تبليغاتX
غــــول بنــــفش

غــــول بنــــفش

 

 

 

 

به نام تو

 

 

 

چه خوب شد كه شاعر شدم

وگرنه درخت كجا بود

               زيبايي كجا

 

وگرنه باد براي كه مي وزيد ؟

      باران براي كه مي باريد ؟

 

اگر من شاعر نمي شدم جهان جاي جالبي نبود

و كسي دلتنگي هاي آن ا‍‍‍‍‍ژدهاي شهربازي را نمي ديد

 

من آمدم كه قدم بزنم

و در كنار جاده لاك پشتي را كه روي لاكش افتاده بود ، برگردانم

و اگر روي لاكش نيفتاده بود

                او را روي لاكش برگردانم

و اگر لاك پشتي نبود

                 لاك پشتي بيافرينم

و اگر جاده اي نبود

                 جاده اي

و اگر يادم بود

            اين ها را در يك شعر بنويسم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 22:28 توسط مجید اسطیری |


 

 

 

به نام تو

 

 

 

 

 

 

یکی از اشتباهات من احمق اینه که اکثر شعرامو وقتی میذارم تو وبلاگ که دیگه از نظر خودم دارن بیات میشن . الآن که می خوام این شعرو بنویسم دیگه مثل روزای اول سروده شدن دوستش ندارم . امیدوارم برای شما این طوری نباشه .

 

 

 

 

 

چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری ؟

 

بادی که آن دانه را آورد بر مزار هیچ عاشقی نگذشته بود

تا آن دانه  درختی شود هیچ عاشقی از آن مسیر عبور نکرد

هیچ عاشقی نامی را بر تنه ی آن درخت حک نکرد

آن که اره برقی به دست داشت هیچ ترانه ی عاشقانه ای را زمزمه نکرده بود

راننده ی کامیون الوارها عاشق نبود

در کارگاه چوب بری کسی عاشق نبود

آن که این پیانو را می ساخت عاشق نبود

 

حالا تو

           چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری ؟

هیچ کس با این آهنگ ها گریه نمی کند

 

 

 

 

 

 پیانوی پیر من

 

 

 

 

مرداد ماه تولد منه و من به شدت ازش متنفرم . به شدت .

امیدوارم این مرداد لعنتی به خیر بگذره .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 0:28 توسط مجید اسطیری |


 

 

 

 

به نام تو

و دوری

 

 

 

 

 

لیلا مفاهیم عظیم بشری را نمی فهمید

 

 

خودم با دست های خودم

بتم را شکستم

و گفتم :

                " این جا خانه ی خداست    فقط "

 

حالا در این اتاق زیر شیروانی

یک رادیوی قدیمی هست

که هر حرفی بزند حق دارد

شب ها می نشینم و می بینم

مثل " الله " در ترانه های عربی تنها هستم

 

در این اتاق زیر شیروانی

یک آکاردئون قدیمی هست

که هنوز به درد همآغوشی می خورد

شب ها می نشینم و می بینم

مثل کلیدهای سیاه در دو ماژور تنها هستم

 

در این اتاق زیر شیروانی ...

در این اتاق زیر شیروانی روزهای صدر اسلام می گذرند

و تازه مسلمانی که دلش برای بتش تنگ شده

با خودش می گوید :

              " لیلا مفاهیم عظیم بشری را نمی فهمید

                لیلا مفاهیم عظیم بشری بود "

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 16:12 توسط مجید اسطیری


 

 

 

 

 

 

به نام تو

 

 

 

 

 

 

هیچ کس به اندازه ی من منتظر انتخابات نیست

و این را فقط دختری درک می کند

که کیلومترها از من دور است

 

او می داند من چقدر دوست دارم در پیاده روهایی قدم بزنم

که با عکس کاندیداها فرش شده اند

و به او فکر کنم

در شب هایی که

تنه خوردن یک اتفاق معمولی است

و کسی از من عذرخواهی نمی کند

و لازم نیست من از کسی عذرخواهی کنم

 

