به نام تو
زین آتش نهفته که در سینه ی من است
سیگارت را روشن کن
و داستان زهرمار از بنده که به لطف مصطفی میرزایی در کلاغ درج شده است .
به نام تو
زین آتش نهفته که در سینه ی من است
سیگارت را روشن کن
و داستان زهرمار از بنده که به لطف مصطفی میرزایی در کلاغ درج شده است .
به نام تو
که هستی
من در رویای هیچ کس نیستم
در رویای من هیچ کس است
رویای هیچ کس در من نیست
رویای من در هیچ کس است
هیچ کس در رویای من نیست
در رویای هیچ کس من هستم
هیچ کس هست
هیچ کس نیست
من هستم
من نیستم
خبر چاپ شدن اولین مجموعه شعر مجید سعدآبادی رو هم در شلاق های ادبی بخونید .
اینم یکی از شعراش که من ازش خوشم اومد و نمی دونم چرا ازش خوشم اومد !
نمی دونم مجید این شعرو تا به حال کجاش قایم کرده بود که هیچ جا ازش نشنیدم !
سالی چند بار ترجیح می دهم
میلیونر باشم
آن قدر که هرکسی سرش را توی جیبم ببرد
به قیمت گردنبندش . . .
یعنی تمام سال ریسک کرده
جز چند روز
که من میلیونرم
سالی چند روز ترجیح می دهم
همان سازدهنی زن کنار خیابان باشم
مردم فهمیده لبخند بزنند
و من خوشبختی شان را گاز بگیرم
اما بیشتر مواقع دوست دارم بمیرم
این طوری هرکس زودتر به کار خودش می رسد .
به نام تو
و با توکل به تو
آقای گنجشک سه روز پیش فهمید که آقای گنجشک است
وقتی دکتر به جواب آزمایش ها نگاه کرد
وقتی دکتر برایش پروپرانول نوشت
دکتر گفت " شما چطور با این قلب سی و سه سال زندگی کرده اید ؟ "
بعد آقای گنجشک خودش را روی شاخه ی چناری روبروی داروخانه دید
و با خودش گفت " عجب ! "
حالا سه روز است که آقای گنجشک ، گنجشک است
فکر می کند " پروپرانول چه اسم عجیب مهمی است "
صبح ها زودتر از خواب بیدار می شود ، کمتر صبحانه می خورد
و در مسیر اداره سرش به هواست
با خودش می گوید " عجب ! "
و از خودش می پرسد " گنجشک ها چقدر عمر می کنند ؟ "
به نام تو
نبايد از خير آن چادر تكان دهنده بگذريم
از آن روز به اين طرف
يك عالمه پس لرزه ديده ايم كه موجي شده اند
يك عالمه رود كه راهي
نه ، باورمان نمي شود
آن چادر به خاك نمي خورد
ذوالفقار هم در غلاف غصه مي خورد ، نه خاك
تاريخ هم براي فرداي اين قبيله آبديده مي شد
از آن روز به اين طرف در دل مرداب ها آب از آب تكان نخورده
اما آخرش يك نفر خواب ها را مي تكاند
اگر از خير آن چادر تكان دهنده بگذريم
موج ها از ما نمي گذرند
سلام بي بي . حالت خوبه ؟ روبه راهي ؟ چه خبرا ؟ چه خبر از اون طرفا ؟ ما ؟ ما هم بد نيستيم . هي مي گذرونيم . زير سايه ي شماييم . خبر خوب این که مامان چند تا خونه ي جديد پيدا كرده كه به خاطر همين خيلي خوشحاله . ميگه اگه تا آخر زمستون بتونه يكي دوتا آپارتمان ديگه هم پيدا كنه شايد بتونه اون سفره ي ابالفضلي كه نذر كرده بودو بندازه . می دونی بی بی مامان میگه می خواد بره محله های بالاتر . میگه مردم آپارتمانای این محله ها پول به نظافت نمیدن . ولی خب اگه بخواد بره سراغ محله های بالاتر اون وقت راهش دور میشه . باید مثلا با اتوبوس بره و برگرده . کلی وقتش تلف میشه . ولی چیکار میشه کرد ؟ هان بی بی ؟ زندگیه دیگه . دیروز دیدم مامان سر سفره پاشو دراز کرد . ازش پرسیدم " پات درد می کنه ؟ " گفت " نه بابا پام خواب رفته . تو غذاتو بخور " ولی بی بی من می دونم که چند وقته پادرد داره . از بس از پله های آپارتمانای مردم بالا پائین رفته پادرد گرفته . فکر کنم محمود هم فهمیده .
از محمود برات بگم . دو سه هفته پيش همه ش غر مي زد مي گفت ديگه نمي خوام برم مدرسه . مي گفت نمي خوام مامان كار كنه . يه روز صبح گفت ديگه نمي رم مدرسه . پاشد از خونه رفت بيرون . عصر اومد خونه گفت " توي يه خياطي كار پيدا كرده م . " مامان باهاش دعوا كرد گفت " اگه درستو ول كني عاقت مي كنم . " محمود گفت " عيب نداره عاقم كن . " فرداش كه باز محمود پا شد رفت بيرون مامان كه ديد كيف و كتابشو برنداشته چادرشو سرش كرد رفت مدرسه به آقاي خدادادي قضيه رو گفت .
