تبليغاتX
نالالایی -

نالالایی

 

 

 

به نام تو

 

 

 

 

 

 

امیرعلی گفت : " وای بابا چه حالی داد . خیلی باحال بود . " ولی کوثر  گفت : " خیلی وحشتناک بود . قلبم داشت وایمیستاد . دیگه منو از این بازیا سوار نکنی ها . " صدای بلندگوی پارک به گوش رسید : " پسربچه ای شش ساله با تی شرت قرمز رنگ گم شده است . لطفا در صورت مشاهده ی وی ...  "

کوثر گفت : " ببین ساعت دوازده شبه ولی چقدر شلوغه . مردم نمی خوان برن خونه هاشون . " گفتم : " مثل خودمون دیگه . یه روز که تعطیل باشه همه می خوان تا خرخره حال کنن . ما چرا بیخود داریم راه می ریم  ؟ بیا این جا بشینیم . " روی یکی از نیمکت ها نشستیم .

امیرعلی مدام این طرف و آن طرف می رفت و  بازی های مختلف را نشان می داد و می گفت : " بابا تو رو خدا این یکی رو سوار شیم . بابا من این یکی رو خیلی دوس دارم "

کوثر گفت :" امیر انقدر بدو بدو نکن بیا بشین این جا . " امیرعلی  درگوشی به مادرش  گفت : " ووی مامانی جیش دارم  . "

کوثر گفت : " ای بابا یه دقه ما اومدیم بشینیم ها .  "

گفتم : " مگه وقتی داشتیم می اومدیم بهت نگفتم برو دسشویی ؟ "

امیرعلی پایش را به زمین کوبید : " اَه , خب چه می دونم بابا . "

کوثر همان جا نشست و من امیرعلی را به توالت  بردم . پشت  در هر دستشویی یکی دو نفر ایستاده بودند . ما هم پشت  در یکی  از دستشویی ها ایستادیم تا نوبتمان بشود . امیرعلی  گفت " بابایی همینجا وایسا .  نری ها ." گفتم : " باشه " و کمربندش را برایش باز کردم .

صدای بلندگوی پارک به گوش رسید : " پسربچه ای به نام سامان  هشت  ساله ... "

 وقتی که وارد دستشویی شد ، بیرون آمدم و چند قدم آن طرف تر بین درخت ها یکی از دو تا سیگاری که در جیب پیراهنم بود را با سیگار یک نفر دیگر روشن کردم . یکی دو تا پک بیشتر نزده بودم که دیدم امیرعلی از توالت بیرون آمده و دارد دور و برش را نگاه می کند . داشت  با زیپش کلنجار می رفت . رفتم پشت درختی و پک دیگری به سیگار زدم . امیرعلی باز به دوروبرش نگاه کرد و بعد  راه افتاد به طرف جایی که مادرش نشسته بود . آخرین پک را زدم و سیگار را زیر پا له کردم ، بعد  طوری که امیرعلی مرا نبیند دنبالش راه افتادم . به جای اولمان که رسید دیدم هنوز دارد دوروبرش را نگاه می کند . به نیمکت که نگاه کردم دیدم کوثر سرجایش نیست . امیرعلی اطراف نیمکت می چرخید و به همه ی زن های چادری که از نزدیکش رد می شدند نگاه می کرد .

 از همان جا پشت درخت یک چشمم مواظب امیرعلی بود و یک چشمم دنبال کوثر می گشت که معلوم نبود کجا رفته بود  . دستم را به طرف جیب پیراهنم بردم  که  کسی  دستم  را گرفت . کوثر بود . گفت  : " این جا چیکار می کنی ؟ " گفتم :  " خودت این جا چیکار می کنی ؟ "  به طرف نیمکت نگاه کرد : " اوا چرا بچه رو ول کردی ؟ " دستش را گرفتم که به طرف امیرعلی نرود : " بذار یه دقه فکر کنه گممون کرده . می خوام ببینم چیکار می کنه . "   سعی کرد دستش را از دستم بیرون بکشد : " ولم کن ببینم . بچه رو ول کردی وسط پارک به این شلوغی که چی ؟ معنی نداره . الآن بچه م زهره ترک میشه . بابا ولم کن . "  دستش را محکم تر گرفتم : " نترس بابا . چیزیش نمیشه که خودمون از دور مواظبشیم . "