او می داند چقدر می چسبد

که آدم از کنار ستاد انتخاباتی یک کاندیدا بگذرد

و برای انتخاب یک هدیه ی کوچک با خودش کلنجار برود

 

او می داند چطور می شود صدای بلندگوهای تبلیغاتی را نشنید

و قصد توهین به هیچ کس را هم نداشت

 

او کنتراست را به خوبی درک می کند

 

او می داند حرف زدن راجع به انتخابات چقدر خوشگل است

وقتی ما پیش هم باشیم

آن وقت می توانیم یک عالمه جمله ی عاشقانه با " انتخابات " بسازیم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 17:28 توسط مجید اسطیری |


 

 

 

به نام تو

 

 

 

 

 

 

این شعری ست در ستایش دماغ عزیز من

یک دماغ خیلی فداکار

که همیشه مسیر آینده را به من نشان می دهد

و به چهره ی من جدیت و حماقت و از این جور چیزها می بخشد

 

با همین دماغ بود که تابستان چند سال پیش

که خیلی عاشق بودم

و خدا همه جا بود

خدا را می شکافتم و به پیش می رفتم

 

تابستان همین چند سال پیش بود

که برای پنهان کردن دماغم عینک دودی می زدم

 

حالا می خواهم  به وسیله ی این شعر

از دماغم قدردانی و عذرخواهی کنم

 

دماغ عزیزم خیلی دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 9:42 توسط مجید اسطیری |


 

به نام تو

 

 

 

 

 

برای روزهایی که دلخوش ماندن بودم

                                                  می روم

تا تو را با طعم دلتنگی هم چشیده باشم

در گستره ای از فراموشی

به ذهن بادهای ولگرد سپرده ام تو را

                                               و خودم را

به بادبانی که هنوز

آبستن توست

به شوری که گرفته ام از دامن تو

                                     دریا

_ دوره ام کرده است !_

 

 

محمدجواد سلطانی

 

 

زمین اگر نچرخد

 

مجموعه شعر  « زمین اگر نچرخد » رو دوست دارم . و در بین سی و سه شعر زیبای این مجموعه شعر بالا رو واقعا می پسندم .

شاید جاذبه ی این شعر برای من در این باشه که با کشف آغاز میشه . یه کشف ظریف در دیدگاه شاعرانه که البته در زبان هم به خوبی پیاده شده . این کشف در سه سطر ابتدای شعر بیان میشه . ما ناگهان خودمون رو در سکانس تاثیرگذار یه فیلم عاشقانه می بینیم : سفر و جدایی !

اما شاعر نمی خواد همون نگاه همیشگی رو به موضوع جدایی داشته باشه . اینجاست که سطر سوم شکل می گیره و کشف اتفاق می افته : تا تو را با طعم دلتنگی هم چشیده باشم .

نه تنها از اون سکانس آشنا و تکراری آشنایی زدایی میشه ، بلکه معناهای ضمنی زیادی با همین سطر سوم به ذهن مخاطب هجوم میارن :

این صرفا چشیدن مزه ی دیگه ای از یه رابطه س . جهان بینی شاعر نشون میده که تو در این شعر می تونه ابعاد زیادی داشته باشه . این رابطه ی عاشقانه می تونه طعم های زیادی داشته باشه که در این شعر ما قراره طعم دلتنگی رو بچشیم . می بینیم که از معنای عام و کلیشه ای معشوق هم آشنایی زدایی میشه .

این نکاتی که گفتم حتی بدون در نظر گرفتن سطر اول هم توی شعر جواب میدن . یعنی اگه بخونیم :

می روم / تا تو را با طعم دلتنگی هم چشیده باشم

اما رابطه ی این دو سطر با سطر اول هم باز دریچه های جدیدی رو برای ما باز می کنه :

موضوع زمان به چالش کشیده میشه . راوی داره میره . چرا ؟ برای روزایی که دلخوش موندن بوده . یعنی آینده به کمک گذشته میاد . من تعبیرم اینه که آینده به غنای گذشته کمک می کنه . یا بگم آینده به گذشته ارزش میده . جهان بینی شاعر داره میگه آینده طعم خاطرات گذشته رو تغییر میده . یا یه همچین چیزی !