بعدش آقاي خدادادي اون شب اومد خونه مون با محمود حرف بزنه . با هم رفتن توي اتاق كوچيكه نشستن دو ساعت حرف زدن . ولي همه ش صداي آقاي خدادادي مي اومد . وقتي اومدن بيرون محمود چشاش سرخ بود . هي آب دماغشو مي كشيد بالا . آقاي خدادادي دستشو گذاشته بود روي شونه ي محمود و همچين خوشحال بود . به مامان گفت " اين آقا محمود بهترين دانش آموز مدرسه ي ماس . ما به اين راحتي از دستش نمي ديم . افتخار اين منطقه س . افتخار كشوره و..." از اين حرفا . بعدشم گفت " من باهاش صحبت كرده م صبحا كه مدرسه شو مياد . عصرا و شبا رو برنامه ريزي مي كنيم براش دانش آموزايي كه تو هر درسي ضعيفن رو مي فرستيم خدمتش كه توي همين اتاق تدريس خصوصي بكنه با حق الزحمه ي مكفي . خوبه آقا محمود ؟ " محمودم همين جوري سرشو انداخته بود پايين و مي گفت چشم آقا . از اون روز ديگه محمود داره عصرا و شبا تدريس خصوصي مي كنه .
بي بي بعضي وقتا دلم خيلي برات تنگ ميشه . اندازه ی آقاجون . اندازه ی آقاجون که نه ولی ... خب چرا اندازه ی آقاجون دلم برای تو هم تنگ میشه .
دلم برا همون روزایی که می خواستم برای آقاجون گریه کنم و نمی خواستم مامان بفهمه و میومدم پیشت تنگ شده . واسه ي عصرايي كه چاي دم مي كردي و با هم حرف مي زديم . واسه ي وقتايي كه برات فروغ مي خوندم . يادته بي بي ؟ يادته مي گفتي " حرفاش چقد قشنگه مثل لالايي مي مونه " ؟ بعد كه من مي گفتم " اينا حرفاش نيس اينا شعراشه " تو مي گفتي " نمي دونم هرچي هس قشنگه بازم برام بخون ." بي بي براي بچه هاي مدرسه ميگم ولي باور نمي كنن كه . به همین ملیحه ی خر گفتم " به خدا من هرچی برای بی بی فروغ می خوندم می گفت بازم برام بخون . " می دونی چی گفت ؟ گفت " برو بابا . مامان من هر وقت کتاب داستان دست من می بینه سرم جیغ می کشه . حالا تو میگی اون پیرزنه شعرای فروغو حالیش می شده ؟ " باورشون نمیشه دیگه . چیکار میشه کرد . حالیشون نمیشه .
دلم برات تنگ شده بي بي . براي قوري گل سرخت . واسه ي صداي چاي كه مي ريخت توي استكان .
بي بي دلم خيلي برات تنگ شده . بی بی دلم خیلی برات تنگ شده . خیلی خیلی . چقد بهت گفتم . نفت كه مي ريزي توي سوراخ مورچه ها حواست جمع باشه خودت نفتي نشي نفت نريزه روي موكت . چيه ؟ اصلا دوس دارم گريه كنم بي بي . مثل وقتايي كه دلم برا بابا تنگ مي شد . نمي تونستم تو خونه گريه كنم . مي اومدم پيش تو مي شستيم با هم گريه مي كرديم . دستمال كاغذي نداري ؟ آب دماغم راه افتاده . عيب نداره . بيا با آستينم پاكش كردم .
كاش من اون موقع نبودم . كاش اون موقع مدرسه بودم صداي جيغ زدنتو نمي شنيدم . هنوز صداي جيغات توي گوشمه . تا حالا چند دفعه خواب دیدم میام از تو آتیش بکشمت بیرون خودمم می سوزم . یهو از خواب می پرم . ببين آستينم ديگه خيس خالي شد .
راستي يه خبر خوب بي بي . ميگن زمستون سال بعد ديگه گاز مياد . خيلي خوبه مگه نه ؟ ديگه محمود مجبور نميشه كپسولاي گازو تا سر كوچه ببره .
خب من ديگه بايد برم بي بي . اگه دير كنم مامان مي فهمه . دوس نداره ديگه بهت فكر كنم اما خودش هر پنج شنبه برات خرما خيرات مي كنه . تازه قراره سنگت رو هم عوض کنه . میگه درسته که بی بی کس و کاری نداشت ولی ما رو که داشت . ولی عوض کردن سنگت برای بعد از سفره ی ابالفضله . مامان میگه اوضاع بهتر میشه .
خب كاري نداري بي بي جون ؟ خدافظ .