کوثر زل زد به چشم هایم و گفت : " آخه مگه مرض داریم بچه ی خودمونو آزار بدیم ؟ یه چیزیت میشه ها . "  گفتم : "  نمیذاری بگم که . باباجان توی یه کتاب روانشناسی خوندم یه همچین کاری رو یه دفعه با بچه تون بکنید تا ارزیابیش بکنید . حالیت که نمیشه . "

امیرعلی از روی نیمکت بلند شد و رفت . ما یواشکی از بین زیراندازهایی که مردم برای خودشان پهن کرده بودند دنبالش راه افتادیم .  کوثر لبش را گاز گرفت : "وای ببین راه افتاده داره میره . الآن بچه م  گم و گور میشه ."  من دستش را سفت گرفته بودم که به طرف امیرعلی نرود و همین طور زیر گوشش زمزمه می کردم :  " ببین من که مرض ندارم . اگه الآن بزنه زیر گریه معلومه چندان خلاق نیست ولی اگه همین جوری دنبالمون بگرده معلومه اعتماد به نفسش خوبه , خلاقه . بعدا اگه براش مشکلی پیش بیاد خودش چیز می کنه دیگه , مشکلشو حل می کنه . اصلا این بچه هایی که همه ش داره از بلندگو اعلام می کنن  گم شده  همه شون بچه هایی هستن که خلاقه  , اعتماد به نفسشون ... " دستش را به زور از دستم بیرون کشید : " بسه دیگه نمی خواد برام سخنرانی کنی . تو اون کتابای روانشناسی ننوشتن آدم عاقل سیگار نمی کشه ؟ خاک تو گورت کنن . دهنش بوی گند سیگار میده برا من سخنرانی می کنه . بچه رو بردی جیش کنه خودت سو استفاده کردی ؟ بی شعور  " گفتم :  " درست حرف بزن . این چه وضع حرف زدنه ؟ " صدایش را بالا برد : " چیه ؟ می خوای نازتم بکنم که سرمو شیره می مالی . میگی بچه رو می برم دستشویی خودت میری سیگارتو بکشی . " یکی دو نفر داشتند نگاهمان می کردند . دندان هایم را روی هم فشار دادم : " ساکت میشی یا نه . اصلا نخواستیم . برو بگیرش . " گفت :" خب معلومه که می گیرمش " .

 اما وقتی به دوروبرمان نگاه کردیم امیرعلی را ندیدیم . چادر داشت از سر کوثر  می افتاد  :  " وای . خاک تو گورم کنن . بچه م گم شد . دیدی چیکار کردی . بچه رو گم کردم .  " گفتم : " خب خب . یه دقه صبر کن الآن پیداش می کنم . " همین طور این طرف و آن طرف می رفت : " نمی تونم صبر کنم . نمی تونم . دیدی چه خاکی تو سرم کردی ؟ با این مسخره بازیات . اگه الآن یکی دستشو بگیره ببره من چه خاکی تو سرم بریزم ؟ "

زن میانسالی که دست پسر بچه اش را به دست داشت نزدیک آمد :  " چی شده خانوم ؟ بچه ت گم شده ؟ " کوثر اصلا حواسش نبود . من گفتم :  " نه خانوم . شما بفرمائید . "  زن گفت : "  انتظامات پارک اون جا پشت دستشوئیه ها . " گفتم :  "خودمون می دونیم . شما بفرمائید . "  زن گفت : "  وا خوبی هم بهشون نیومده . " و رفت . بی آن که بخواهم دستم رفت به طرف جیب پیراهنم . کوثر گفت : " چیه ؟ چند تا سیگار دیگه توی جیبت داری ؟ بچه گم شده تو به فکر سیگاراتی آره ؟ "

