<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سیاهچاله ی من</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/</link>
<description>فعلا داستان و دیگر هیچ !</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 15 Nov 2009 06:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من هم متاسفانه مجید اسطیری هستم .</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;به نام تو&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۴ آبان روز تولد بیژن نجدی گرامی باد . من این روز رو روز جهانی &quot; داستان شاعرانه &quot; نامیده م .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 165px; HEIGHT: 233px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;من به طرز غم انگیزی بیژن نجدی هستم !&quot; align=middle src=&quot;http://www.ackt.ir/Images/UserFiles/3/image/18(1).jpg&quot; width=151 height=235&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این داستان به خاطر بیژن نجدی اسم داره :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;&lt;STRONG&gt;پاییز شدید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;از میان دانش آموزان کلاس ۲۰۳ سال سوم رشته تجربی دبیرستان شهدای مدرسه فیضیه منطقه چهارده تهران که در روز چهار شنبه چهارم آبان سال ۸۴ در ردیف کنار دیوار نشسته بودند ، این تنها هانی بود که آرزو نداشت در ردیف کنار پنجره نشسته باشد . وقتی آقای مصطفوی داشت راجع به پیوندهای رزونانسی حرف می زد و یک خط در میان از پنجره کلاس بیرون را نگاه می کرد و وقتی بچه های ردیف کنار دیوار از بچه های ردیف کنار پنجره می پرسیدند « چی شد ؟! » و جواب می شنیدند « هیچی ، هنوز هیچی ! » ، هانی داشت به این فکر می کرد که آیا دلش را دارد سقوط یک تخم مرغ را از پشت بام یک برج ۲۵ طبقه و پخش و پلا شدنش روی سنگفرش پیاده رو را ببیند . داشت فکر می کرد اگر در مسیر مدرسه حداقل به یکی از گنجشک هایی که روی شاخه درخت ها ( حتماً ) نشسته بودند نگاه می کرد ( مطمئناً ) این اتفاق هنوز نیفتاده ( هرگز ) نمی افتاد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی همین هانی که تا خرده های نان سفره ی صبحانه را توی حیاط نمی تکاند لباس به تن نمی کرد ، آن پنج شنبه هنگامی که بیدار شده بود با چشم های اعدامی ها ساعت 7:25 را دیده بود و صبحانه نخورده ، با دهان مومیایی ها زده بود بیرون . کرایه ی ماشین را هم که می خواست بدهد سرش را کمی خم کرد تا نفسش به صورت راننده نخورد و چند قدمی که تا مدرسه مانده بود را به این فکر می کرد که گنجشک های محله شان هم اگر صبحانه نخورند دهانشان بو می دهد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شک نداشت که در بزرگ جلویی بسته است و باید دزدکی از در پشتی که برای رفت و آمد دبیرها و کارهای اداری بود وارد مدرسه شود اما وقتی دید در جلویی هنوز باز است بیش از این که خوشحال شود تعجب کرد که چطوری کسی که نمازش قضا شده این طوری خوش شانسی بیاورد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; آقا بایرام را دید که همان کنار ایستاده بود ، با دهان باز ، سرش را بالا گرفته بود ، چشم هایش را تنگ کرده بود و به جای دوری نگاه می کرد . اگر باران در حال باریدن بود دهانش پر از آب می شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چیزی حول و حوش سه ثانیه طول کشید تا هانی بفهمد زلزله ای از یک گوشه ی آسمان دبیرستان را تکان داده ، خیلی ها را سرگرم کرده ، بعضی ها را متعجب ، اندکی را نگران و ( البته ) کلاس ها را به تعویق انداخته .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگاه ها همه به سمت برج ۲۵طبقه ای بود که همه ی روزهای پاییز آفتاب دبیرستان شهدای مدرسه فیضیه دو ساعت و نیم دیرتر از بقیه ی تهران از پشت بام آن طلوع می کرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن روز صبح این سایه ی دو خیابان و یک پارک و یک مدرسه ای ، یک دختر قد کشیده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در حیاط مدرسه وحید  هانی را دید . آمد و گفت « پسر ببین چه فیلمیه ! دختره همه رو اسکل خودش کرده .» هانی اگرچه گفت « خیلی باحاله » ولی سرش را برگرداند . درخت اقاقیا همان گوشه ی همیشگی کنار حیاط ایستاده بود . سقوط برگ های قرمز اقاقیا آن روز برای هانی زیبا نبود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سر کلاس شیمی هم وقتی آقای مصطفوی ( کلاً ) قید پیوندهای رزونانسی را زده بود و به همراه بچه ها از پنجره به این فیلم مستند نگاه می کرد ، وحید زد روی شانه هانی و پرسید « اگه بپره پایین چی ازش باقی می مونه ؟ » هانی با این که خندید و گفت « پودر میشه !» ، توی دلش  قسم خورد بعد از کلاس بیرون نرود و با همان دهان مومیایی ها آن قدر سرش را روی میز بگذارد تا بالاخره فریاد « وااای » بچه ها کشیده شود و بعد ... بعد ... بعدش را دیگر نمی دانست چه کار کند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آقای مصطفوی مثل بقیه دبیرها کلاس را نیم ساعت زودتر تمام کرد.هانی به حیاط نرفت و در تمام مدتی که سرش را روی میز گذاشته بود  به خودش  می گفت « خودکشی کار آدمای ضعیفه !» اما ( هیچ جوری ) نمی توانست بفهمد آدمی که شجاعتش را دارد با سرعت جرم بدنش ضربدر ۹.۸ ضربدر فاجعه منهای یک جیغ ممتد ، به آغوش مرگ بشتابد ، چطوری آدم ضعیفی حساب می شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بچه ها به کلاس برگشتند وحید پرسید « نیومدی پایین؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هانی توی دلش گفت « دست از سرم بردار » و دهانش گفت « چرا بابا ! همین الآن اومدم تو کلاس »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آقای فرهود که وارد کلاس شد هنوز بیشتر از نصف بچه ها نیامده بودند . پنجره ی کنار میز استاد را بست و پرده اش را کشید، طوری که هانی با خودش گفت « روی مرده خاک ریخت و فاتحه ! »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بقیه ی بچه ها که ( یکی یکی ) رسیدند با خودکارش زد روی میز « پنجره ها بسته ، پرده ها کشیده ، حواسا اینجا »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما میثم ایزدی حال کرده بود در تمام مدتی که فرهود انتم ، انتما می کند به اندازه ی سیگارهای توی کلاسورش بیرون را نگاه کند و به بروبچز آمار بدهد که « اُه اُه ، لنگاشو آویزون کرده »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سروصداهای توی حیاط آن قدر زیاد شد که فرهود هم مجبور شد نیم ساعت زودتر کلاسش را تعطیل کند و برای هانی این یعنی هنوز یک ساعت و خرده ای مانده بود تا خورشید خسته ای که ( بالاخره ) خودش را ۲۵ طبقه بالا کشیده بود برسد وسط آسمان و صدای اذان از بلندگوی مدرسه بریزد توی حیاط .