به نام تو
سلام
پنجم و ششم اردی بهشت مهمون خلیل رشنوی عزیز و جشنواره ی داستان کوتاه کوتاه اس ام اسی بودم .
اگرچه برگزیده نشدم ولی خیلی بهم خوش گذشت چون خیلی از چهره های ادبیات داستانی کشور رو اونجا دیدم . خیلیاشونو فقط اینترنتی می شناختم و اونجا به هم معرفی شدیم . خیلیاشون رو هم همون جا کشف کردم . خلاصه کلی ادرس وبلاگ ردوبدل کردیم و این حرفا .
این آخر فقط باید یه خسته نباشید به خلیل رشنوی بگم که این شرایط رو برای ما فراهم کرد . خیلی زحمت کشید و من اون لحظاتی که توی مراسم اختتامیه پشت تریبون با بغض گفت " احساس می کنم دارم با یه دوست خداحافظی می کنم " رو فراموش نمی کنم .


از حاشیه های مراسم برای من سر زدن به گتوند و مزار قیصر کبیر شعر ایران بود . بدون این که قصدی در کار باشه عصر پنجشنبه رفتیم سر مزارش . زن ها دور مزار نشسته بودن و به شیوه ی محلی عزاداری می کردن . اون طرف تر یه پیرمرد نشسته بود زیر سایه ی یه درخت . ازش پرسیدم : " حاج آقا شما نسبتی با مرحوم امین پور دارید ؟" گفت : " من پدرشم "
خلاصه با هم چند کلامی درد دل کردیم و دست آخر با هم عکس گرفتیم .


خلاصه این که خیلی خوش گذشت .
به نام تو
ننویس بر پیشانی ام ننگ خیانت را
بردار از دوش من این بار امانت را
دارم شبیه بید می رقصم به ساز باد
دیگر مخواه از من ببینی استقامت را
گفتم به قدر خستگی در گور می خوابم
دیدم مقدر کرده ای روز قیامت را
گفتم تبر را گردن بت ها می اندازم
از چشم من می بینی اما این جنایت را
صادق ترین کذاب شهرم شاعرم از من
باور نخواهی کرد آیات هدایت را
*
اونی که بار امانت می بره
نباید به راحتی خسته بشه
نباید خستگیاشو در کنه
نکنه رو به کسی بسته بشه
مثه رودا میره سمت دریاها
اونی که جنس خودش از آهنه
نمی خواد چیزی رو ثابت بکنه
با حروف میخی حرفی بزنه
بیدمجنونه که بارش عشقه
چیزی که این جا کسی نمی خره
اونی که بار خدا رو دوششه
از همه درختا افتاده تره
موجه که خستگیاش یه دریائه
اما قولشو رعایت کرده
اگه دست از سر صخره برداره
تو امانتش خیانت کرده
به نام تو
با چشم های خسته و بیزار از دنیا
تنها نه ما , دل می بری انگار از دنیا
یوسف هم از چشم تو افتاده ست ، مثل سیب
پیداست بیزاری از این بازار , از دنیا
تو چشمهایت چشمه های از خدا لبریز
ما چشمهامان از تهی سرشار , از دنیا
ما راز چشمان تو را هرگز نمی فهمیم
اصلا خودت این پرده را بردار از دنیا
نه , آسمان در دوربین ها جا نخواهد شد
شرمنده است این شعر بی مقدار از دنیا
به نام تو
خدا را چه ديده اي ؟
ديروز با خودكاري كه جوهر شعر نداشت
دريچه هايي بر دفترت گشودي
كه نگو
فردا انگشتانت بر سر آن حرف ها مي لرزند
" چو بيد بر سر ايمان خويش "
شايد چشم هايت را بسته
تا رنگي را ببيني كه در جعبه ي مدادرنگي نيست
شايد چشم هايت را بسته
تا با سرانگشت هايت نگاهش كني
شايد چشم هايت را باز كند
تا مورچه اي را در اين نما ببيني
شايد چشم هايت را باز كند
تا از ركوع برخيزي
اما
به كدام سجده خواهي رفت ؟
هر خط
نقطه اي ست
كه بر اين راه مي رود
مثل همين مورچه
كه از نماي آخر آمده
و روي سجاده ي تو
روي دفتر تو
راه مي رود
به نام تو
" دلتنگی های اژدهای شهربازی "
چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم
چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم
چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم
چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم
صبح روز تاسوعا، ننه براي نماز صبح بيدارم كرد. همان طور خواب آلود وضو گرفتم و چادر نمازم را سرم كردم و شروع كردم به نماز خواندن. هنوز ركعت اول بودم كه كوبه در به صدا درآمد. از خودم پرسيدم يعني اين موقع روز كيست كه آمده سراغ ما. نمازم را شكستم و با همان چادر نماز رفتم توي حياط و در را باز كردم .
