|
به نام تو برای روزهایی که دلخوش ماندن بودم می روم تا تو را با طعم دلتنگی هم چشیده باشم در گستره ای از فراموشی به ذهن بادهای ولگرد سپرده ام تو را و خودم را به بادبانی که هنوز آبستن توست به شوری که گرفته ام از دامن تو دریا _ دوره ام کرده است !_ محمدجواد سلطانی مجموعه شعر « زمین اگر نچرخد » رو دوست دارم . و در بین سی و سه شعر زیبای این مجموعه شعر بالا رو واقعا می پسندم . شاید جاذبه ی این شعر برای من در این باشه که با کشف آغاز میشه . یه کشف ظریف در دیدگاه شاعرانه که البته در زبان هم به خوبی پیاده شده . این کشف در سه سطر ابتدای شعر بیان میشه . ما ناگهان خودمون رو در سکانس تاثیرگذار یه فیلم عاشقانه می بینیم : سفر و جدایی ! اما شاعر نمی خواد همون نگاه همیشگی رو به موضوع جدایی داشته باشه . اینجاست که سطر سوم شکل می گیره و کشف اتفاق می افته : تا تو را با طعم دلتنگی هم چشیده باشم . نه تنها از اون سکانس آشنا و تکراری آشنایی زدایی میشه ، بلکه معناهای ضمنی زیادی با همین سطر سوم به ذهن مخاطب هجوم میارن : این صرفا چشیدن مزه ی دیگه ای از یه رابطه س . جهان بینی شاعر نشون میده که تو در این شعر می تونه ابعاد زیادی داشته باشه . این رابطه ی عاشقانه می تونه طعم های زیادی داشته باشه که در این شعر ما قراره طعم دلتنگی رو بچشیم . می بینیم که از معنای عام و کلیشه ای معشوق هم آشنایی زدایی میشه . این نکاتی که گفتم حتی بدون در نظر گرفتن سطر اول هم توی شعر جواب میدن . یعنی اگه بخونیم : می روم / تا تو را با طعم دلتنگی هم چشیده باشم اما رابطه ی این دو سطر با سطر اول هم باز دریچه های جدیدی رو برای ما باز می کنه : موضوع زمان به چالش کشیده میشه . راوی داره میره . چرا ؟ برای روزایی که دلخوش موندن بوده . یعنی آینده به کمک گذشته میاد . من تعبیرم اینه که آینده به غنای گذشته کمک می کنه . یا بگم آینده به گذشته ارزش میده . جهان بینی شاعر داره میگه آینده طعم خاطرات گذشته رو تغییر میده . یا یه همچین چیزی ! من خداییش این سه سطر آغاز شعر رو خیلی دوست دارم ، اما حالا که حرف زدیم باید تا آخر شعر حرف بزنیم ! در سطرهای بعدی کار ما وارد فضای عینی تری میشیم . مختصات این فضا از طریق کلماتی مثل بادبان ، دریا ، شور، باد و گستره مشخص میشه . اما این کلمات خیلی راحت در سطرها و در کنار کلمات دیگه قرار گرفته ن . یعنی شما در حین خوندن سطرها خیلی ناخودآگاه وارد فضای یه سفر دریایی میشید بدون این که احساس کنید دستای شاعر داره شما رو به این سمت هل میده . در بین کلمات جواد سلطانی هر لحظه یه اتفاق شاعرانه می افته و هیچ کلمه ای بیکار نیست . حالا من می تونم تاویل خودم رو بگم . می تونم بگم این ترکیب « بادهای ولگرد » چقدر عمق داره و چقدر با آدم حرف می زنه . می تونم بگم که این بادبانی که هنوز آبستن معشوقه نمی تونه کشتی شاعر رو جای دوری ببره ( که در سطرهای بعد می بینیم نمی بره و این شور از جایی نمیاد جز دامن همون معشوق ) . اما خب این ها رو هر مخاطب تیزهوشی می دونه . من دیگه خودمو خسته نمی کنم و سر شما رو هم درد نمیارم . درمورد پایان بندی کار هم باید بگم در نگاه اول ( مخصوصا که در نگاه اول دو تا خط تیره ی دو طرف سطر پایانی خیلی به چشم میاد ) واقعا فکر کردم این فقط یه پایان بندی غافلگیر کننده س که چندان ارتباطی با فضای کار نداره . اما خب معلومه که این طور نیست . این که دریا راوی رو دوره کرده باشه کاملا با فضای کار مطابقت داره . نمی دونم چرا جمله به صورت معترضه بیان شده . میشه گفت واقعا پایان بندی کار هم قوی و قانع کننده س . البته این امضای جواد سلطانی در پایان همه ی کاراش هست . تقریبا همه ی سی و سه شعر مجموعه « زمین اگر نچرخد » پایان بندی محکمی ( هم از لحاظ تصویر و هم از لحاظ لحن ) دارن . و تقریبا سطر آخر همه ی شعرها با علامت تعجب به پایان می رسه ! جواد سلطانی عزیز رو من دیر کشف کردم . یعنی مثل اکثر رفاقتهای دیگه م این ترس مزخرف که نمی دونی « آیا یه نفر دیگه رو به دنیای خودت راه بدی یا نه ؟ » و یا این که نمی دونی « یه نفر دیگه حاضر هست تو رو به دنیای خودش راه بده یا نه ؟ » باعث شد که دیرتر کشفش کنم . بعدشم که از شانس ما زد و جواد رفت کانادا . امیدوارم هر جاهستی شاعر باشی جواد جان . کاش یکی بشی مثل عباس صفاری که چقدر کاراشو دوست دارم . این شعر عباس صفاری رو تقدیم می کنم به جواد گل . به امید روزی که برگرده ایران و در ابتدای خیابانی نو بنیاد بایسته . تا تهران نگاه پهناورش رو روی چمدان باد کرده ی جواد زوم کنه . و من اون روز برم پیشش ، چمدون خودم رو کنار چمدون جواد بذارم و از جان سختی خاطره در این دیار مثالی براش بیارم . به امید اون روز . رجعت مرد در ابتدای خیابانی نوبنیاد ایستاده است هوا هم راست ایستاده است و تهران نگاه پهناورش را بر چمدان باد کرده ی او زوم می کند . انگار آمده است نقشی فراموش شده را با شباهتی از دست رفته در نورها و دکورهای نامناسب و تماشاگرانی نامنتظر بیازماید . حالا ترسی زیباتر از بی فردایی پروانه ها زیر پوستش می گردد و حس می کند شهامت گریستن در خیابان اوج حادثه ای تکرار ناشدنی است . چمدانم را کنار چمدانش می گذارم سیگارش را روشن می کنم و از جان سختی ی خاطره در این دیار برایش مثالی می آورم می گوید شاید لازم نباشد حرفی بزند از عینک آفتابی شقیقه های رنگ کرده و سایه ی آب رفته اش خودشان می فهمند روئین تن نشده است . + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 9:59 توسط مجید اسطیری |
|