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هانی توی راه پله ناظم را دید که با مدیر کلنجار می رفت « تعطیلش کنیم بابا !» پیش خودش حساب کرد بدون این که جایی را نگاه کند از وسط حیاط می رود به دستشویی ، وضو می گیرد و همان طوری با دهان مومیایی ها ، بی آن که به بوفه ی آقا بایرام ( حتی ) نگاه کند برمی گردد به نمازخانه و آن قدر صبر می کند که یا اذان را بگویند یا مدرسه را تعطیل کنند یا آن صدای « وااای » را بشنود یا اذان را .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;توی دستشویی عربده ی میثم ایزدی را شنید که « بپر بغل خودم » و خنده ی بچه ها را و بعد صدای آقای نظری ، مسئول امور تربیتی که از بلندگو پیچید توی حیاط « دانش آموزان عزیز دقت داشته باشید که انسان وقتی ایمان محکم نداشته باشه در برخورد با مشکلات زندگی چیز میشه ، خودشو می بازه و دست به همچین حرکاتی می زنه . البته افرادی هم هستن که با این حرکات فقط قصد جلب توجه دیگران رو دارن و این خانوم هم بعید نیس که به هر حال ... »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;میثم ایزدی لا به لای صدای آقای نظری داشت ماجرای خودسوزی دختر همسایه شان را که بهش تجاوز شده بود برای بروبچز تعریف می کرد که هانی عین کسی که زیر تگرگ باشد از وسط حیاط دوید به سمت نمازخانه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;توی نمازخانه عزیزالله شرفی یک گوشه نشسته بود و زانوهایش را مثل دو تا خواهر کوچولوی نداشته که تازه تاتی کردن یادگرفته باشند بغل کرده بود و خودش را می خورد که چرا ، واقعا چرا جرأتش را ندارد از روی دیوار مدرسه بپرد و فرار کند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی هانی را دید چنان وحشت کرد که می گفتی هانی دارد توی چشم هایش فیلم آن روز اهریمنی سه سالگی عزیزالله را می بیند . همان روزی که در حمام زیرزمین اجاره ای شان در محله ی پنج راه مشهد، پدرش به زحمت سرش را از طناب حلقه شده رد کرد و دور بار بلند صدا زد « عزیز ، عزیزم » و وقتی او آمد گفت « باباجان میای منو تاب بدی ؟ من می ترسم .»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما هانی بیشتر وحشت کرد چون از چشم های عزیزالله جلو جلو صدای « واای » بچه ها را شنیده می شد . این بود که بی هیچ کلامی برگشت به حیاط و بچه ها را دید که از در مدرسه که مثل دهان مرده وا مانده بود به بیرون هجوم می بردند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هانی همه ی جرئتش را جمع کرد و یک بار دیگر به برج 25 طبقه نگاه کرد و وقتی دختر را سرجایش دید از مدرسه زد بیرون .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی به خانه برگشت با همان دهان مومیایی ها نیمروی مادرش را نخورد و تا شب توی خیالش هزارتا بلا سر خودش و خانواده اش آورد که حاضر شود از 25 طبقه سقوط آزاد کند اما (     ) شدنی نبود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;صبح فردا وقتی داشت خرده های نان سفره را در حیاط می پاشید با خودش گفت « اگه اسم دختره پرستو یا پروانه باشه خیالی نیس . حتی اگه اسمش کلاغ هم باشه خوبه . شبنم هم بد نیس ، قبل از رسیدن به زمین بخار میشه . اما اگه اسمش مثلا بهاره باشه چی ؟!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از گنجشک ها پرسید : « اگه هنوز اون بالا باشه چی ؟! »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;« اگه نباشه چی ؟! »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نمی خواست به مدرسه برود . ( اصلاً ) نمی خواست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پایان / پنجم  پاییز 88 / خرم آباد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT color=#66ffff&gt;از همه ی اون دویست دوست که لینکاشونو پاک کردم عذر می خوام . فعلا وبلاگمو همین طوری خلوت بیشتر می پسندم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 06:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghooolesabz&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>ghooolesabz</dc:creator>
<guid>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>8888</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;به نام تو&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا سریع الرضا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 509px; HEIGHT: 352px&quot; height=402 alt=&quot;یا امام رضا (ع)&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/5l6sa9zwrwlpmdhxawa.jpg&quot; width=562 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 18:42:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghooolesabz&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>ghooolesabz</dc:creator>
<guid>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوابگاه</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;به نام تو&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=&quot;&quot;&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;　&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;تصمیم گرفته م چند تا از داستانام رو توی وبلاگ بذارم .