يك مرد چاق عينكي با ريشهاي پرپشت جلويم بود. سلام كردم و جواب شنيدم. با لبخند، نگاهم كرد. انگار منتظر بود از او بپرسم كيست. ناگهان در عمق نگاهش، خدا بيامرز بابا را ديدم. گفتم: «داداش غلام؟!» گفت: « سلام » وقتي صورتم را با ماچهاي آبدارش خيس كرد، تمام تنم مور مور شد. نگار خانم و دو تا بچههايشان هم بودند. مرضيه را شناختم . چون همسن خودم بود و دعواهاي بچگيهايمان را هنوز به ياد داشتم . داداش غلام به پسربچه اي كه در آغوش نگار خانم خواب بود اشاره كرد و گفت : « اينم پدرام . »
و داداش غلام منتظر زن و بچهاش نماند و رفت توي خانه. من راه را نشانشان دادم. توي خانه، ننه داداش غلام را بغل كرده بود گريه ميكرد. صداي ننه توي صداي زمخت داداش درست شنيده نميشد. «ننه جان! ... ننه جان!» بعد از آن همه سال خارج از كشور بودن داشت با لهجه ي مادري حرف مي زد . اشك توي چشمهاي خودم هم جمع شده بود. بعد نوبت نگار خانم و بچهها شد كه بروند توي بغل ننه. پدرام با آن صورت سفيد و اخمهايش معلوم بود كه همه چيز را به زور تحمل ميكند. زود خودش را از بغل ننه بيرون كشيد. وقتي ننه و نگار خانم مشغول حرف زدن بودند، داداش خودش را به من نزديك كرد و با خنده پرسيد: «هنوزم شبه مي خونن؟ » يكهو يادم آمد كه امروز تاسوعاست. گفتم: « ها» خنديد و گفت: «خيلي خوب شد.»من متعجب بودم كه چرا اين سؤال را پرسيد .
داداش و نگار خانم و بچهها كه تازه از راه رسيده بودند، خوابيدند. من و ننه كارهايمان را انجام داديم. ننه گاو را دوشيد و براي مرغها دانه ريخت. حياط را آب و جارو كرد و براي صبحانه نيمرو درست كرد. من هم سفره را پهن كردم و نانها را از ساروق درآوردم. تخته مشك و پيالههاي كمه را سر سفره گذاشتم .
وقتي بيدارشان كردم، پدرام كوچولو زد زير گريه كه «اينجا كجاس؟ بريم خونمون.»تا نگار خانم پدرام را ساكت كند، داداش غلام بلند شد و توي حياط چند تا حركت عجيب و غريب انجام داد، گفت كه براي تمركز اعصاب است و توي ژاپن ياد گرفته. فهميدم ژاپن هم رفته. شروع كرد برايم از فرانسه و آلمان و آمريكا حرف زدن. اسم اين كشورها را مثل نقل و نبات ميگفت .
سرصبحانه از ننه پرسيد: «ننه، تو ميري شبه تماشا كني؟» ننه گفت: «نه ننه جان! حوصله ندارم.» بعد از من پريسد: «امسال كي حضرت عبدا... مي خونه؟» . گفتم : « نمي دونم . »
صداي طبل و دهل كه از بيرون بلند شد، داداش غلام با عجله لباسهايش را پوشيد و از خانه زد بيرون. خيلي خوشم مي آمد كه هنوز مثل قديم ها بود اما ديگر اين دغدغهي بيش از حدش باعث تعجبم ميشد .
من و مرضيه و نگار خانم هر كار كرديم ننه حاضر نشد با ما به ديدن شبه بيايد. ميگفت ياد خدابيامرز بابا ميافتد كه حبيببن مظاهر ميخوانده، قلبش درد ميگيرد. بدون ننه رفتيم. توي كوچه از مرضيه پرسيدم: «حالا چطور شد كه محرم اومدين؟». مرضيه گفت: « آخه بابام گير داد كه دلم براي تعزيههايي داهاتمون تنگ شده بايد بريم داهات.» بيشتر از اين چيزي از او نپرسيدم تا رسيديم به ميدان قلعه كه پر از آدم شده بود. رفتيم آنجا كه زنها بودند. داشتند حضرت علياكبر ميخواندند. از دور داداش غلام را ميديدم كه داشت با همدورهايهايش روبوسي ميكرد .
... شبه حضرت علياكبر را خواندند و نوبت به حضرت عباس رسيد و بعدش هم شبه حضرت علياصغر كه مثل هر سال با گريهي شديد زنها همراه بود. از دور داداش غلام را ميپاييدم. سرش پايين بود و از آن فاصله من فقط تكانهاي شانهاش را ميديدم و دستمال سفيدي كه با آن اشكهايش را پاك ميكرد .
