یا نه . اصلا نخواستیم . برو بگیرش . " گفت :" خب معلومه که می گیرمش " . اما وقتی به دوروبرمان نگاه کردیم امیرعلی را ندیدیم . چادر داشت از سر کوثر می افتاد : " وای . خاک تو گورم کنن . بچه م گم شد . دیدی چیکار کردی . بچه رو گم کردم . " گفتم : " خب خب . یه دقه صبر کن الآن پیداش می کنم . " همین طور این طرف و آن طرف می رفت : " نمی تونم صبر کنم . نمی تونم . دیدی چه خاکی تو سرم کردی ؟ با این مسخره بازیات . اگه الآن یکی دستشو بگیره ببره من چه خاکی تو سرم بریزم ؟ " زن میانسالی که دست پسر بچه اش را به دست داشت نزدیک آمد : " چی شده خانوم ؟ بچه ت گم شده ؟ " کوثر اصلا حواسش نبود . من گفتم : " نه خانوم . شما بفرمائید . " زن گفت : " انتظامات پارک اون جا پشت دستشوئیه ها . " گفتم : "خودمون می دونیم . شما بفرمائید . " زن گفت : " وا خوبی هم بهشون نیومده . " و رفت . بی آن که بخواهم دستم رفت به طرف جیب پیراهنم . کوثر گفت : " چیه ؟ چند تا سیگار دیگه توی جیبت داری ؟ بچه گم شده تو به فکر سیگاراتی آره ؟ " گفتم : " کوثر بسه دیگه آبرومونو بردی . بیا بریم به همین چیز بگیم , به انتظامات . یکی پیداش می کنه میارش اون جا دیگه . " گفت : " تا انتظامات بخواد پیداش کنه دزد بچه مو برده . خودمون باید بگردیم پیداش کنیم . " گفتم : " بین این همه آدم که نمی تونی پیداش کنی . " راه افتاد به طرف همان نیمکتی که رویش نشسته بودیم ولی خبری از امیرعلی نبود . با هم به طرف دستشویی رفتیم اما آن جا هم نبود . گفتم : " اون زنه گفت انتظامات پشت دستشوئیه . بیا بریم ببینیم . " تا برسیم به انتظامات کوثر چند بار به من فحش داد و من چیزی نگفتم . انتظامات پارک یک دکه ی روزنامه فروشی بود که آورده بودند داخل پارک و داخلش یک مامور نشسته بود که جلویش یک میکروفون بود . دم در دکه یک زن روی زمین نشسته بود و داشت گریه می کرد . با خودم گفتم " بیا و درستش کن " کوثر رفت جلو و خم شد و گفت : " چی شده خانوم ؟ بچه تون گم شده ؟ " زن سرش را تکان تکان داد و گفت : " آره خانوم . دختربچه س . همه ش شیش سالشه . ای خدا " رفتم داخل دکه و به مامور گفتم : " آقا بچه ی ما رو هم اعلام کن ." مامور روی صندلی اش چرخید و تند تند پرسید : " دختره یا پسره ؟ اسمش چیه ؟ چند سالشه ؟ چه لباسی تنشه ؟ " گفتم : " پسر بچه س . چند سالشه ؟ ااا... پنج سالشه . لباسش هم آستین کوتاه آبی بود . " کوثر آمد تو و گفت : " چی داری میگی ؟! نه آقا تی شرت سبز تنش بود . شیش سالشه . " مامور گفت : " اسمشو بگو آقا . اسمش چیه ؟ " با هم گفتیم : " امیرعلی " و مامور در میکروفون گفت : " پسربچه ی شش ساله به نام امیرعلی با تی شرت سبز رنگ گم شده است . در صورت مشاهده , وی را به انتظامات بیاورید . " این را در میکروفونش گفت و به صندلیش تکیه داد . کوثر باز برگشت بیرون و از زن پرسید : " شما آقاتون کجاس ؟ " زن جواب نداد . کوثر گفت : " داره دنبال بچه می گرده ؟ " زن با گوشه ی چادرش صورتش را خشک کرد و گفت : " آقا کجا بود ؟ آقا نداریم ما . رفت پی کار خودش . من موندم و بد بختیام با این بچه که نمی دونم الآن کجاس . " باز بغض کرد : " ای خدا بچه مو از تو می خوام . " کوثر کنارش نشست و شانه هایش را مالید . من هم داخل دکه نشستم و تکیه دادم به دیوار . دستی به جیب پیراهنم زدم . مامور برگشت و نگاهم کرد و گفت : " پاشو آقا . همه ش یه وجب جائه شما هم اومدی این جا چمباتمه زده ی ؟ پاشو برو دنبال بچه ت . " کوثر شنید و گفت : " چرا گرفتی نشسته ی ؟ برو بگرد دنبال بچه . هر چی می کشم از دست تو می کشم ، با این مسخره بازیات . " از دکه زدم بیرون و راه افتادم بین جمعیت . خوب که دور شدم از جیب پیراهنم دومین سیگار را بیرون آوردم و دنبال کسی گشتم که سیگار بکشد . هیچ کس دور و برم سیگار نمی کشید . هی سرک کشیدم و همه را نگاه کردم . آن طرف تر بین چمن ها چند تا پسر بچه داشتند قلیان می کشیدند . رفتم و سیگارم را با زغال قلیان روشن کردم . صدای مامور از بلندگوی پارک بلند شد که اول گفت دختر بچه ی شش ساله و بعد هم گفت پسر بچه ای به نام امیرعلی پنج ساله . بین مردم و بین درخت ها را نگاه کردم . رفتم به قسمت ماشین های بازی با این که می دانستم آن طرفی نمی رود . بعد رفتم طرف همان نیمکتی که رویش نشسته بودیم . سیگارم که تمام شد با خودم گفتم " شاید الآن پیداش کرده باشن . اگه پیدا بشه که تو بلندگو اعلام نمی کنن . " و برگشتم به انتظامات . کوثر پیش آن زن همانجا جلوی دکه روی زمین نشسته بودند . من را که دید گفت : " چی شد ؟ پیداش نکردی ؟ " زن هم پرسید : " دختر منو ندیدی آقا ؟ " گفتم : " نه ، ندیدمشون . " کوثر گفت : " خب برو باز بگرد . " صدای امیرعلی را از پشت سرم شنیدم که داد زد " مامانی ، مامانی " و دوید بغل مادرش . کوثر گفت : " الهی قربونت برم عزیزم . کجا رفتی تو ؟ ترسیدی مامانی ؟ " پشت سر امیرعلی یک پیرزن و پیرمرد نزدیک شدند و پیرزن گفت : " بچه ی شماس ؟ ما پیداش کردیم . کنار حوض پارک داشت گریه می کرد . ما آوردیمش این جا . " گفتم : " دست شما درد نکنه حاج خانوم . دست شما درد نکنه حاج آقا . " امیرعلی گفت : " بابایی کجا رفتی تو ؟ هرچی گشتم پیدات نکردم . " کوثر نوازشش کرد و گفت : " ولش کن مامان . تقصیر تو بود . " پیرزن گفت : " آره ، مواظب بچه تون باشید . خدای ناکرده دزد پیدا میشه دست بچه رو می گیره می بره زبونم لال . خوب شد ما پیداش کردیم . " کوثر بلند شد و گفت : " خدا خیرتون بده مادرجان . الهی که خدا بچه هاتو برات نگه داره . " پیرمرد به زنش گفت : " بیا بریم دیگه . " پیرزن بهش فهماند که " صبر کن " آمد جلو و به کوثر گفت : " دخترم ، خیر از جوونیت ببینی ، دستمون تنگه . یه کمکی بکنی جای دوری نمیره . الهی که ... " کوثر به من نگاه کرد . گفتم : " حاج خانوم ما هم مثل شما دستمون تنگه . " و به کوثر اشاره کردم که " بریم " . پیرمرد تف کرد روی زمین . دست امیرعلی را گرفتم و یکی دو قدم دور شدم . کوثر گفت : " این چه کاریه ؟ " و دست کرد توی کیفش و چند تا اسکناس درآورد . گفتم : " چیکار می کنی ؟ " پیرمرد بلندتر گفت : " مگه نمیگم بیا بریم ؟ فکر می کنن گدایی . " زیرلب گفتم : " آره ، شما برید . ما هم میریم . " پیرزن اسکناس ها را گرفت و با شوهرش رفت . از کوثر پرسیدم : " چقدر بهش دادی ؟ " گفت : " چار تومن . " زدم روی دستم : " تو چار تومن دادی به این پیرزنه ؟ " گفت : " خوب کاری کردم . به خودم مربوط میشه . تو حق نداری حرف بزنی . خوب بود بچه گم میشد ؟ " گفتم : " اینا گدائن بابا . الآن میرن دنبال یکی دیگه . " دیگر جوابم را نداد . امیرعلی گفت : " مامانی بریم خونه . خوابم میاد . " رفتیم به سمت درب پارک . دستم رفت به طرف جیب پیراهنم که دیگر خالی بود .
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 22:6 توسط مجید اسطیری |
به نام تو يا لطيف
هم روشن
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 15:20 توسط مجید اسطیری
به نام تو
مزرعه ام كجاست
همشهري عزيز اين تپانچه ي پرمغز را بگير و در چشمم حرفي بكار كه سر همين چهار راه سبز شود مي خواهم زودتر از خواب برخيزم و از بوق بترسم
در مترو نمي تواني همشهري ات را ورق بزني دست ها سرگيجه ها را مي پايند بعضي ها به همراهشان دلخوشند اما تو مي داني هرچقدر به ميله ها آويزان شوند هرچقدر به همراهشان ور بروند " تمام مسيرها به سمت مخاطب مورد نظر مسدود است "
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386 9:59 توسط مجید اسطیری |
به نام تو صداهایی هستن که همه می شنون و همه می دونن زیبان . مثل صدای جیرجیرکا که شب رو خط کشی می کنن , مثل صدای پر شدن استکان از چای ، مثل صداهایی هستن که همه می شنون ولی همه نمی دونن زیبان . مثل سمفونی سکوتی از جنس همهمه که نیمه شبا از اتوبانای دوردست شهر به گوش می رسه , مثل صدای تشویقای تماشاچیای فوتبال توی استادیوم صدایی هست که همه می شنون ولی همه نمی دونن دارن می شنون . این صدا تو کله ی همه مون هست . یه آهنگ با یه نت که تا زنده ایم توي مغزمون پخش میشه . از جنس صدای یخچال یا صدای ویز مخصوص تلویزیونه . نشون میده که الکترونا دارن تو مخت می دوئن این ور اون ور . برای شنیدنش باید خیلی سکوت کنی . این صدا بهت ثابت می کنه که هیچ جا سکوتی وجود نداره . بهت ثابت می کنه که زنده ای . بهت ثابت می کنه که خاموش نشده ی , حتی اگه خودت دکمه ی خاموش خودتو زده باشی . بهت ثابت می کنه که " تنها صداست که می ماند " . واین اصلا بد نیست . ثابت کردن رو میگم . + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 0:11 توسط مجید اسطیری |
*
شادتر از لحن این سرود می آیی
زودتر از آن که کسی منتظر شود زودتر از آنچه هست و بود می آیی
می شنوم اسب توست شیهه کشیده ست از افق دشت و کوه و رود می آیی
رکعت آخر و بیدها به رکوعند زودتر از لحظه ی سجود می آیی
کل اساطیر سر به زیر فکندند آه تو از روی زین فرود می آیی