منتظر نقد و نظر دوستای نویسنده م هستم . دوستای نویسنده ای که انگار با این وبلاگ قهرن . و البته نظرات دوستان شاعر هم به دیده ی منت می پذیرم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;اینم یه داستان که مثل بقیه ی داستانام اسم نداره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;سلام علی . چطوری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این اولین و آخرین ای میلی هست که بهت می زنم و از نهایت وجودم آرزو می کنم که نخونیش . امیدوارم پس ورد آی دی رو فراموش کرده باشی و اصلا یه آی دی جدید درست کرده باشی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;حالا که یک سال از فارغ التحصیل شدن من می گذره ، حالا که یک ساله که من و تو دیگه هم اتاقی نیستیم ، حالا که یک سال از آخرین شنبه ی مزخرفی که با هم توی جلسه شعر دانشگاه نشستیم می گذره ، حالا که هر کس دیگه ای به جای من بود همه چیز رو فراموش کرده بود می خوام این حرفا رو بهت بزنم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;حالا که سه ماه بیشتر تا کنکور ارشد نمونده و این&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خاطرات&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;مثل یه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;مشت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;عنکبوت توی کاسه چشمام تار تنیده&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ن و نمیذارن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خطوط کتابا رو ببینم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;حتی اگه هیچ چیزی بهتر نشه من باید اینا رو بهت بگم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;علی ، علی ، علی وای علی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دنیا اون چیزی که تو فکر می کنی نبود و نیست . و امشب به هیچ کجای دنیا کاری ندارم جز خودم . باید همین طوری بکوبم روی کیبورد تا انگشتام از نوشتن این حرفا&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پشیمون نشن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; :&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;من اون کسی که تو فکر می کردی نبودم علی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=5&gt;&lt;FONT face=Calibri size=5&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;از کجا برات شروع کنم ؟ مطمئنم که خیلی چیزا رو فراموش می کنم و بعدا حرص می خورم که چرا یادم نیومده تا بهت بگم . می دونم که نمی تونم ذهنمو منظم کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;علی ای کاش ما هیچ وقت بهم نزدیک نمی شدیم . تو همون دانشجوی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پزشکی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;عجیب و غریب باقی می موندی و منم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;همون جلال&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دانشجوی پرستاری&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;مسئول کانون ادبی که فقط هفته ای یه بار می دیدمت. مثل اولین برخوردمون دور باقی می موندیم و توی اون صداقت خوشگل ارضا کننده فرومی رفتیم . اولین برخوردمون رو که یادته ؟ داشتی ته راهروی خوابگاه یه سوسک مرده رو با نوک دمپایی هل می دادی به سمت سطل آشغال . طوری این کارو می کردی که انگار سوسکه خوابه و تو نمی خوای بیدارش کنی . من شاید خنده م گرفت یا شاید خوشم اومد اما الآن نمی تونم با همون احساس به اون روز فکر کنم . یادته بهت گفتم منم از سوسک می ترسم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;آوارگی روزای اول رو یادته ؟ یادته چطور بین اتاقای خوابگاه پاسگاریت می کردن ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;وضعیتی که بین بچه های پزشکی سابقه نداشت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;یادته وقتی توی سلف سرویس بهم گفتی می خوای بیای اتاق ما چی بهت گفتم ؟ لبخند منو یادته ؟ آغوش باز و صمیمانه این هم اتاقی همیشه دروغگو رو چی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اما اون شب وقتی با آقای رشیدی مسئول خوابگاه اومدید در اتاق ما هرچی در زدید کسی درو باز نکرد . معلومه ، چون من و مرتضی درو از داخل قفل کرده بودیم و دعا می کردیم زودتر برید . وقتی رفتید مرتضی گفت تو به این اسکل گفتی بیاد این جا ؟ من گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;نه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;به همین راحتی دروغ گفتم و بعد برای این که عذاب وجدان نداشته باشم گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ولی اگه بخواد بیاد من مانعش نمیشم . به هر حال جای یه نفر توی اتاق خالیه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مرتضی گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دیوونه جلوی این سیگار بکشی میذاره کف دست همین رشیدی می برنت کمیته انضباطی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;همه انگار یه چیزی رو احساس می کردن که بهت نزدیک نمی شدن و من هیچ نمی دونم که تو اصلا متوجه این موضوع می شدی یا نه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تو هیچ وقت نفهمیدی که من روزای بعد هر جا تو رو دیدم راهم رو کج کردم که خودتو دعوت نکنی به اتاق ما . تا اون روز عصر که اومدم و دیدم مرتضی داره وسایلشو جمع می کنه که ببره طبقه سوم یه اتاق دیگه . اعصابش داغون بود و گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;رشیدی گفته هیچ راهی نداره و این پسره باید بیاد اتاق شما . گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;حالا شاید بچه خوبی بود . گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;این خودت و این بچه ی خوب اسکل ! حالا جرئت می کنی سیگار بکش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;و شبش تو با دو تا چمدون وسایل و یه لبخند گنده اومدی و&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;گفتی : سلام آقا جلال ، پس آقا مرتضی کجاس ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;این طبقه یه کم سرو صدا زیاده رفت طبقه سوم . و تو با همون لبخند گنده باور کردی . آخ که چقدر دوس داشتم همونجا یه مشت بزنم توی دهنت که لبخند زدن یادت بره ، ولی چه کار کردم ؟ کمکت کردم تا وسایلت رو از توی چمدون در بیاری و کتابات رو بچینی توی کمدت . فکر نکنم تو یادت باشه ولی دقیقا سه بار بهم گفتی مواظب باشم و دفعه سوم اون قدر اعصابم خورد شد که از اتاق رفتم بیرون . دو دقیقه بعدش برگشتم و به جدیت ماموری که برگ جریمه رو بده دست راننده بهت گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;من سیگار می کشم ، زیاد هم می کشم . وقتی هم سیگار می کشم در اتاق قفله و کسی درو باز نمی کنه . اگه مشکلی داری می تونی بری . یادمه که چند ثانیه بهم زل زدی و گفتی : من اتفاقا از بوی سیگار خوشم میاد . فقط اگه میشه بعضی وقتا پنجره رو باز کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اون شب بین وسایلت اون قوطی های قرص رو دیدم ولی قبل از این که بخوام اسمشونو&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ببینم ، تو قایمشون کردی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;چکار کنم علی با این دل لعنتی . اگه مرتضی بود خوب می دونست چطور بهت ضدحال بزنه ، اما از من برنمی اومد . همون چند باری هم که فامیلیت رو مسخره کردم و مجبورت کردم به جای من ظرفا رو بشوری و چای صبحانه رو درست کنی ، چیزی نفهمیدی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;لعنتی اصلا دوزاریت نمی افتاد که مثلا من دارم بهت ضد حال می زنم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دوس دارم اینو بدونی که بارها وقتی توی اتاق نبودی اس ام اس هات رو خوندم اما یه بار به خودم گفتم : یعنی من دارم این کارو می کنم ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;و دیگه این کارو نکردم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;اگه مرتضی از اتاق نرفته بود احتمالا مجبور بودی به جرم ترم اولی بودن هر شب ظرف بشوری و چای درست کنی. اما من نمی تونستم ازت سوءاستفاده کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;به هر حال&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;زیاد طول نکشید تا منم به خودم بگم عجب غلطی کردم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;از ترم قبل وحید و چند تا از دخترای&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;جلسه شعر&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;از من قول گرفته بودن که همون اول ترم باز&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;کانون&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;رو راه بندازم . هم دوست داشتم این کارو بکنم هم دیگه حوصله شو نداشتم هوای پاییز اون شهر غریب که می خورد بهم یه رخوت عجیبی زیر لباسم راه می رفت و&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;از&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;توی آستینام و یخه ی لباسم بیرون می زد و ... آآآآه ، آه . تو چه می فهمی علی ؟! بذار راستشو بهت بگم . جلسه ی شعر هم وقتی حال میده که مثل بقیه لم بدی روی صندلیا&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;به دخترا&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;نگاه کنی ، بلوتوث بازی کنی ، سعی کنی توی شعرای مزخرف بگردی دنبال یه چیز جالب و آخرشم بگی با این شعر ارتباط برقرار نکردم . آره ! نه این که مثل من مجبور باشی بشینی پشت یه میز که همه حرکاتت زیر نظر باشه و راجع به اراجیف دیگران صغری کبری ببافی که مثلا نقد ! این طوری بود که من همون پیاده روی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;های بی هدف توی عصرای ساکت پاییزی توی خیابونایی که اسمشونو نمی دونستم و توی کوچه های خلوت اون شهر غریبه رو ترجیح میدادم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ولی بازم خر شدم و افتادم دنبال کارای اداری و نامه نگاری ها و بالاخره جلسه شعر رو راه انداختم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;با همه ی اینا بازم اون جلسه های نقد شعر قابل تحمل بودن تا این که تو اومدی . با همون لبخند گنده ای که تا دیدمش افسوس خوردم که چرا اون مشت رو نکوبیدم توی دهنت . با همون لبخندی که برای تو یعنی ادب ،&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ولی منو یاد لبخند محو خرسای تنبل آویزون از درختای جنگلای آمازون مینداخت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;جدی میگم ! بعد از اون بود که دیگه نمی تونستم جلسه شعر رو&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;تحمل کنم . وقتی سرخ و سفید می شدی و سعی می کردی راجع به شعرها حرف بزنی من حرص می خوردم و خودم رو نفرین می کردم . وحید هم اومد و گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;جلال&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;این بچه سوسوله&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;رشته ش چیه؟ گفتم : پزشکی ! گفت : پزشکی ! پس چرا این قدر شوته ؟ راهش نده به جلسه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;گفتم : چطوری راهش ندم ؟ گفت : نمی دونم یه چیزی بهش بگو&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;که نیاد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;یه جوریه . ادا اطوارش مثل دختراس . چطوری باهاش هم اتاقی شدی ؟ گفتم : به تو ربطی نداره . تو اتاق مشکلی نداریم . زد زیر خنده و گفت : نه بابا ؟! پس با همدیگه مشکلی ندارید ؟! و رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این رو حتما خوب یادته که از اولین بار که اومدی جلسه شعر شروع کردی منو استاد صدا کردن . خب اولش خنده م می گرفت ، بعد خوشم اومد و وقتی جلوی بچه ها استاد صدام کردی و اونا خندیدن این کلمه مث میخ رفت تو مخم . گفتم :دیگه حق نداری منو استاد صدا کنی . گفتی : آخه شما واقعا در حد یه استاد اطلاعات داری درباره ی شعر و من واقعا خیلی از شما در زمینه ی شعر چیز یاد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;گرفتم . گفتم : علی این اراجیف رو بریز دور . دیگه جلوی دیگران بهم نگو استاد . گفتی : پس هر وقت خودمون بودیم شما استادی . باشه استاد ؟ و باز همون لبخند خرسای تنبل آمازون رو تحویلم دادی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;حتی می تونم قسم بخورم که همه ی اینا هم قابل تحمل بود تا اون شبی که رضا قاسمی اومد به اتاقمون&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم چرا یه دانشجوی کاردانی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;بهداشت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;شیش ترمه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;که یه پاش توی باشگاه بدنسازی خوابگاه بود و پای دیگه ش توی کمیته انضباطی باید به اتاق ما بیاد . خوب یادمه که چه سلام و علیک گرمی با تو کرد . اون طوری که یه معلم مدرسه با یه شاگرد خجالتی . معلمی که می خواد به شاگردش بگه عزیزم خجالت نکش و حرفتو بزن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;لپ های&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;سرخ تو رو دیدم و رضا رو که&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;کنار تو روی تختت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;نشست و دستشو گذاشت روی پای تو . آروم با تو حرف می زد : چه خبرا&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دکتر&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;؟ خوش می گذره ؟ نمیای طرف ما ؟ به اتاق ما هم سر بزن . گفتم : رضا ترم آخری دیگه ؟ گفت : آره . و باز سرشو چرخوند طرف تو و آروم شروع کرد به حرف زدن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;گفتم :چند ترم شد ؟ دیدم اصلا حواسش به من نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;گفتم : علی پاشو چای بذار . رضا گفت : نه نمی خواد . اومدم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;علی جون&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;رو ببینم و حالشو بپرسم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دیدم ولت نمی کنه ، ولی نمی دونستم چیکار کنم . داد زدم : علی مگه نگفتم پا شو چای بذار . رضا زل زد به من و بعد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پاشد و دم در گفت : خلاصه امری بود ما در خدمتیم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دکتر&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خون توی مویرگای مغزم متوقف شده بود . یادم نرفته که چطور آب دهنتو قورت دادی و با این که هنوز ساعت 9 شب بود رفتی زیر پتوت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;فردا صبحش رو فراموش نکرده م که توی سرویس دانشگاه در حالی که خیلی از صندلیا خالی بود رضا همکلاسی تو رو از کنارت بلند کرد تا پیش تو بشینه و تا خود دانشگاه زیر گوشت پچ پچ کنه . من دو تا صندلی عقب تر نشسته بودم و تموم گلبولای قرمز توی تموم مویرگای مغزم توی صفای طویل و پیچاپیچ پشت سر هم متوقف شده بودن و داشتن تو رو نگاه می کردن . وقتی جلوی دانشگاه پیاده شدیم مرتضی زد رو شونه م و گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;جلال&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;این هم اتاقی جدیدت خیلی بین بچه ها محبوبه ! از اون روز بود که انگار همه یه جور&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دیگه به من نگاه می کردن . نفرین تو دامن منو هم گرفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;لعنتی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ترم آخر به نصفه هاش رسیده بود ولی جون نمی کند که زودتر تموم بشه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اون شبا زیاد سیگار می کشیدم اما تو دیگه پا نمیشدی که پنجره ی اتاق رو باز کنی . خب فکر می کنی وقتی چند ساعت خم می شدی روی جزوه ت من از اون چشمای مات تو نمی فهمیدم که توی عالم دیگه ای هستی و داری توی فکرای خودت غرق میشی ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اعتراف می کنم که خیلی جدی به این فکر افتادم که اتاقمو عوض کنم و هرجور شده نذارم بیای جلسه شعر . حتی تا دم در اتاق رشیدی هم رفتم . اما نمی تونستم . اسمشو بذاریم وجدان ؟ اسمشو بذاریم احساسات ؟ رشیدی اومد بیرون و گفت : کارم داشتی ؟ گفتم : من می خوام اتاقمو عوض کنم . دستشو گذاشت روی شونه م و آروم گفت : مگه ترم اولی هستی که وسط ترم اومدی میگی می خوام اتاقمو عوض کنم ؟ حالا چی شده مگه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;هی ، چرا ماتت برده ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دستمو جلوی صورتش تکون تکون دادمو و همه ی حدسایی که روی صفحه ذهنش نقش بسته بود رو پاک کردم و گفتم : هیچی ! و دویدم به طرف اتاق . دیدی ؟ اینم یکی دیگه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دفعه ی بعدی که رضا قاسمی اومد به اتاقمون و دستشو گذاشت روی پای تو دیگه نمی تونستم تحمل کنم . داشت با گوشیش فیلم هم جنس بازی دو تا از دخترای دانشگاه رو بهت نشون می داد که یه هفته قبل اخراج شده بودن . زدم بیرون و وقتی برگشتم دیدم تو باز زیر پتو قایم شده ی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خوب یادمه که اون موقع بیشتر از اون قرصا می خوردی و روزی چار کلمه هم با من حرف نمی زدی . من همه ش فکر می کردم هر جور شده باید راجع به رضا باهات حرف بزنم اما نمی تونستم . اصلا نمی دونستم چی می خوام بهت بگم . دو سه بار نشستم و سراغ دخترای کلاستونو ازت گرفتم . گفتم کدومشون با حال تره ؟ کدومشون پا میده ؟ اما نه ! انگار نه انگار ! لعنت به تو که اصلا نمی شد از مرداب خودت بیرونت کشید . خودمو می خوردم و توی برزخ بودم که از اتاق برم یا بمونم . تا این که اون شب سرتو از زیر پتو درآوردی و گفتی : جلال ؟ . خب آماده بودم که همه چیز رو بشنوم . اما گفتی : هیچی . و باز سرتو بردی زیر پتو&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;یکی دو روز بعدش از رفتار احمقانه ای که تو توی سرویس انجام دادی شاخ درآوردم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;همه صندلیا پر بود . تو نشسته بودی . من و چند نفر دیگه ایستاده بودیم . رضا اومد . تو رو دید . اومد طرفت . تو باز سرخ شدی . بعد کاری کردی که باورم نشد . جلوی اون همه آدم پا شدی و به رضا تعارف کردی که بشینه . من احساس کردم دارم یخ می زنم . رضا دستشو گذاشت روی شونه ت و با خنده مجبورت کرد که بشینی . همه ی اینا مثل یه فیلم ، صحنه به صحنه توی ذهنم مونده . من از کف پاهام شروع کردم به یخ زدن و توی مسیر خوابگاه هر بار که به رضا نگاه کردی و هر بار که بچه های دیگه زیرزیرکی خندیدن یخ از بدن من بیشتر بالا اومد و وقتی اتوبوس جلوی خوابگاه نگه داشت آخرین نفری بودم که پیاده شدم چون جلد یخی من اجازه نمی داد تکون بخورم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;آخرای ترم بود و من فقط به فکر فارغ التحصیل شدن و فرار از اون خوابگاه شوم بودم . خب ، این یکی رو حتما تو هم مثل من دقیق و جزء به جزء یادته . توی دستشویی بودم . یهو دیدم تو داری می کوبی به در و صدام می زنی . گفتم یه بلایی سرت اومده . خودمو شسته و نشسته پریدم بیرون . دو تا دستتو گذاشتی روی شونه های من و گفتی : جلال من عاشق شدم ! گفتم : عاشق شدی ؟! گفتی : آره . گفتم : خب طرف کیه ؟ گفتی : رضا قاسمی . این جا رو دیگه خوب یادم نیس . تو بگو چکار کردم . خندیدم ؟ گریه کردم ؟ توی چشمام چی دیدی ؟ تنفر رو دیدی ؟ ترس رو دیدی ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اون شب هرچی خواستی باهام حرف بزنی بهت گفتم : ساکت شو، نمی خوام صداتو بشنوم . و همون طور که من سیگار می کشیدم تو رفتی زیر پتوت و گریه کردی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیگه واقعا جنگ اعصاب بود . دیگه تحمل کردنی نبود . اما بذار این قسمت آخر رو هم برات بگم که بدونی از این هم بدتر شد . امشب باید اعتراف کنم . گرچه می دونم چیزی بهتر نمیشه و این عنکبوتای لعنتی تا ابد توی کاسه چشمام لونه کرده ن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;یه فاجعه توی اتاق ما بود . جاذبه ی یه فاجعه که هر وقت تو از حموم بر می گشتی صورت منو می چرخوند به طرف تو تا سینه و بازوهای سفیدت رو ببینم . من سیگارمو روشن می کردم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم . اون صورت منو می چرخوند تا قوس باسن و ران های سفید تو رو ببینم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بله ! اینا چیزاییه که باید امشب بهت بگم . گفتنش داره حالمو بهم می زنه و نمی تونم ادامه بدم . تو حق داری که تعجب کنی یا بترسی یا هر چی . به خودت مربوط میشه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;حالا می تونی بفهمی چرا بعضی شبا بی دلیل توی نمازخونه می خوابیدم . چون اون فاجعه مدام توی اتاق ما قدم می زد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; . &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تا آخر ترم این فاجعه رخ نداد و همه چیز تموم شد . دو هفته مونده به آخر ترم رضا رو اخراج کردن . تو موندی و قوطی قرص هات و آینده ای که من نمی خوام ازش چیزی بدونم و گذشته ای که دوس دارم همه ی لحظاتش رو فراموش کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;کاش این ای میل رو هیچ وقت نخونی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; .&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri color=#66ffff size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز خودم مجبور بشم این پیام رو توی وبلاگم بذارم که : &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;از همه ی دوستانی که بنده رو به وبلاگشون دعوت می کنن و من نمیام عذرخواهی می کنم . این ترم واقعا دسترسیم به اینترنت خیلی سخت شده .ولی انشاالله &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;جبران می کنم&lt;/FONT&gt; . &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 12:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghooolesabz&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>ghooolesabz</dc:creator>
<guid>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در پاتوق ادبی</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;به نام تو&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این داستانو  پارسال نوشتم و این فقط دومین باریه که توی اینترنت قرار می گیره . خیلی بازخورد کمی برام داشته و حتی یک بار هم توی هیچ محفلی خونده نشده . به همین خاطر این لینک رو این جا میذارم و بدونید که نظرتون خیلی برام مهمه. حتما سر بزنید و نظر بدید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://plits.persianblog.ir/post/5/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=6&gt;باران مثل همیشه نبود&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دیدن &lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://i26.tinypic.com/14448qw.jpg&amp;imgrefurl=http://www.mooz-mahi.blogfa.com/8611.aspx&amp;usg=__YeNyWmyj_c06x_9rmtPIPC-aReg=&amp;h=267&amp;w=172&amp;sz=13&amp;hl=en&amp;start=3&amp;um=1&amp;tbnid=D6xrkSFtiSTNdM:&amp;tbnh=113&amp;tbnw=73&amp;prev=/images%3Fq%3D%25DA%25A9%25D8%25A7%25D9%2588%25D9%2587%2B%25DA%25AF%25D9%2584%25D8%25B3%25D8%25AA%25D8%25A7%25D9%2586%26hl%3Den%26sa%3DX%26um%3D1&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;این&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://i14.tinypic.com/4btib28.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;این&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://i37.tinypic.com/15qb19x.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;این&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  هم قبل از خوندن داستان می تونه جالب باشه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 09:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghooolesabz&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>ghooolesabz</dc:creator>
<guid>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افطاری با شعرا</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;به نام تو&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از روزای ماه رمضان پارسال یه دفعه زد به سرم که بروبچز شاعر رو یه شب برای افطار دعوت کنم و یه شب شعر هم توی خونه برگزار کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب این کار انجام شد و خوش گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم عکسش :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 359px; HEIGHT: 347px&quot; height=608 alt=&quot;ماه رمضان سال 87&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bcoms.net/upload/images/bcoms2009973317.JPG&quot; width=576 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون خاطره ی خوبی بود تصمیم گرفتم امسال هم افطاری و شب شعر خونگی رو داشته باشم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این کار هم انجام شد و بازم خوش گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم عکسش :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;ماه رمضان سال 88&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bcoms.net/upload/images/bcoms20099733614.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بچه هایی که دعوت بودن و نیومدن بدونن که از دستشون ناراحتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم سعی می کنم ببخشمشون   ولی قول نمیدم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                از همه ی دوستانی که اومدن و توی عکس می بینیدشون هم ممنونم . مخصوصا آقای شکارسری که پارسال هم دعوت بود و روح الله محمدی که بعد از دو سال تونستم ببینمش . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم شعر تازه ای که من امشب برای بچه ها خوندم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچند واقعا مطمئن نیستم که کار کامل و تموم شده ای باشه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://irnablog.ir/post/1475&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6666&gt;تقدیم به مروه شربینی ( شهیده ی حجاب )&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;یعنی هجده مرد پیدا نمی شد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;که هر یک ارزش یک زخم داشته باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;یعنی هجده زخم پیدا نمی شد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;که هر یک سینه ی یک مرد را سراغ داشته باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;و این گونه است که تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;باید زخم های بی گرده را به گردن بگیری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;و این گونه است که من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;ناگزیرم گریز بزنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;از همین سلاخ خانه ی تاریخی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;به سرزمین تاریخی سلاخی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;و نام تو را در تاریخ زخم بنویسم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 21:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghooolesabz&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>ghooolesabz</dc:creator>
<guid>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه خوب شد كه شاعر شدم</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نام تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه خوب شد كه شاعر شدم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وگرنه درخت كجا بود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;               زيبايي كجا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وگرنه باد براي كه مي وزيد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;      باران براي كه مي باريد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر من شاعر نمي شدم جهان جاي جالبي نبود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و كسي &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://ghooolesabz.blogfa.com/post-60.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=3&gt;دلتنگي هاي آن ا‍‍‍‍‍ژدهاي شهربازي&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; را نمي ديد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من آمدم كه قدم بزنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و در كنار جاده لاك پشتي را كه روي لاكش افتاده بود ، برگردانم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اگر روي لاكش نيفتاده بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                او را روي لاكش برگردانم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اگر لاك پشتي نبود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                 لاك پشتي بيافرينم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اگر جاده اي نبود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                 جاده اي &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اگر يادم بود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;            اين ها را در يك شعر بنويسم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 18:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghooolesabz&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>ghooolesabz</dc:creator>
<guid>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیانوی پیر پدربزرگ</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;به نام تو&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی از اشتباهات من احمق اینه که اکثر شعرامو وقتی میذارم تو وبلاگ که دیگه از نظر خودم دارن بیات میشن . الآن که می خوام این شعرو بنویسم دیگه مثل روزای اول سروده شدن دوستش ندارم . امیدوارم برای شما این طوری نباشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;بادی که آن دانه را آورد بر مزار هیچ عاشقی نگذشته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;تا آن دانه  درختی شود هیچ عاشقی از آن مسیر عبور نکرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;هیچ عاشقی نامی را بر تنه ی آن درخت حک نکرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;آن که اره برقی به دست داشت هیچ ترانه ی عاشقانه ای را زمزمه نکرده بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;راننده ی کامیون الوارها عاشق نبود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;در کارگاه چوب بری کسی عاشق نبود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;آن که این پیانو را می ساخت عاشق نبود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;حالا تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;           چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;هیچ کس با این آهنگ ها گریه نمی کند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;IMG alt=&quot;پیانوی پیر من&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bcoms.net/upload/images/bcoms2009721172729.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=4&gt;مرداد ماه تولد منه و من به شدت ازش متنفرم . به شدت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=4&gt;امیدوارم این مرداد لعنتی به خیر بگذره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 20:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghooolesabz&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>ghooolesabz</dc:creator>