يك ساعتي گذشته بود و داشتند حضرت عبدا... ميخواندند كه مرضيه خنديد و به مادرش گفت: «حالا اگه زور بابا به بقيه نرسه چي؟». نگار خانم گفت: «هوم، چي خيال كردي؟! بابات چهار مدل ورزش رزمي بلده.» نگار گفت : « حالا جدي جدي بلده ؟ ما كه تا حالا چيزي نديده يم . اين كارايي كه صبحا انجام ميده كه نميشه ورزش . منم بلدم خودمو كج و كوله كنم .» من كه منظورشان را نميفهميدم گفتم: « يعني چي؟ مگه مي خواد دعوا كنه؟» مرضيه گفت: «نخير، بابام ميخواد وقتي همه ميريزن سر عبدالله كه لباسشو پاره كنن، بره يه تيكه از لباسش رو بكنه براي تبرك. واقعا مسخرهاس. خدا ميدونه تو اون لحظه چقدر خندهدار مي شه . »
توي اون ظهر داغ، تمام تنم يخ كرد. ميخواستم بگويم كه ديگر مثل قديم از آن خبرها نيست. مردم فرق كردهاند. مثل خود شبه خوانها، قديميها همه رفتهاند. ديگر هيچ كس سر پيراهن عبدا... دعوا نميكند. ديگر پيراهن عبدا... را به تنش پاره پاره نميكنند كه يك سال براي تبرك نگه دارند تا سال بعد .
حواسم كه جمع شد ديدم عبدا... روي زمين افتاده، دير شده بود، چشمهايم را بستم و آرزو كردم آن چيزي كه فكر ميكردم اتفاق نيفتد ولي افتاد .
چشمهايم را باز كردم و داداش غلام را ديدم كه يكه و تنها مثل تير از وسط جمعيت رفت به طرف عبدا...، فاصلهي كمي نبود و او هم با آن شكم ديگر نميتوانست مثل قديمها تر و فرز بدود اما احتياجي هم نبود، چون هيچ رقيبي نداشت. مردم اول همان طور در سكوت نگاه كردند. بعدش بعضيها زدند زير خنده. صداي خنده همين طور زيادتر ميشد تا اينكه داداش غلام صداي خندهها را شنيد و تازه ملتفت شد كه قضيه از چه قرار است. گامهايش كند شد و دست آخر وسط ميدان ايستاد. عبدا... شبه بلند شده بود و هاج و واج نگاه ميكرد. دوباره چشمهايم را بستم و پلكهايم را محكم روي هم فشار دادم. ميان صداي خندهها، صداي مرضيه را شنيدم كه از مادرش پرسيد:« پس چرا اينجوري شد؟ »
داداش غلام همان طور با دهان باز وسط ميدان مانده بود و مردم هم ميخنديدند. خوب كه نگاه كردم، ديدم بيشتر جوانها هستند كه ميخندند و بچهها . آنها كه از سالهاي قبل چيزي نميدانستند .
توي دلم خودم را لعنت ميكردم كه چرا زودتر قضيه را به داداش نگفته بودم. صداي همهمهاي مرا به خودم آورد .
از ميان مردها، آنجا كه داداش غلام ايستاده بود پيش همدورهايهايش، چند نفري شروع كردند به دويدن، مي دويدند به سمت عبدا... شبه . رسيدند به داداش غلام و از او كه همانطور مانده بود هم گذشتند و رفتند به طرف عبدا... . بيچاره عبدا... شبه با دهان باز نگاهشان ميكرد و حتي روحش هم خبر نداشت كه قرار است چه بلايي سرش بيايد. داداش غلام چند ثانيهاي مردد ماند و باز شروع كرد به دويدن. از ميان جمعيت چند نفر ديگر هم دويدند و بعدش چند نفر ديگر و يكهو ديدم همين طور آدم است كه از توي جمعيت مردها جدا ميشود و ميدود به طرف عبدا... .
جوانها و كوچكترها سر در نميآوردند. عبدا... بيچاره پا گذاشت به فرار اما آخر سر او را گرفتند و ريختند سرش. وسط ميدان مثل آن سالها گرد و غبار بلند شد و ديگر اثري از عبدا... ديده نميشد. وقتي با زحمت فراوان خودش را از زير دست و پا بيرون كشيد از دماغش خون ميآمد و با دست، شلوارش را نگه داشته بود .
پيرها همه به ياد قديم افتاده بودند و گريه ميكردند. من هم به ياد خدا بيامرز بابا افتادم و نگريه ام گرفت . عبدا... شبه آن روز بدجوري خرد و خمير شد و بردندش بهداري قلعه .
اما كداميك از نوجوان هاي قلعه حاضر بودند عبدا... باشند ؟ فرداي آن روز عاشورا بود و بايد آخرين شبه خوانده ميشد.
شبه : تعزيه در گويش خراساني، شبيه خواني
قلعه : روستا در گويش خراساني
به نام تو
امیرعلی گفت : " وای بابا چه حالی داد . خیلی باحال بود . " ولی کوثر گفت : " خیلی وحشتناک بود . قلبم داشت وایمیستاد . دیگه منو از این بازیا سوار نکنی ها . " صدای بلندگوی پارک به گوش رسید : " پسربچه ای شش ساله با تی شرت قرمز رنگ گم شده است . لطفا در صورت مشاهده ی وی ... "
کوثر گفت : " ببین ساعت دوازده شبه ولی چقدر شلوغه . مردم نمی خوان برن خونه هاشون . " گفتم : " مثل خودمون دیگه . یه روز که تعطیل باشه همه می خوان تا خرخره حال کنن . ما چرا بیخود داریم راه می ریم ؟ بیا این جا بشینیم . " روی یکی از نیمکت ها نشستیم .