 من خداییش این سه سطر آغاز شعر رو خیلی دوست دارم ، اما حالا که حرف زدیم باید تا آخر شعر حرف بزنیم !

در سطرهای بعدی کار ما وارد فضای عینی تری میشیم . مختصات این فضا از طریق کلماتی مثل بادبان ، دریا ، شور، باد و گستره مشخص میشه . اما این کلمات خیلی راحت در سطرها و در کنار کلمات دیگه قرار گرفته ن . یعنی شما در حین خوندن سطرها خیلی ناخودآگاه وارد فضای یه سفر دریایی میشید بدون این که احساس کنید دستای شاعر داره شما رو به این سمت هل میده .

در بین کلمات جواد سلطانی هر لحظه یه اتفاق شاعرانه می افته و هیچ کلمه ای بیکار نیست . حالا من می تونم تاویل خودم رو بگم . می تونم بگم این ترکیب « بادهای ولگرد » چقدر عمق داره   و چقدر با آدم حرف می زنه . می تونم بگم که این بادبانی که هنوز آبستن معشوقه  نمی تونه  کشتی شاعر رو  جای دوری ببره ( که در سطرهای بعد می بینیم نمی بره و این شور از جایی نمیاد جز دامن همون معشوق ) . اما خب این ها رو هر مخاطب تیزهوشی می دونه . من دیگه خودمو خسته نمی کنم و سر شما رو هم درد نمیارم .

درمورد پایان بندی کار هم باید بگم در نگاه اول ( مخصوصا که در نگاه اول دو تا خط تیره ی دو طرف سطر پایانی خیلی به چشم میاد ) واقعا فکر کردم این فقط یه پایان بندی غافلگیر کننده س که چندان ارتباطی با فضای کار نداره . اما خب معلومه که این طور نیست . این که دریا راوی رو دوره کرده باشه کاملا با فضای کار مطابقت داره . نمی دونم چرا جمله به صورت معترضه بیان شده .

میشه گفت واقعا پایان بندی کار هم قوی و قانع کننده س . البته این امضای جواد سلطانی در پایان همه ی کاراش هست . تقریبا همه ی سی و سه شعر مجموعه « زمین اگر نچرخد » پایان بندی محکمی ( هم از لحاظ تصویر و هم از لحاظ لحن ) دارن . و تقریبا سطر آخر همه ی شعرها با علامت تعجب به پایان می رسه !

جواد سلطانی عزیز رو من دیر کشف کردم . یعنی مثل اکثر رفاقتهای دیگه م این ترس مزخرف که نمی دونی « آیا یه نفر دیگه رو به دنیای خودت راه بدی یا نه ؟ » و یا این که نمی دونی « یه نفر دیگه حاضر هست تو رو به دنیای خودش راه بده یا نه ؟ » باعث شد که دیرتر کشفش کنم . بعدشم که از شانس ما زد و جواد رفت کانادا .

امیدوارم هر جاهستی شاعر باشی جواد جان . کاش یکی بشی مثل عباس صفاری که چقدر کاراشو دوست دارم .

این شعر عباس صفاری رو تقدیم می کنم به جواد گل . به امید روزی که برگرده ایران و در ابتدای خیابانی نو بنیاد بایسته . تا تهران نگاه پهناورش رو روی چمدان باد کرده ی جواد زوم کنه . و من اون روز برم پیشش ، چمدون خودم رو کنار چمدون جواد بذارم و از جان سختی خاطره در این دیار مثالی براش بیارم .

به امید اون روز .

 

 

رجعت

 

 

 

مرد در ابتدای خیابانی نوبنیاد

ایستاده است

هوا هم راست ایستاده است

و تهران نگاه پهناورش را

بر چمدان باد کرده ی او

                         زوم می کند .