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 3:29 توسط مجید اسطیری |
به نام تو و جام ماندم از این جمعه و یک بار دگر رد شد قطاری که ... نبودی تو و جیغش باز ممتد شد شتابان می رسم اما غروبی سرد می بینم خودم را می خورم " بد شد ٬ چقد بد شد ٬ چقد بدشد " miaane chehre haa donbaale yek khaale siaaham man که می گویند مردم صورتت مثل محمد شد گمت کردم میان این هیاهو ٬ باز می بخشی ؟ گمت کردم در این شهر شلوغ گرم آمد ٬ شد ببین بی معنی ام مانند یک صفر پر از خالی ببین شاگرد تنبل را که یک بار دگر رد شد + نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 19:16 توسط مجید اسطیری |
به نام تو و دورم از تو ، من این جا هزار کیلومتر دلم برای تو ... اما هزار کیلومتر دوتا پرنده که توی دو تا قفس باشند چه فرق می کند این با هزار کیلومتر ؟ دو تا قفس که اگر پیش هم چه عالی بود دو تا قفس که جدا تا هزار کیلومتر ولی فقط نه تو و من ، که ماه با خورشید چقدر فاصله ... صدها هزار کیلومتر به آسمان بنگر ــ ماه مثل آئینه ست ــ که منعکس بشوی تا هزار کیلومتر گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد نجمه زارع با گریه دیگر غصه ی من سر نمی آید از گریه هم انگار کاری برنمی آید فال ورق می گفت بین ما مزاحم هست فال ورق دیگر از این بدتر نمی آید دیگر نمی آید ... می آید ... نه نمی آید گلبرگ آخر گفت او دیگر نمی آید یک زخم کاری تر بزن یک زخم کاری تر از خنجرت انگار کاری برنمی آید شاعر کسی هرگز برایت کف نخواهد زد وقتی که خرگوش از کلاهت در نمی آید + نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 16:26 توسط مجید اسطیری |
به نام تو اگر آب اگر خاک این گونه بود : گذشت از سر و رفت از روی ما و آبی کسی پشت پایش نریخت ، چنین رفت از دست بانوی ما الهی که در ، در به در می شدی ، نمی شد برایش سپر می شدی ؟ نمی دانی ای در چه داغی زدی به سینه ، به بازو ، به پهلوی ما دوعالم دعاگوی یک جانماز ، سر سجده ای روی دوش زمین زمین دست بر دامن آسمان ، سر آسمان روی زانوی ما از اندوه آن چشمه گریان شدیم و غرق تمنای باران شدیم ولی طبق معمول وقتی رسید به بالین او نوشداروی ما ... چه می آمد از دست دریا مگر ؟! چه می داد از دست دنیا مگر ؟! چه می رفت آن شب بر آن رشته کوه ؟! چه بردند بر دوش از کوی ما ؟! ولی دامن آب ابتر نشد ، کجا چشمه ای ماند ، کوثر نشد ؟ کجا جاده ای سوی دریا نرفت ؟ که این راه جاری ست در جوی ما + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 17:31 توسط مجید اسطیری |
به نام تو دریغا پدرم و پدرش و پدرانشان امروز صبح خروسی خواند که لحن اساطیری اش جدم را در گور لرزاند از تیره ی آدم برفی ها هستم امروز صبح برای سومین بار آفتاب را انکار کردم ناقوس آرام شد بازی تمام ... ... نشد فرزندانم در اسپری گریه می کنند زمستان در دسترس است + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 1:35 توسط مجید اسطیری |
به نام تو گاهی چنگم و گاه قانون هستم گاهی گنگم و گاه کارون هستم یک عمر به ساز بادها رقصیدم باور کردم که بیدمجنون هستم + نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 1:43 توسط مجید اسطیری |
به نام تو
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 23:16 توسط مجید اسطیری |
به نام تو
ساعت چاهارونیم شهید میشی ساعتت میون خاکا می مونه کی می خواد بیاد یه روز برش داره ؟ می دونی خدا خودش خوب می دونه ساعت چاهارونیم شهید میشی با یه خمپاره یا شاید با یه مین می دونی تموم آرزوم چیه ؟ کاش می شد پیشت باشم همه ش همین ساعت چاهارونیم محله تون مادرت داره با زنبیلش میره یهو آسمون براش تیره میشه یهو قلبش توی کوچه می گیره ساعت چاهارونیم از اتوبوس پیاده میشیم رو خاکا میشینیم خدا خواسته که تو این عصر عزیز ساعتت رو روی خاکا ببینیم + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 20:22 توسط مجید اسطیری |
به نام تو
و حرم ... اگر یک عمر شعر از رنج و غم گفتم ولی مولا هنوز از عشق کم گفتم نمی دانم بگویم یا نه حرفی را که مدت هاست تنها با خودم گفتم شبیه ابر هی باریدم و مردم شبیه شمع هی کمتر شدم گفتم شبیه سنگ های صحنتان امشب سپید تازه ای در هر قدم گفتم تمام شعرهایم یک طرف آن ور غزل هایی که در صحن حرم گفتم زنده بادا عشق ، آری آن نگاه مشترک از میان میله های راه راه مشترک وسعت آزاد دریا را نمی خواهم ، خوشم با تو محکوم همین تنگ گناه مشترک غصه ی من را نخور ، آب از سر ماهی گذشت نیست بالاتر از این رنگی ، سیاه مشترک با خودم شطرنج می بازم ، چه فرقی می کند ؟ هر دو سوی جبهه پیروزی تو شاه مشترک اشتباهات زیادی اتفاق افتاده است ای خوشا آن اتفاق آن اشتباه مشترک سال های سال بعد از این مرا خواهند یافت خفته در آغوش یک آرامگاه مشترک + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 11:11 توسط مجید اسطیری |