امیرعلی مدام این طرف و آن طرف می رفت و بازی های مختلف را نشان می داد و می گفت : " بابا تو رو خدا این یکی رو سوار شیم . بابا من این یکی رو خیلی دوس دارم "
کوثر گفت :" امیر انقدر بدو بدو نکن بیا بشین این جا . " امیرعلی درگوشی به مادرش گفت : " ووی مامانی جیش دارم . "
کوثر گفت : " ای بابا یه دقه ما اومدیم بشینیم ها . "
گفتم : " مگه وقتی داشتیم می اومدیم بهت نگفتم برو دسشویی ؟ "
امیرعلی پایش را به زمین کوبید : " اَه , خب چه می دونم بابا . "
کوثر همان جا نشست و من امیرعلی را به توالت بردم . پشت در هر دستشویی یکی دو نفر ایستاده بودند . ما هم پشت در یکی از دستشویی ها ایستادیم تا نوبتمان بشود . امیرعلی گفت " بابایی همینجا وایسا . نری ها ." گفتم : " باشه " و کمربندش را برایش باز کردم .
صدای بلندگوی پارک به گوش رسید : " پسربچه ای به نام سامان هشت ساله ... "
وقتی که وارد دستشویی شد ، بیرون آمدم و چند قدم آن طرف تر بین درخت ها یکی از دو تا سیگاری که در جیب پیراهنم بود را با سیگار یک نفر دیگر روشن کردم . یکی دو تا پک بیشتر نزده بودم که دیدم امیرعلی از توالت بیرون آمده و دارد دور و برش را نگاه می کند . داشت با زیپش کلنجار می رفت . رفتم پشت درختی و پک دیگری به سیگار زدم . امیرعلی باز به دوروبرش نگاه کرد و بعد راه افتاد به طرف جایی که مادرش نشسته بود . آخرین پک را زدم و سیگار را زیر پا له کردم ، بعد طوری که امیرعلی مرا نبیند دنبالش راه افتادم . به جای اولمان که رسید دیدم هنوز دارد دوروبرش را نگاه می کند . به نیمکت که نگاه کردم دیدم کوثر سرجایش نیست . امیرعلی اطراف نیمکت می چرخید و به همه ی زن های چادری که از نزدیکش رد می شدند نگاه می کرد .
از همان جا پشت درخت یک چشمم مواظب امیرعلی بود و یک چشمم دنبال کوثر می گشت که معلوم نبود کجا رفته بود . دستم را به طرف جیب پیراهنم بردم که کسی دستم را گرفت . کوثر بود . گفت : " این جا چیکار می کنی ؟ " گفتم : " خودت این جا چیکار می کنی ؟ " به طرف نیمکت نگاه کرد : " اوا چرا بچه رو ول کردی ؟ " دستش را گرفتم که به طرف امیرعلی نرود : " بذار یه دقه فکر کنه گممون کرده . می خوام ببینم چیکار می کنه . " سعی کرد دستش را از دستم بیرون بکشد : " ولم کن ببینم . بچه رو ول کردی وسط پارک به این شلوغی که چی ؟ معنی نداره . الآن بچه م زهره ترک میشه . بابا ولم کن . " دستش را محکم تر گرفتم : " نترس بابا . چیزیش نمیشه که خودمون از دور مواظبشیم . "
کوثر زل زد به چشم هایم و گفت : " آخه مگه مرض داریم بچه ی خودمونو آزار بدیم ؟ یه چیزیت میشه ها . " گفتم : " نمیذاری بگم که . باباجان توی یه کتاب روانشناسی خوندم یه همچین کاری رو یه دفعه با بچه تون بکنید تا ارزیابیش بکنید . حالیت که نمیشه . "
امیرعلی از روی نیمکت بلند شد و رفت . ما یواشکی از بین زیراندازهایی که مردم برای خودشان پهن کرده بودند دنبالش راه افتادیم . کوثر لبش را گاز گرفت : "وای ببین راه افتاده داره میره . الآن بچه م گم و گور میشه ." من دستش را سفت گرفته بودم که به طرف امیرعلی نرود و همین طور زیر گوشش زمزمه می کردم : " ببین من که مرض ندارم . اگه الآن بزنه زیر گریه معلومه چندان خلاق نیست ولی اگه همین جوری دنبالمون بگرده معلومه اعتماد به نفسش خوبه , خلاقه . بعدا اگه براش مشکلی پیش بیاد خودش چیز می کنه دیگه , مشکلشو حل می کنه . اصلا این بچه هایی که همه ش داره از بلندگو اعلام می کنن گم شده همه شون بچه هایی هستن که خلاقه , اعتماد به نفسشون ... " دستش را به زور از دستم بیرون کشید : " بسه دیگه نمی خواد برام سخنرانی کنی . تو اون کتابای روانشناسی ننوشتن آدم عاقل سیگار نمی کشه ؟ خاک تو گورت کنن . دهنش بوی گند سیگار میده برا من سخنرانی می کنه . بچه رو بردی جیش کنه خودت سو استفاده کردی ؟ بی شعور " گفتم : " درست حرف بزن . این چه وضع حرف زدنه ؟ " صدایش را بالا برد : " چیه ؟ می خوای نازتم بکنم که سرمو شیره می مالی . میگی بچه رو می برم دستشویی خودت میری سیگارتو بکشی . " یکی دو نفر داشتند نگاهمان می کردند . دندان هایم را روی هم فشار دادم : " ساکت میشی یا نه . اصلا نخواستیم . برو بگیرش . " گفت :" خب معلومه که می گیرمش " .