 

انگار آمده است

نقشی فراموش شده را

با شباهتی از دست رفته

در نورها و دکورهای نامناسب

و تماشاگرانی نامنتظر

                 بیازماید .

 

حالا ترسی

زیباتر از بی فردایی پروانه ها

زیر پوستش می گردد

و حس می کند

شهامت گریستن در خیابان

اوج حادثه ای تکرار ناشدنی است .

 

چمدانم را

کنار چمدانش می گذارم

سیگارش را روشن می کنم

و از جان سختی ی خاطره در این دیار

برایش مثالی می آورم

 

می گوید

شاید لازم نباشد حرفی بزند

از عینک آفتابی

شقیقه های رنگ کرده

و سایه ی آب رفته اش

خودشان می فهمند

                روئین تن نشده است .

 

 

 

                            عباس صفاری

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 9:59 توسط مجید اسطیری |


 

 

 

به نام تو

 

 

 

 

 

آقای گنجشک سه روز پیش فهمید که آقای گنجشک است

وقتی دکتر به جواب آزمایش ها نگاه کرد

وقتی دکتر برایش پروپرانولول نوشت

دکتر گفت " شما چطور با این قلب سی و سه سال زندگی کرده اید ؟ "

بعد آقای گنجشک خودش را روی شاخه ی چناری روبروی داروخانه دید

و با خودش گفت " عجب ! "

 

حالا سه روز است که آقای گنجشک ، گنجشک است

فکر می کند " پروپرانولول چه اسم عجیب مهمی است "

صبح ها زودتر از خواب بیدار می شود ، کمتر صبحانه می خورد

 و در مسیر اداره سرش به هواست

با خودش می گوید " عجب ! "

و از خودش می پرسد " گنجشک ها چقدر عمر می کنند ؟ "

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 19:33 توسط مجید اسطیری |


 

 

 

 

 

به نام تو

 

 

 

 

 

 

 

می توانستی بچه گربه ی ترسان و لرزانی باشی

روی تیرک برق

زیر باران

که عملیات نجاتش به طور مستقیم پخش می شود

و هیچ کس نمی داند چطور رفته آن بالا

 

می توانستی توپ خوش خط و خالی باشی

در مستطیل سبز

که بیست و دو نفر لگد نثارش می کنند

و چشم میلیون ها انسان نگرانش است

 

می توانستی به جای من باشی

که فقط هستم

 

اما هیچ کس نمی تواند به جای تو باشد

                                                      کودک غزه

لگد می خوری

و عملیات نجاتی در کار نیست

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 13:19 توسط مجید اسطیری |


 

 

 

به نام تو

 

 

 

 

 

 

 

 

دریغا  پدرم و پدرش و پدرانشان

 

امروز صبح خروسی خواند

            که لحن اساطیری اش جدم را در گور لرزاند

 

از تیره ی آدم برفی ها هستم

امروز صبح برای سومین بار

                آفتاب را انکار کردم

ناقوس آرام شد

  بازی تمام ...

 

                 ... نشد

فرزندانم در اسپری گریه می کنند

زمستان در دسترس است

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 1:35 توسط مجید اسطیری |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


داستان های من

در پاتوق ادبی
در سه شنبستان
در هشتاد
در آدم برفی ها
در پیاده رو
در زاگرس استوری
در آدم برفی ها
در ماندگار
در دیگران
در کاف استوری
در کشف لحظه
در آدم برفی ها
در دیگران
در مرور
در کلاغ
در ماه مگ
در جن و پری
در کانون ادبیات
در ماندگار
در مرور
در کلاغ
در مانیفست
در ماه مگ
در لوح
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

88/08/01 - 88/08/30

88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
79/06/01 - 79/06/31


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
سپید
غزل
داستانک
ترانه
رباعی

نویسندگان

مجید اسطیری
مجید اسطیری