 گفتم :  " کوثر بسه دیگه آبرومونو بردی . بیا بریم به همین چیز بگیم , به انتظامات . یکی پیداش می کنه میارش اون جا دیگه . "  گفت : "  تا انتظامات بخواد پیداش کنه دزد بچه مو برده . خودمون باید بگردیم پیداش کنیم . " گفتم :  " بین این همه آدم که نمی تونی پیداش کنی . " راه افتاد به طرف همان نیمکتی که رویش نشسته بودیم ولی خبری از امیرعلی نبود . با هم به طرف دستشویی رفتیم اما آن جا هم نبود . گفتم : " اون زنه گفت انتظامات پشت دستشوئیه . بیا بریم ببینیم . "

تا برسیم به انتظامات کوثر چند  بار به من فحش داد و من چیزی نگفتم . انتظامات پارک  یک دکه ی روزنامه فروشی بود که آورده بودند داخل پارک و داخلش  یک مامور نشسته بود که جلویش یک میکروفون بود . دم در دکه یک زن روی زمین نشسته بود و داشت گریه می کرد . با خودم گفتم " بیا و درستش کن "  کوثر رفت جلو و خم شد و گفت : " چی شده خانوم ؟ بچه تون گم شده ؟ " زن سرش را تکان تکان داد و گفت : " آره خانوم . دختربچه س . همه ش شیش سالشه . ای خدا " رفتم داخل دکه و به مامور گفتم : " آقا بچه ی ما رو هم اعلام کن ."

مامور روی صندلی اش چرخید و تند تند پرسید  : " دختره یا پسره ؟ اسمش  چیه ؟ چند سالشه ؟ چه لباسی تنشه ؟ " گفتم : " پسر بچه س . چند سالشه ؟ ااا...  پنج سالشه . لباسش هم آستین کوتاه آبی بود . " کوثر آمد تو و گفت : " چی داری میگی ؟! نه آقا تی شرت سبز تنش بود . شیش سالشه . " مامور گفت : " اسمشو بگو آقا . اسمش چیه ؟ " با هم گفتیم : " امیرعلی " و مامور در میکروفون گفت : " پسربچه ی شش ساله به نام امیرعلی با تی شرت سبز رنگ گم شده است . در صورت مشاهده , وی را به انتظامات بیاورید . "

این را در میکروفونش گفت و به صندلیش تکیه داد .

کوثر باز برگشت بیرون و از زن پرسید : " شما آقاتون کجاس ؟ " زن جواب نداد . کوثر گفت : " داره دنبال بچه می گرده ؟ " زن با گوشه ی چادرش صورتش را خشک کرد و گفت : " آقا کجا بود ؟ آقا نداریم ما . رفت پی کار خودش . من موندم و بد بختیام با این بچه که نمی دونم الآن کجاس . " باز بغض کرد : " ای خدا بچه مو از تو می خوام . " کوثر کنارش نشست و شانه هایش را مالید . من هم داخل دکه نشستم و تکیه دادم به دیوار . دستی به جیب پیراهنم زدم .  مامور برگشت و نگاهم کرد و گفت : " پاشو آقا . همه ش یه وجب جائه شما هم اومدی این جا چمباتمه زده ی ؟  پاشو برو دنبال بچه ت . "

کوثر شنید و گفت : " چرا گرفتی نشسته ی ؟ برو بگرد دنبال بچه . هر چی می کشم از دست تو می کشم ، با این مسخره بازیات . "

از دکه زدم بیرون و راه افتادم بین جمعیت . خوب که دور شدم از جیب پیراهنم دومین سیگار را بیرون آوردم و دنبال کسی گشتم که سیگار بکشد . هیچ کس دور و برم سیگار نمی کشید . هی سرک کشیدم و همه را نگاه کردم  . آن طرف تر بین چمن ها چند تا پسر بچه داشتند قلیان می کشیدند . رفتم و سیگارم را با زغال قلیان روشن کردم .