اما وقتی به دوروبرمان نگاه کردیم امیرعلی را ندیدیم . چادر داشت از سر کوثر می افتاد : " وای . خاک تو گورم کنن . بچه م گم شد . دیدی چیکار کردی . بچه رو گم کردم . " گفتم : " خب خب . یه دقه صبر کن الآن پیداش می کنم . " همین طور این طرف و آن طرف می رفت : " نمی تونم صبر کنم . نمی تونم . دیدی چه خاکی تو سرم کردی ؟ با این مسخره بازیات . اگه الآن یکی دستشو بگیره ببره من چه خاکی تو سرم بریزم ؟ "
زن میانسالی که دست پسر بچه اش را به دست داشت نزدیک آمد : " چی شده خانوم ؟ بچه ت گم شده ؟ " کوثر اصلا حواسش نبود . من گفتم : " نه خانوم . شما بفرمائید . " زن گفت : " انتظامات پارک اون جا پشت دستشوئیه ها . " گفتم : "خودمون می دونیم . شما بفرمائید . " زن گفت : " وا خوبی هم بهشون نیومده . " و رفت . بی آن که بخواهم دستم رفت به طرف جیب پیراهنم . کوثر گفت : " چیه ؟ چند تا سیگار دیگه توی جیبت داری ؟ بچه گم شده تو به فکر سیگاراتی آره ؟ "
گفتم : " کوثر بسه دیگه آبرومونو بردی . بیا بریم به همین چیز بگیم , به انتظامات . یکی پیداش می کنه میارش اون جا دیگه . " گفت : " تا انتظامات بخواد پیداش کنه دزد بچه مو برده . خودمون باید بگردیم پیداش کنیم . " گفتم : " بین این همه آدم که نمی تونی پیداش کنی . " راه افتاد به طرف همان نیمکتی که رویش نشسته بودیم ولی خبری از امیرعلی نبود . با هم به طرف دستشویی رفتیم اما آن جا هم نبود . گفتم : " اون زنه گفت انتظامات پشت دستشوئیه . بیا بریم ببینیم . "
تا برسیم به انتظامات کوثر چند بار به من فحش داد و من چیزی نگفتم . انتظامات پارک یک دکه ی روزنامه فروشی بود که آورده بودند داخل پارک و داخلش یک مامور نشسته بود که جلویش یک میکروفون بود . دم در دکه یک زن روی زمین نشسته بود و داشت گریه می کرد . با خودم گفتم " بیا و درستش کن " کوثر رفت جلو و خم شد و گفت : " چی شده خانوم ؟ بچه تون گم شده ؟ " زن سرش را تکان تکان داد و گفت : " آره خانوم . دختربچه س . همه ش شیش سالشه . ای خدا " رفتم داخل دکه و به مامور گفتم : " آقا بچه ی ما رو هم اعلام کن ."
مامور روی صندلی اش چرخید و تند تند پرسید : " دختره یا پسره ؟ اسمش چیه ؟ چند سالشه ؟ چه لباسی تنشه ؟ " گفتم : " پسر بچه س . چند سالشه ؟ ااا... پنج سالشه . لباسش هم آستین کوتاه آبی بود . " کوثر آمد تو و گفت : " چی داری میگی ؟! نه آقا تی شرت سبز تنش بود . شیش سالشه . " مامور گفت : " اسمشو بگو آقا . اسمش چیه ؟ " با هم گفتیم : " امیرعلی " و مامور در میکروفون گفت : " پسربچه ی شش ساله به نام امیرعلی با تی شرت سبز رنگ گم شده است . در صورت مشاهده , وی را به انتظامات بیاورید . "
این را در میکروفونش گفت و به صندلیش تکیه داد .