<guid>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من مفاهیم عظیم بشری را نمی فهمم</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;به نام تو&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دوری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیلا مفاهیم عظیم بشری را نمی فهمید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودم با دست های خودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بتم را شکستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و گفتم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                &quot; این جا خانه ی خداست    فقط &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا در این اتاق زیر شیروانی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک رادیوی قدیمی هست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که هر حرفی بزند حق دارد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ها می نشینم و می بینم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل &quot; الله &quot; در ترانه های عربی تنها هستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این اتاق زیر شیروانی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک آکاردئون قدیمی هست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که هنوز به درد همآغوشی می خورد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ها می نشینم و می بینم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل کلیدهای سیاه در دو ماژور تنها هستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این اتاق زیر شیروانی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این اتاق زیر شیروانی روزهای صدر اسلام می گذرند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تازه مسلمانی که دلش برای بتش تنگ شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودش می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;              &quot; لیلا مفاهیم عظیم بشری را نمی فهمید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                لیلا مفاهیم عظیم بشری بود &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Jun 2009 12:41:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghooolesabz&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>ghooolesabz</dc:creator>
<guid>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعهد عاشقانه</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;به نام تو&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ کس به اندازه ی من منتظر انتخابات نیست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این را فقط دختری درک می کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که کیلومترها از من دور است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او می داند من چقدر دوست دارم در پیاده روهایی قدم بزنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که با عکس کاندیداها فرش شده اند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به او فکر کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در شب هایی که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنه خوردن یک اتفاق معمولی است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و کسی از من عذرخواهی نمی کند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و لازم نیست من از کسی عذرخواهی کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او می داند چقدر می چسبد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که آدم از کنار ستاد انتخاباتی یک کاندیدا بگذرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و برای انتخاب یک هدیه ی کوچک با خودش کلنجار برود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او می داند چطور می شود صدای بلندگوهای تبلیغاتی را نشنید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و قصد توهین به هیچ کس را هم نداشت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او کنتراست را به خوبی درک می کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او می داند حرف زدن راجع به انتخابات چقدر خوشگل است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی ما پیش هم باشیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن وقت می توانیم یک عالمه جمله ی عاشقانه با &quot; انتخابات &quot; بسازیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 13:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghooolesabz&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>ghooolesabz</dc:creator>
<guid>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسیر آینده</title>
<link>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نام تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شعری ست در ستایش دماغ عزیز من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک دماغ خیلی فداکار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که همیشه مسیر آینده را به من نشان می دهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به چهره ی من جدیت و حماقت و از این جور چیزها می بخشد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همین دماغ بود که تابستان چند سال پیش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که خیلی عاشق بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خدا همه جا بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا را می شکافتم و به پیش می رفتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تابستان همین چند سال پیش بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که برای پنهان کردن دماغم عینک دودی می زدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا می خواهم  به وسیله ی این شعر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دماغم قدردانی و عذرخواهی کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دماغ عزیزم خیلی دوستت دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Apr 2009 06:11:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghooolesabz&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>ghooolesabz</dc:creator>
<guid>http://ghooolesabz.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