+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385 13:15 توسط مجید اسطیری |
به نام تو
و نا رنج کاش می شد میون این غریبه ها تو فقط تو آشنای من باشی بیا من هرچی دارم برای تو قول بده فقط برای من باشی بیا توی خلوتم تنهام نذار تنهاییم از غصه لبریز میشه با کدوم واژه باید برات بگم که غروب چقد غم انگیز میشه به کدوم صدا باید جواب بدم به کدوم قبله باید رو بکنم یه پرنده م از همه فراری ام به کدوم قفس باید خو بکنم کاش می شد میون این غریبه ها تو فقط تو آشنای من باشی کاش می شد فقط برای تو باشم کاش می شد فقط خدای من باشی + نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 13:33 توسط مجید اسطیری |
به نام تو و نا رنج با صدای گریه ی بچه از خواب بیدار شدم و زود از اتاق خواب بیرون رفتم . کوثر داشت بچه را در بغلش تکان تکان می داد . تا من را دید گفت : " آخ بیدار شدی ؟ ببخشید تو رو خدا . هر کار می کنم ساکت نمیشه که . نمی دونم چرا این دفه این جوری کولی بازی در میاره . " صدای جیغ و داد از منزل همسایه ی واحد کناری به گوشم می رسید . گفتم : " مگه قول ندادی ؟ " _ چرا قول دادم . _ پس چرا گرفتیش ؟ _ بابا نتونستم بگم نه . _ یعنی چی ؟ نتونستم چیه ؟ _ خب نتونستم دیگه . خودتم بودی نمی تونستی . _ می خواستی یه کلمه بگی شوهرم خوابه . _ آخه اون موقع آروم بود . گریه نمی کرد که . یهو نمی دونم چش شد . _ ببر بده ش به ننه ش بگو ساکتش کنه . بچه را در بغلش جا به جا کرد و تندتر تکانش داد: _ نمی بینی . خودشون سرشون گرمه . بعد به بچه نگاه کرد و گفت : بذار سر مام گرم باشه . هان ؟ مگه نه ؟ چیه کوچولو تو چرا این جوری می کنی امروز . گفتم : کوثر شوخی ندارم که . جدی دارم باهات صحبت می کنم . همین الآن ببرش بده به ... صدای خرد شدن چیزی آمد و بلافاصله صدای گریه ی زن همسایه . کوثر گفت : وای تا حالا این جوری دعوا نکرده بودن حامد . صدای گریه ی بچه بلندتر شد . گفتم : به من که ربطی نداره . _ خاک تو سرت کنن . مگه من گفتم برو جداشون کن ؟ _ به تو هم ربط نداره . _ من خودم می دونم چی بهم ربط داره چی ربط نداره . لازم نیست تو بهم بگی . _ شانس مارو می بینی تو رو خدا ؟ اینم همسایه س گیر ما اومده ؟ بچه چنان گریه کرد که انگار نفسش داشت بند می آمد . کوثر دست هایش را مثل گهواره به دو طرف تکان داد و گفت : " جان , جان " _ من حوصله شو ندارم . ببر پسش بده . _ خاک تو سرت کنن . تو حوصله ی چیو داری ؟ چطور خوب حوصله داری بشینی تا دو نصف شب فوتبال نگا کنی خبر مرگت . _ چرا مزخرف میگی . میگم داره ونگ ونگ می کنه ببر بده ش به ننه ش سرم رفت . بچه در دست های کوثر سرخ سرخ شد و صدای گریه اش یکهو قطع شد . گفت : _ وای . ببین چش شد . وای خاک تو سرم . داره خفه میشه . _ هی بهت می گم توله ی مردمو نگیر بیار خونه ... _ خاک تو سرت کنن . صداتو بیار پایین آبرومو بردی ... _ نترس بابا خودشون سرشون گرمه . صدای ما رو نمی شنون . _ صداتو بیار پایین گفتم . ببین این چش شد . چرا صداش در نمیاد ؟ نمیره . _ خب اون جوری که تو گرفته یش معلومه صداش در نمیاد . درست نگهش دار . سر بچه را روی شانه اش گذاشت و صدای گریه ی بچه بلند شد . داد زدم : اه _ مرگ اه . چرا عربده می کشی ؟ سر صبحی از خواب پا شده صورتشو هنوز نشسته برای من عربده می کشه . _ تو چی ؟ تو به من صبحونه دادی ؟ توله ی مردمو آوردی منو از خواب انداخته طلبکارم هستی . _ خاک تو سرت اصلا لیاقت بچه ... صدای باز شدن در واحد کناری آمد و بعد مشت هایی که به در ما کوبیده شدند . کوثر گفت : بیا فهمید دیگه . هی عربده بکش . هی عرعر کن . _ خودشون صداشون به فلک می رسید . اصلا صدای ما رو نمی شنیدن . انگشتش را می گیرد جلوی لبهایش واخم می کند . می رود و در را باز می کند . زن همسایه گفت : " بدش به من . " کوثر گفت :" چی شد ؟ " زن همسایه گفت : " هیچی . " بچه را از بغل کوثر گرفت و رفت . کوثر در را بست و به آشپزخانه رفت . یکی از صندلی ها را از دور میز کنار کشید و رویش نشست . به دستشویی رفتم و دست و رویم را شستم . توی آینه بلند گفتم : " این حتی حاضر نیست بهت بگه دستت درد نکنه . " چیزی نگفت . صورتم را با حوله خشک کردم و گفتم :" بابا چیزی نیست که . یه کلمه می خوای بگی نمی تونم بچه تونو بگیرم . توی چشماشم اصلا نگا نکن تا سخت نباشه . اگه باز اومد بگو این دفعه چقدر اذیت کرد . ممکنه یه بلایی سرش بیاد ما نتونیم کاری کنیم . خودش یعنی اینا رو نمی فهمه ؟ " به آشپزخانه رفتم و کنارش نشستم . سرش را پایین انداخته بود و به جایی روی میز نگاه می کرد . آفتاب از لای دوتا پرده ی پنجره افتاد توی چشمانم . دستم را جلوی نور گرفتم و گفتم : " اصلا هر وقت اومد بگو خودم بیام بهش ... " نگاهم نمی کرد: " داره طلاق می گیره . " _ ا ... کی گفت ؟ _ دیروز . _ پس می رن آره ؟ از جایش بلند شد و رفت کنار پنجره . پرده را با دو انگشتش کنار زد و گفت : _ بچه که بودم یه دفعه تموم ادکلن های مامانمو توی لباسم خالی کردم . وقتی مامانم سر رسید هنوز یکی از ادکلونا مونده بود که به خودم نزده بودم . _ از همون اول شر بوده ی . _ آره . از همون اول . + نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 18:13 توسط مجید اسطیری
به نام تو و نا رنج ... روزهای اول ساکن شدن آقا و خانم کمالی در خانه ی جدید بود که آقا به خانم گفت : " من می رم این دوروبر یه عطر فروشی پیدا کنم . زود برمی گردم . " وقتی آقای کمالی این را گفت و رفت خانم کمالی دید که سردش شده و بعد با خودش فکر کرد که کاش با او رفته بود . رفت و روی تختش دراز کشید و احساس کرد که باید پتو را روی خودش بکشد . دید کولر روشن است اما نمی توانست از جایش بلند شود و کولر را خاموش کند . پتو را روی خودش کشید و تصمیم گرفت چیزی به شوهرش نگوید . بعد هم بدون این که تصمیم گرفته باشد سرش را برد زیر پتو و احساس کرد راحت تر است . خوابش برد . ساعت چند بود که کسی زنگ در را زد ؟ فقط فهمید که چندین بار زنگ در به صدا در آمد یعنی بیشتر از آن چیزی که انتظارش را داشت ولی به جای این که عصبانی بشود ترسید و تا خودش را به در برساند به این فکر کرد که چرا به جای عصبانی شدن در این موقعیت باید بترسد ؟ ولی قبل از این که جواب را پیدا کند در را باز کرده بود . مردی پشت در ایستاده بود که عصبانی بود و وقتی چشمش به خانم کمالی افتاد گفت : " نه من وقتی میام که آقاتون باشه . من با زنا حرفی ندارم . " و رفت . وقتی آقای کمالی آمد همسرش حرفی از آن مرد نزد و از سرمایی که احساس کرده بود هم همین طور . اما آقا گفت : " نتونستم عطر فروشی پیدا کنم . عجیب نیست ؟ " ولی نگفت که چقدر مغازه ی موبایل فروشی دیده است . خانم گفت :" هوا سرد نیست ؟ " و آقای کمالی فقط به دریچه ی کولر نگاه کرد که انگار چیزی از آن بیرون نمی آمد و از خودش پرسید ", چی ازش میاد بیرون ؟ " خودش هم سردش بود . گفت : " فردا عطر فروشی پیدا می کنم . مگه نه ؟ " و دستان زنش را در دست گرفت . زن گفت : " معلومه . " و لبخند زد و مرد فکر کرد لبخند زدن زنش چقدر گرمش می کند . توی تخت بودند که مرد از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت . زن گفت :" نه " مرد فقط نگاهش کرد و چیزی نگفت حتی نپرسید " چرا ؟ " و ضبط صوت را از اتاق پذیرایی به اتاق خواب آورد و کاستی را داخل آن گذاشت که از اول تا آخر فقط یک آهنگ بارها رویش ضبط شده بود . زن گفت : " شاید ... " ولی مرد کنارش دراز کشید و زن چشمانش را بست . صبح که آقای کمالی رفت اداره زنش از جایش بلند شد و از خانه زد بیرون . از خودش پرسید" ینی دیشب از کدوم طرف رفته ؟ " و چون احساس کرد شوهرش به سمت بالای خیابان نرفته , او به سمت بالای خیابان رفت . زیاد از خانه دور نشده بود که احساس کرد خانه جدیدشان به مرکز شهر نزدیک تر است چون برج های شهر را نزدیک تر می دید . سرش را پایین انداخت و خواست دیگر به برج ها نگاه نکند . توی چند تا خیابان قدم زد و چند تا مغازه ی موبایل فروشی دید و بعد چند تا دیگر و دید هرچه دورتر می شود تعداد مغازه های موبایل فروشی بیشتر می شود . وقتی دید دارد به برج ها نزدیک می شود تصمیم گرفت در خیابان دیگری قدم بزند . اما آن جا هم پر از مغازه ی موبایل فروشی بود . به آدم هایی که در پیاده رو از روبرو می آمدند نگاه کرد و با خودش گفت : این شبیه زیدانه . این شبیه عمو پورنگه . این شبیه ا... شبیه هدیه تهرانیه ... اما وقتی خودش از کنار خودش رد شد شد دیگر سرش را پایین انداخت و در صورت هیچ کس نگاه نکرد . سرش که درد گرفت تردید نکرد