صدای مامور از بلندگوی پارک بلند شد که اول گفت دختر بچه ی شش ساله و بعد هم گفت پسر بچه ای به نام امیرعلی پنج ساله . بین مردم و بین درخت ها را نگاه کردم . رفتم به قسمت ماشین های بازی با این که می دانستم آن طرفی نمی رود . بعد رفتم طرف همان نیمکتی که رویش نشسته بودیم . سیگارم که تمام شد با خودم گفتم " شاید الآن پیداش کرده باشن . اگه پیدا بشه که تو بلندگو اعلام نمی کنن . " و برگشتم به انتظامات .

کوثر پیش آن زن همانجا جلوی دکه روی زمین نشسته بودند . من را که دید گفت : " چی شد ؟ پیداش نکردی ؟ " زن هم پرسید : " دختر منو ندیدی آقا ؟ " گفتم : " نه ، ندیدمشون . "  کوثر گفت : " خب برو باز بگرد . "

صدای امیرعلی را از پشت سرم شنیدم که داد زد " مامانی ، مامانی " و دوید بغل مادرش . کوثر گفت : " الهی قربونت برم عزیزم . کجا رفتی تو ؟  ترسیدی مامانی ؟ "

پشت سر امیرعلی یک پیرزن و پیرمرد نزدیک شدند و پیرزن گفت : " بچه ی شماس ؟ ما پیداش کردیم  . کنار حوض پارک داشت گریه می کرد . ما آوردیمش این جا . " گفتم : " دست شما درد نکنه حاج خانوم . دست شما درد نکنه حاج آقا . "

امیرعلی گفت : " بابایی کجا رفتی تو ؟ هرچی گشتم پیدات نکردم . " کوثر نوازشش کرد و گفت : " ولش کن مامان . تقصیر تو بود . "

پیرزن گفت : " آره ، مواظب بچه تون باشید . خدای ناکرده دزد پیدا میشه دست بچه رو می گیره می بره زبونم لال . خوب شد ما پیداش کردیم . " کوثر بلند شد و گفت : " خدا خیرتون بده مادرجان . الهی که خدا بچه هاتو برات نگه داره . " پیرمرد به زنش گفت : " بیا بریم دیگه . " پیرزن بهش فهماند که " صبر کن " آمد جلو و به کوثر گفت : " دخترم ، خیر از جوونیت ببینی ، دستمون تنگه . یه کمکی بکنی جای دوری نمیره . الهی که ... " کوثر به من نگاه کرد . گفتم : " حاج خانوم ما هم مثل شما دستمون تنگه . " و به کوثر اشاره کردم که " بریم " .

پیرمرد تف کرد روی زمین . دست امیرعلی را گرفتم و یکی دو قدم دور شدم . کوثر گفت : " این چه کاریه ؟ " و دست کرد توی کیفش و چند تا اسکناس درآورد . گفتم : " چیکار می کنی ؟ " پیرمرد بلندتر گفت : " مگه نمیگم بیا بریم ؟ فکر می کنن گدایی . " زیرلب گفتم : " آره ، شما برید . ما هم میریم . "

 پیرزن اسکناس ها را گرفت و با شوهرش رفت . از کوثر پرسیدم : " چقدر بهش دادی ؟ " گفت : " چار تومن . " زدم روی دستم : " تو چار تومن دادی به این پیرزنه ؟ " گفت : " خوب کاری کردم . به خودم مربوط میشه . تو حق نداری حرف بزنی . خوب بود بچه گم میشد ؟ " گفتم : " اینا گدائن بابا . الآن میرن دنبال یکی دیگه . " دیگر جوابم را نداد . امیرعلی گفت : " مامانی بریم خونه . خوابم میاد . "

رفتیم به سمت درب پارک . دستم رفت به طرف جیب پیراهنم که دیگر خالی بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده     توسط مجید اسطیری  |