کوثر باز برگشت بیرون و از زن پرسید : " شما آقاتون کجاس ؟ " زن جواب نداد . کوثر گفت : " داره دنبال بچه می گرده ؟ " زن با گوشه ی چادرش صورتش را خشک کرد و گفت : " آقا کجا بود ؟ آقا نداریم ما . رفت پی کار خودش . من موندم و بد بختیام با این بچه که نمی دونم الآن کجاس . " باز بغض کرد : " ای خدا بچه مو از تو می خوام . " کوثر کنارش نشست و شانه هایش را مالید . من هم داخل دکه نشستم و تکیه دادم به دیوار . دستی به جیب پیراهنم زدم . مامور برگشت و نگاهم کرد و گفت : " پاشو آقا . همه ش یه وجب جائه شما هم اومدی این جا چمباتمه زده ی ؟ پاشو برو دنبال بچه ت . "
کوثر شنید و گفت : " چرا گرفتی نشسته ی ؟ برو بگرد دنبال بچه . هر چی می کشم از دست تو می کشم ، با این مسخره بازیات . "
از دکه زدم بیرون و راه افتادم بین جمعیت . خوب که دور شدم از جیب پیراهنم دومین سیگار را بیرون آوردم و دنبال کسی گشتم که سیگار بکشد . هیچ کس دور و برم سیگار نمی کشید . هی سرک کشیدم و همه را نگاه کردم . آن طرف تر بین چمن ها چند تا پسر بچه داشتند قلیان می کشیدند . رفتم و سیگارم را با زغال قلیان روشن کردم .
صدای مامور از بلندگوی پارک بلند شد که اول گفت دختر بچه ی شش ساله و بعد هم گفت پسر بچه ای به نام امیرعلی پنج ساله . بین مردم و بین درخت ها را نگاه کردم . رفتم به قسمت ماشین های بازی با این که می دانستم آن طرفی نمی رود . بعد رفتم طرف همان نیمکتی که رویش نشسته بودیم . سیگارم که تمام شد با خودم گفتم " شاید الآن پیداش کرده باشن . اگه پیدا بشه که تو بلندگو اعلام نمی کنن . " و برگشتم به انتظامات .
کوثر پیش آن زن همانجا جلوی دکه روی زمین نشسته بودند . من را که دید گفت : " چی شد ؟ پیداش نکردی ؟ " زن هم پرسید : " دختر منو ندیدی آقا ؟ " گفتم : " نه ، ندیدمشون . " کوثر گفت : " خب برو باز بگرد . "
صدای امیرعلی را از پشت سرم شنیدم که داد زد " مامانی ، مامانی " و دوید بغل مادرش . کوثر گفت : " الهی قربونت برم عزیزم . کجا رفتی تو ؟ ترسیدی مامانی ؟ "
پشت سر امیرعلی یک پیرزن و پیرمرد نزدیک شدند و پیرزن گفت : " بچه ی شماس ؟ ما پیداش کردیم . کنار حوض پارک داشت گریه می کرد . ما آوردیمش این جا . " گفتم : " دست شما درد نکنه حاج خانوم . دست شما درد نکنه حاج آقا . "
امیرعلی گفت : " بابایی کجا رفتی تو ؟ هرچی گشتم پیدات نکردم . " کوثر نوازشش کرد و گفت : " ولش کن مامان . تقصیر تو بود . "
پیرزن گفت : " آره ، مواظب بچه تون باشید . خدای ناکرده دزد پیدا میشه دست بچه رو می گیره می بره زبونم لال . خوب شد ما پیداش کردیم . " کوثر بلند شد و گفت : " خدا خیرتون بده مادرجان . الهی که خدا بچه هاتو برات نگه داره . " پیرمرد به زنش گفت : " بیا بریم دیگه . " پیرزن بهش فهماند که " صبر کن " آمد جلو و به کوثر گفت : " دخترم ، خیر از جوونیت ببینی ، دستمون تنگه . یه کمکی بکنی جای دوری نمیره . الهی که ... " کوثر به من نگاه کرد . گفتم : " حاج خانوم ما هم مثل شما دستمون تنگه . " و به کوثر اشاره کردم که " بریم " .
پیرمرد تف کرد روی زمین . دست امیرعلی را گرفتم و یکی دو قدم دور شدم . کوثر گفت : " این چه کاریه ؟ " و دست کرد توی کیفش و چند تا اسکناس درآورد . گفتم : " چیکار می کنی ؟ " پیرمرد بلندتر گفت : " مگه نمیگم بیا بریم ؟ فکر می کنن گدایی . " زیرلب گفتم : " آره ، شما برید . ما هم میریم . "
پیرزن اسکناس ها را گرفت و با شوهرش رفت . از کوثر پرسیدم : " چقدر بهش دادی ؟ " گفت : " چار تومن . " زدم روی دستم : " تو چار تومن دادی به این پیرزنه ؟ " گفت : " خوب کاری کردم . به خودم مربوط میشه . تو حق نداری حرف بزنی . خوب بود بچه گم میشد ؟ " گفتم : " اینا گدائن بابا . الآن میرن دنبال یکی دیگه . " دیگر جوابم را نداد . امیرعلی گفت : " مامانی بریم خونه . خوابم میاد . "
رفتیم به سمت درب پارک . دستم رفت به طرف جیب پیراهنم که دیگر خالی بود .
به نام تو
يا لطيف
اونايىكه روشنن عميق نيستن
اونايىكه عميقن روشن نيستن
قیصر یکی از اون معدودایی بود که هم عمیقن
هم روشن