که باید به خانه برگردد . وقتی به خانه برگشت روی در خانه شان یادداشتی دید که بسیار خوش خط نوشته شده بود و با چسب به در چسبانده شده بود : " به آقاتون بگید نمی تونه از دست ما فرار کنه ." آقای کمالی آن شب خیلی دیر به خانه آمد . وقتی زنش در را برایش باز کرد نفس نفس زنان وارد خانه شد و به در تکیه داد . خانم دوید و برایش یک لیوان آب آورد و به دستش داد . آقا آب را به صورتش پاشید و گفت : " فاجعه س هیچ جا عطر فروشی پیدا نمیشه ." خانم گفت :" میریم به محله ی قبلیمون . همون مغازه ای که همیشه ازش عطر می خریدی . " آقای کمالی به دریچه ی کولر نگاه می کرد و با خودش گفت" هیچ موجودی توی دنیا این همه دهن نداره . " دوست داشت زنش از او بخواهد که کولر را خاموش کند اما از این خواهش می ترسید . وقتی آن شب مرد از کنار زن برخاست زن گفت : " ما یه همسایه داریم که ... " اما مرد رفته بود و کاست را آورده بود . صبح خانم کمالی با صدای زنگ های ممتد از خواب بیدار شد اما در را باز نکرد و یکراست به طرف میز توالت رفت و یکی از اسپری هایش را برداشت . پنجره ی اتاق خواب را باز کرد و به کوچه اسپری زد . همسایه از پشت در داد کشید : " من با زنا حرفی ندارم . به شوهرت بگو بالاخره گیرش میارم . بگو ضبط صوتش رو توی سرش خورد می کنم . بگو ... " خانم کمالی چشم هایش را بسته بود تا برج های آن سر شهر را نبیند اما با صدایی که از کوچه شنید مجبور شد چشم هایش را باز کند و خوب نگاه کند . پیرمردی با چرخ دستی اش از کوچه رد می شد که داد می زد : " موبایل , گوشی موبایل بدم , بدو بدو که تموم شد . بدو موبایل تازه ." خانم کمالی انگشتش را بیشتر روی اسپری فشار داد و به سمت پیرمرد نشانه رفت اما پیرمرد هنوز داد می زد . تا شب که آقای کمالی برگردد خانم مشغول اسپری زدن به شهر بود . آقا وقتی برگشت کتش را روی دوشش انداخته بود و گفت : " دستت درد نکنه . خیلی بهم کمک کردی که به شهر اسپری زدی اما ... بازم هیچی کاش باد بیاد . " و به دریچه ی کولر نگاه کرد و فکر کرد " همه ی چشماتو یه روز کور می کنم . " وقتی داشت لباس هایش را در می آورد یک گوشی موبایل از جیب شلوارش بیرون افتاد و خانم کمالی جیغ کشید . آقای کمالی زود آن را از روی زمین برداشت و از پنجره ی نیمه باز اتاق خواب به کوچه پرت کرد . همسرش نشست روی کاناپه و زد زیر گریه . آقا کنارش نشست و گفت :" باور کن دست خودم نبود . مطمئنم دست خودم نبود . خیلی گرسنه م بود . توی شهر همش از اینا می فروشن . من خیلی گرسنه م بود . ببینم نمی خوای مزه ش رو امتحان کنی ؟ "خانم خودش را عقب کشید و گفت : " دهنت بوی گند موبایل میده . باهام حرف نزن . " و از روی کاناپه بلند شد و اشک هایش را پاک کرد . اسپریش را برداشت و باز به کوچه اسپری زد . صدای دست فروش هایی که در کوچه داد می زدند : " موبایل بدم , موبایل ... " باعث نشد که صدای گوینده ی اخبار که از اتاق پذیرایی می آمد را نشنود : "... پلیس کماکان به دنبال کشف محل مخفی شدن این فرد می باشد . در اثر این حادثه امروز چهار نفر از همشهریان جان باختند . جان باختگان اعلام کرده اند این بو از سمت شرق شهر به آن ها هجوم آورده است . پلیس اطمینان می دهد طی چند ساعت آینده محل این خرابکار را کشف خواهد کرد ... " آقای کمالی صدای تلویزیون را کم کرد و به اتاق خواب رفت اما همسرش به او گفت دور بایستد و به او نزدیک نشود . زن با اسپری کوچه را خوشبو می کرد و مرد فقط توانست نوارش را روشن کند , سر جایش بنشیند و به زن نگاه کند . ساعت دو و ده دقیقه بود که مرد گفت : " می خوای کولرو خاموش کنم ؟ " فردا صبح آقای کمالی وقتی که دید صبحانه ای برای خوردن ندارد یکی از موبایل هایی که در جیبش پنهان کرده بود را در یک تکه نان پیچید , خورد و به اداره رفت . خانم کمالی هم وقتی که از اسپری زدن به کوچه خیلی خسته شد به کوچه رفت و از یک دست فروش یک موبایل خرید و به خانه برگشت . آن را در یک تکه نان پیچید ولی آن قدر بدنش به لرزش افتاد که نتوانست آن را بخورد و از پنجره لقمه اش را بیرون پرتاب کرد . قسم خورد که دیگر این کار را نکند و دیگر به هیچ موبایلی نگاه هم نکند اما از خودش می ترسید . کولر با لحن قاطعی مشغول پراکنده کردن "هیچی " در فضای خانه بود . کسی در زد . زن می خواست داد بزند : " با شوهرم طرفی " + نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385 0:25 توسط مجید اسطیری
به نام تو سمنان , شام را خوردیم و سوار اتوبوس شدیم . مهتابی های داخل اتوبوس خاموش شدند و فقط چراغ های قرمز کم نور روشن ماندند . یکی دو ساعتی خیلی ها با بغل دستی شان حرف می زدند . من گوشی های هدفون را در گوش هایم گذاشته بودم و صدای موزیک را تا ته زیاد کرده بودم اما باز هم صدای موتور اتوبوس را می شنیدم . می دانستم بغل دستی ام وزوز هدفون را می شنود اما انگار او نمی خواست بخوابد . زانوهایش را به پشتی صندلی جلو تکیه داده بود و یکی دو بار که نگاهش کردم دیدم بیدار است . پرده را کنار زدم و به بیرون نگاه کردم . ماه کاملا گرد نبود . آن جلو شعاع های تاریک روشن نور چراغ اتوبوس روی آسفالت جاده افتاده بود . باز به ماه نگاه کردم و سعی کردم قسمت تاریکش را در ذهنم مجسم کنم که صدایی آمد و نوری با سرعت از کنار اتوبوس رد شد . اتوبوس تکانی خورد و صدای بوقی که دور می شد به گوش رسید . بغل دستی ام گردنش را کج کرد و جلو را نگاه کرد . من هم از روی صندلی جلو سرک کشیدم و راننده را دیدم که لیوان چای را به طرف دهانش می برد . به بغل دستی ام نگاه کردم و چشممان در چشم هم افتاد . چیزی گفت و به راننده اشاره کرد . صدای موزیک را کم کردم و پرسیدم :" جان ؟" روی صندلی اش جا به جا شد و گفت :" برای گوشت ضرر داره این قد با صدای بلند گوش میدیا. " خندیدم :" نه , من عادت دارم ." گفت :" باشه , کم کم رو اعصابت اثر میذاره . بگم بهت ." سرم را تکان دادم و باز لبخند زدم . تا دستم را به طرف واکمن بردم گفت : ما از مشهد میریم بجنورد . " _ بجنورد ؟ _ آره , آشخانه . اسمشو نشنیدی نه ؟ سرم را تکان دادم که " نه " _ توی تهران به هر کی گفتم اسمشو نشنیده بود . بعضیا اصلا نمی دونستن بجنورد کجائه . فکر می کردن ما لریم . دیدم دیگر سر حرفش را باز کرده , نوار را خاموش کردم . _ جوونای آشخانه همه برای کار میان تهران . بعضیا میرن مشهد اما بیشترشون میان تهران . میان کارگری . ما هم سه ماه پیش اومدیم . من و این رفیقم . به دو صندلی ردیف کناری اشاره کرد . دو تا جوان آن جا نشسته بودند . آن که کنار شیشه نشسته بود , پرده را با دو انگشت کنار نگه داشته بود و داشت بیرون را نگاه می کرد . آن یکی هم خواب بود و سرش روی شانه اش خم شده بود . گفت : من و اون یکی که کنار شیشه س سه ماه پیش اومدیم تهران . اسمش هادیه . این یکی که خوابه غلامه . این غلام سه سال بود تهران بود . خیلیا وقتی می اومدن تهران می اومدن پیشش تا کار براشون پیدا کنه . خیلی زرنگه . ما هم که اومدیم تهران یه راس اومدیم پیش خودش . به ما اخم و تخم کرد . گفت برید دیگه کار سراغ ندارم هر کی اومده پیشم برش گردوندم . این هادی داشت برمی گشت . گفتم کجامی خوای برگردی ؟ هرچی پوله توی همین تهران ریخته . رفتم التماس غلامو کردم گفتم من نصف کارای خودتم انجام میدم . قبول نمی کرد که . اما وقتی فهمید اون دختره که می خواسته دختر عموی هادیه نگهمون داشت و آوردمون پیش خودش . توی رودهن توی یه رستوران کنار جاده کار می کرد. صندوق دار بود . اعتماد صاب رستوران رو جلد کرده بود . صاب رستوران که نه . یه آقا جعفر بود که رستورانو اداره می کرد . خیلی آدم گندی بود . همش به ما کارگرا فحش می داد . ما جون می کندیم . ظرف می شستیم , سیب زمینی پوست می کندیم , میز دستمال می کشیدیم , تی می کشیدیم , خلاصه جون می کندیم دیگه . صاب رستورانه هم یه خرپولی بود که نگو . تو همون رودهن دو تا رستوران دیگه هم داشت . هفته ای یه بار می اومد به رستوراناش سر می زد و پولا رو از توی گاو صندوقا پارو می کرد و می رفت . هر وقت هم حال می کرد با کارگراش حساب کتاب می کرد . خوب پول می داد انصافا اما هر وقت حال می کرد ... " با خودم گفتم " حتی از من نمی پرسه کجا میرم , چرا میرم , بچه ی کجام , چی گوش میدم ..." یادم آمد هنوز گوشی های هدفون توی گوش هایم هستند و درشان آوردم . _ ... ولی عجب حالی می داد جون تو . یه چیزایی می اومدن اوووه , توپ . آدم اصلا حواسش پرت می شد . اصلا به عمرم این قیافه ها رو ندیده بودم . لعنتیا .خدام چی ساخته ها . هه هه هه . از این مانتو چسبونا برشون می کردن وااای . از اینا زیاد می اومدن . آخرشم همینا کار دستمون دادن . می دونی قضیه چی بود ؟ یه روز اون اولاش آقا جعفر گفت شهرام و همکلاسیاش می خوان ناهار بیان این جا . شهرام پسر صاب رستورانه بود . گفت حواستون جمع باشه خراب کاری نکنید . به من گفت سرت با کونت بازی نکنه مثل بچه ی آدم کار کن . ما تا اون موقع پسره رو ندیده بودیم . فرداش دیدیم دو تا زانتیا و یه سمند وایسادن جلوی رستوران . یه تیریپایی که نگو . خودش بود و پنج تا پسر و هفت تا دختر . تا اومدن تو شهرامه گفت درو ببندید دیگه کسی نیاد . ما هم درو بستیم . عجب حالی می کردنا . بهترین جوجه و شیشلیک و برگ رو گذاشتیم جلوشون . غذاشونو که خوردن یهو دیدیم بطرای عرقو رو کردن . هادی همین جوری کار می کرد و زیرلب فحش می داد . دو تا از دختراشون داشت گریه شون می گرفت . می گفتن تو رو خدا نخورید ما رو می ندازید ته دره . اما پسرا همه خوردن . یکی از دختراهم خورد . بعدش پسره گفت حالا وقت مزه س چیپس بیارید . غلام و هادی براشون چیپس بردن . اون دختره گفت من پیاز و جعفری می خوام . هادی برگشت گفت حالا چه فرقی می کنه ؟ یهو شهرامه قاط زد . گفت ببند دهنتو هرچی می خواد براش بیار . هادی نبرد . غلام براش برد و خلاصه خوردن و رفتن ... " با خودم گفتم " الآن پا میشم میرم از جلو یه لیوان آب می خورم شاید دست از حرف زدن برداره . الآن پا میشم . الآن . همین الآن ... " اما هنوز روی صندلی ام نشسته بودم و او داشت می گفت : " تا این که سه چار روز پیش باز دوباره آقا جعفر گفت شهرام گفته می خواد با رفیقاش بیاد . گفت گفته برای شاممون هم الویه درست کنید می بریم همون جا می خوریم . هادی داشت دیوونه می شد . می گفت پسره ی کون نشور به من فحش داده . من براشون غذا نمی برم . اینا عرق می خورن اون دنیا مام باید جواب پس بدیم . بهش گفتم بد بخت پرتت می کنه بیرون . به باباش می گه اخراجت کنه . می گفت میرم یه جای دیگه کار پیدا می کنم . تهران پره کاره . اما خودشم می دونست نمی تونه . آخر سری می دونی گفت چی کار می کنم ؟ گفت توی غذاشون می شاشم . می خواست بشاشه توی الویه ها . گفت عمرا نمی فهمن چی زهرمار می کنن . بهش گفتم بی خیال . ولی گوش نکرد . زیاد بهش گیر ندادم گفتم بذار دلش خنک شه . خودمم از این بچه سوسولا بدم می اومد . خلاصه شبش که سیب زمینی آب پزا و تخم مرغ آب پزا و مرغا رو کوبیدیم هادی قابلمه ی الویه ها رو برداشت برد . وقتی برگشت گفت یه استکان شاش توش ریختم . کلی خندیدیم . می گفت مواد لازم برای تهیه ی الویه : مرغ , سیب زمینی آب پز , تخم مرغ آب پز , سس مایونز , شاش به میزان لازم . هه هه هه . خلاصه . فرداش که اومدن باز همون ماشینا بودن ولی دختراشون بیشتر بودن . باز شهرامه گفت درو ببندید . چند تا از دختراشون روسریاشونو همون جا برداشتن . شهرامخه گفت چه عجله ایه ؟ الآن صدوده از جاده رد شه ببینه رستوران بابامو تخته می کنه . اما دخترا گوش نکردن . غذا رو که خوردن . من و هادی داشتیم میزو جمع می کردیم که شهرامه هادی رو دید . از سری قبل یادش بود . گفت تو برو از صندوق عقب بطرای عرقو بیار . سرش داد کشید گفت همین الآن برو نمی خواد ظرفارو جمع کنی . هادی گفت سوئیچو بده . گفت این دزدگیر کنترل از راه دور داره احمق جون . هادی که رفت سر ماشین , زد درا قفل شد . همه زدن زیر خنده . برگشت نگاشون کرد . زد درا باز شد , تا هادی اومد درو باز کنه باز درو قفل کرد . باز همه خندیدن . دخترا گفتن اذیتش نکن گناه داره . یهو دیدیم هادی اومد چسبید به یقه ی شهرامه پخشش کرد روی میز , همه ی ظرفایی که جمع کرده بودیم روی میز تا ببریم ریخت زمین خورد شد . تا اومد بزنش رفیقاش گرفتنش . می خواستن بزننش که منم پریدم وسط . جفتمونو زدن و از رستوران پرت کردن بیرون . شب رفتیم خونه ی یکی از همشهریا خوابیدیم .فرداش دیدیم غلام هم اومد گفت اخراجش کردن حقوق اون ماه هم بهش ندادن . توپش پر بود ولی همش سر من غر می زد . هــــــــــــی , دیگه گفتیم فعلا برگردیم شهر خودمون تا ببینیم بعدا چه خاکی تو سرمون می ریزیم . اما می دونی کجاش زور داشت ؟ " زد به پایم :" حواست هست ؟ میگم می دونی کجاش زور داشت ؟ " گفتم :" کجاش ؟ " و به این امید که منظورم را بفهمد , گوشی های هدفون را توی گوش هایم گذاشتم . گفت : _ میگه توی غذاشون نشاشیده . _ توی غذاشون ؟ _ آره . _ کی ؟!! _ هادی دیگه !!! _ هادی ؟!!! _ آره . _ ... آهان . لبخند زدم و نوار را روشن کردم . اتوبوس سرعتش را کم کرد و ایستاد . چراغ های داخل روشن شدند و کسی از آن جلو داد زد : " نماز " بغل دستی ام از جایش بلند شد و به جوان کنار شیشه چیزهایی به زبان خودشان گفت که باز نفهمیدم . وقتی داشت می رفت گفت : پوف ... + نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1379 4:44 توسط مجید اسطیری
.........................سیاهچاله ی من........................
|